Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis2@



+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰


وای. من الان یه چندروزه وای‌ام. از اول هفته هرروزِ خدا داره بارون می‌آد حسابی. جرجری. شهرمون شبیه این داستان‌ها و فیلم‌های سوررئال شده و منم سه چهار روزش رو بعد دانشگاه بیرون ول می‌گشتم. بارون‌های مشهد عالیه. با اینکه دلی شمال رو خیلی دوست دارم، ولی بارون‌های شمال از یه جایی به بعد خفه‌ت می‌کنه. اینجا چون هواش خشکه، وقتی بارون می‌آد شهر نفس می‌کشه. این‌قد همه‌جا سبز شده که دلم نمی‌خواد برگردم خونه. 


توی همین سه چهار روزه اتفاقات خاصی نیفتاد. ما چندجا رفتیم نشست. مثلاً همین دیشب دانشگاه فردوسی بلقیس سلیمانی و فریبا وفی رو دعوت کرده بود. آی چقدر بلقیس سلیمانی دوست‌داشتنیه. فلسفه خونده، فکرش روشنه، تفکر انتقادیش رشد کرده، پُرباره و از طرفی طنز محشری هم توی کلامش داره. طوری که وسط یه بحث خیلی فلسفی یهو یه چیزی می‌ندازه کل سالن می‌پوکه. 


من یه همچین جاهایی بودم این چندروز. گاهی آدم‌های دور و برم منو آدم خسته‌کننده‌ای می‌بینن که دلش به چیزهای خسته‌کننده‌ای بنده و با اونا شاد می‌شه. خودمم گاهی که از خودم فاصله می‌گیرم و از دور به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم آره. چی فکر کردم با خودم. نه تجربه‌های خفنی دارم، نه احساسات گسترش یافته‌ای. با چه چیزهایی هم به وجد می‌آم.


اما این چندروز خیلی خاطره‌ساز شد. نمی‌دونم، اون حالت سوررئال‌گونه رو دارم. انگار همه اینا خواب بودن. همنشینِ خوبم خواب بود. بحث‌های خوب‌مون خواب بود. این همه نزدیکی و راحتی خواب بود. ولی توی این خواب دارم تجربه‌ها و احساسات تازه‌ای رو پیدا می‌کنم. با اینکه هیچ ایده‌ای ندارم بعدش چی می‌شه. نمدونم هفتۀ دیگه هم اینطور بارون می‌آد یا نه. با این همنشین خوبم اینقد می‌رم بیرون و باهاش وقت می‌گذرونم یا نه. شاید هفتۀ دیگه اینا رو بخونم و بگم خب که چی. برگرد به دنیای واقعیت متوهم. توی دنیای واقعی تست‌های روانشناسی رو باید انجام بدی و نمره‌گذاری و تفسیر کنی. کمتر از یک هفته به تاریخ تحویل دادن ویرایشت باقی مونده و باید فکر کار و بارت باشی. 


فقط، امروز تولدشه. نمی‌تونم نسبت به تولد چنین آدمی که اینقد همنشین خوبیه بی‌اعتنا باشم. حداقلش وقتی برگردم بخونم، می‌گم این حرکت رو دوست داشتم. اینکه اینجا درباره‌ش نوشتم، با اینکه خودش هیچ ذهنیتی از این نداره. گاهی آدم با یه هویت دیگه‌ای طوری قاطی می‌شه، انگار جزوی از اون می‌شه یا اون رو جزوی از خودش می‌بینه. من یه چنین موقعیتی دارم. نمی‌دونم، همیشه همۀ آدما اولش خوبن، نه؟ بهترین رفیق چندسال پیشت دشمنِ پست‌فطرتِ الانت می‌شه. دخترخالۀ نازنینت می‌ره کانادا و قریب به یکسال دیگه نمی‌تونی باش حرف بزنی و فقط عکس‌هاش رو می‌بینی. دوست‌پسر سابقت دربه‌در دنبال کارهای حرفه‌ایشه و هنوزم از شنیدنش خوشحال می‌شی. ولی دیگه اون آدم نیست ینی. شایدم اصن هیچ ارتباطی با هم نداشته باشین و راه‌تون رو جدا کرده باشین. شاید رفیق بچگی‌هاتون الان ازت فرار کنه. یا رفیق دبیرستانت یادش بیفته تو بهترین دوستش بودی، اما جفت‌تون نمی‌دونین باس چه خاکی به سرتون بریزین که اون روزها رو برگردونین.


اینا. اینا آدمو می‌ترسونن. من بهش نگفتم. ولی حس می‌کنم اونم این ترس رو داره. بااین‌حال اینقد این چندروز خوب بوده که ترجیح می‌دم توی این فیلم سوررئال بازیگر اصلیش بمونم. با اینکه نمی‌دونم چی می‌شه. و جفت‌مونم می‌گیم اینو. نمی‌دونیم چی می‌شه. شاید دو سال دیگه منم برم کانادا. شاید همین روزها اونم بره آلمان یا کانادا. بعد همین یه جرقه‌ای هم که این چندماه شکل گرفت، کاملاً محو شه. نمدونم چرا تازگی به چندنفر برخورده‌ام که اینقد ازشون خوشم اومده و فکر می‌کنم اگه از دست‌شون بدم دیدم به جهان تغییر می‌کنه. مثلاً سمیه. وای این سمیه. چطور اینقد دنیاهامون نزدیکه. دوست داشتن بعضی آدم‌ها یه سری ابعاد تازه‌ای از وجودت رو می‌کشه بیرون. طوری که می‌گی پوف، من کجا بودم. چه تصوری داشتم. دنیا چطوری بوده، من چطوری دیدمش. طرف بات ده سال تفاوت سنی داره، اما به‌قدر تو خودش رو پایین می‌کشه. باهات همدلی داره. فکرهاتون نزدیکه.


و ازین حرفا.


+ نمدونم چرا یه میل زیادی دارم به اینکه دیروز رو مثل فیلم ضبط کنم. از همون ظهرش که اومد دنبالم تا رفتیم ناهار، تا هی حرف زدیم توی اون هوا و فضا، تا نشست دانشگاه، تا بعدش که دور دور چرخیدیم و چقدر این کنار هم بودن‌مون رو دوست داشتم. تماس‌های کوچیک بینش برام ارزشمند بود. چقدر دلم می‌خواست برنگردم خونه و اون روز بارونی و باهم بودن قطع نشه. توی چشم‌هاش نگاه کنم دلم بلرزه. بین نشست باهم پچ‌پچ کنیم و حس کنم چقدر راحتیم اینطور کنار هم. حیف که نمی‌شه ضبط‌شون کرد.

Lullaby
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۳۹


- (با خنده) مغزم هنگ کرده! عادت به این همه خوشی نداره.

+ چی شدی مگه؟

- از همین دیروز. بارون اومد. تو اومدی. باهم اومدین. خوب اومدین.

+ الان اینا "این همه‌"‌ن برات؟

- بهت که می‌گم مغزم هنگ کرده. 

+ منم وقتی یه عالم خوشی دارم یهو وحشت می‌کنم.

- نه من وحشت نکردم. 

(مکث)

- هنگ کردم.

Lullaby
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۰


این‌قدر غر زدم چیزهای خوب رو هم بگم. 


1. این آقای خیام‌مسلک ما هرجا می‌ره یه چیزی می‌آره با خودش. حتی یه چیز کوچیک. این‌قد کوچیک که می‌گی چقدر خوب منو توی همین مدت شناخته. درثانی چقدر توی ذهنش پُررنگم که به یادمه. و خب کی از اینکه بهش اهمیت بدن بدش می‌آد؟


2. امروز یکی از بچه‌ها برام کتاب حافظ خیاوی رو آورد و یکشنبه می‌خوایم بریم جلسۀ نقدش. دو هفتۀ پیش هم با سمیه رفتم بنیاد توس جلسۀ نقد یه کتاب دیگه‌ای، با همۀ کم و کسری‌هاش حسابی بعدش راه رفتیم و حرف زدیم و بحث کردیم. واقعاً جونم درمی‌ره برا این‌طور کارها و خوشحالم که هنوز می‌تونم از یه سری چیزها لذت ببرم. این نشون می‌ده که حالم خوبه. چون آدمی که حالش خوب نیست، از چیزهای خوشحال‌کننده دیگه لذت نمی‌بره. 


3. چندنفر هستیم که دور هم می‌شینیم به‌معنای واقعی کلمه چخ‌چخ می‌کنیم و می‌خندیم. هر گونه نقد و انتقادی هم توی این فضا خیلی راحت می‌پذیریم. با اینکه خیلی همه‌مون باهم فرق داریم.


4. علی و حسین گفتن تابستون قراره بیان. مهسا هم برگرده باش برنامه دارم و استاد فلسفه‌م خیلی خیلی حمایت‌گر و مهربون و انرژی‌دهنده‌ست. همین‌طور استاد حوزه‌هنریم. کلاً بعد از این همه تنها موندن در دنیای واقعی، یه جمع خوبی دارم که باس زودتر از این‌ها بهش پی می‌بردم.


5. فصل دوم بچه‌های بدشانس رو دارم می‌بینم و توی انگلیسی خوندن بهتر از اون‌چیزی که فکر می‌کردم دارم پیش می‌رم و پونزده صفحه داستان‌کوتاه نوشتم، برعکس همیشه هم توی چندتا نشست و با نهایت حوصله. می‌دونین که من این‌طوری‌ام که یه چندهفته به یه ایده فکر می‌کنم، بعد یه شبه می‌شینم بکوب می‌نویسم و تمام. این خیلی خوب نیست؛ چون فکرت رو توی یک مسیر محدود می‌کنی، چار پنج ساعت بی‌وقفه می‌نویسی و پدر ماتحتت رو درمی‌آری، دقتت پایین می‌آد(برخلاف اینکه فکر می‌کنیم توی چند نشست نوشتن، فکر رو مغشوش می‌کنه) و برا ویرایش هم بی‌میل‌تری. 


6. دخترعمۀ مامانم برامون پیراشکی اورد.




Lullaby
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۳


الان از اون موقعیت‌هاییه که هیچ اهمیتی نمی‌دم چه چیزهایی رو از دست بدم؛ چون انگار خیلی چیزها رو خیلی وقته از دست دادم و دیگه برا سوگواری دیره. مثل هر موقع دیگه که یه خبریه و من اونجا نیستم، احساس می‌کنم کاملاً از دنیا جدا افتاده‌م، و محکمومم به این جداافتادگی. یه وقتی هست که از دستت کاری برمی‌آد، اما توی موقعیتی که از دستت کاری برنمی‌آد، با اینکه متنفرم این‌طوری فکر کنم، فقط رنج می‌کشی. 


می‌بینم که الان خیلی‌ها نمایشگاه کتابن. آره واقعاً چیز بزرگی نیست. نمی‌خواستم برم که چیزی بخرم(هرچند بشنو و باور نکن) اما چیزی که برام مهم بود، دیدنِ بقیه بود. کسایی که چندساله ندیدم. به عارف گفته بودم می‌آم و بیچاره برنامه ریخته بود. کادوهای سمانه هنوز دستمه و روم نمی‌شه حتی بهش پیام بدم. مهسا و ملیکا الان تهرانن و دیروز گفتن بیا باهامون. من این دیدن بچه‌ها و شور و شوق نمایشگاه رو می‌خواستم. خیلی زیاد.


الان نگران اینم که پول ندارم. می‌دونم خیلی‌ها به اینم فکر نمی‌کنن و همیشه با تفکر "بابام" هست پیش می‌رن. اما نمی‌دونم این چه میلیه که من دارم واسه اینکه مستقل شم. انگار تمام اشتباه‌هایی که کردم، تمام چیزهایی که از دست دادم، می‌خوام با استقلالم برگردونم یا حداقل به اوضاع بیشتر مسلط باشم. 


دندون‌عقل‌هام امانم رو بریدن و درد دارم و همین روزا باس جراحی کنم. هفتۀ پیش دندون‌پزشک بودم و عکس گرفت و دندون‌هام رو معاینه کرد و گفت دندون‌های به این سالمی حیف نیستن؟ گفتم از دندون‌پزشک می‌ترسیدم. تا حالا دندون پُر نکردم و تا جای ممکن کارم به دندون‌پزشک نرسیده. آخرین باری که دندون‌پزشک رفتم، پنجم دبستان بودم. درین حد ترس دارم. ولی الان دیگه دردم به ترسم چربیده. تازه ارتدونسی هم لازم دارم. 


من حالم خوبه. نکته اینه که حالم خوبه و وقتی می‌گم حالم خوبه ولی بام یه طوری رفتار می‌شه که انگار حالم بده، واقعاً حالم بد می‌شه و هیچ انگیزه‌ای واسه موندن توی رابطه برام نمی‌مونه راستش. فکر می‌کنین لطف می‌کنین که به پر و پای آدم می‌پیچین و می‌گین چه‌ته. فکر می‌کنین این ینی اهمیت دادن، ینی طرف رو دوست دارین. ولی بیشتر انگار که از روی خودخواهی دارین به‌زور آدمو وادار به حرف زدن یا هر رفتار دیگه‌ای می‌کنین و اتفاقاً توی این موقعیت آدم فکر می‌کنه دوستش ندارین. چرا؟ چون پیش‌فرض اینه که" اگه من دوستشم، اگه منو دوست داره، باس هرچی شد به من بگه". و این اشتباهه. قانون‌های نانوشتۀ مسخره رو بریزین دور و آدما رو اون‌طور که هستن ببینین و دوست داشته باشین، نه برا اینکه هرچی بشه بهتون می‌گه. یه وقتی واقعاً طرف دلیلی برا حرف زدن نمی‌بینه. یه وقتی حرف بزنه خودش حالش خراب می‌شه. یه وقتی دوست داره فقط شما حرف بزنین و اون گوش بده و به چیزهای دیگه فکر کنه. بعد هی بند می‌کنین چه‌ته و دنبال هزار و یک نشونه می‌گردین که بگین عه هه، تو این‌طوری شدی. فهمیدم. نازی نازی. الان راحت شدی؟ دلت خنک شد؟


من هرچیم باشه می‌آم می‌گم، اینو ده بار گفتم. و اگه نمی‌آم بگمم دلیلش ساده‌ست: نمی‌خوام. اختیار همینم ندارم؟ چطور می‌تونین آدمو دوست داشته باشین وقتی بهش آزادی کافی رو نمی‌دین. بعد شروع می‌کنین به افسانه‌سازی که فلانی منو دوست نداره. آره دیگه، آدمای مهم‌تری توی زندگیت هست. فلانی هست، بهمانی هست. الان واقعاً حالت بهتر می‌شه این‌طوری فکر کنی؟ یا کافیه فقط فکر کنی که دلش نمی‌خواد حرف بزنه، یا اصلاً شاید هیچ مرگش نیست و "تو" احساس امنیت نداری و هی می‌خوای بات حرف بزنه که به خودت ثابت کنی دوستم داره، چون اگه دوستم داشته باشه باس حرف بزنه.


 حرصم از یه سری رفتارها درمی‌آد و فکر می‌کنم چقدر بعضی آدم‌ها با اینکه فکر می‌کنم بم نزدیکن، ازم دورن. نه فقط از نظر فیزیکی و فاصله و اینا. طرز فکر. نوع برداشت. یه وقت‌هایی خسته می‌شم بس که یه چیزهایی رو توضیح می‌دم. خسته می‌شم که نمی‌تونم با کسایی که باید راحت باشم، راحت باشم. چون یهو یه قضاوت، یه سوء برداشت، یه چمدونم، اذیتم می‌کنه. من یه وقت‌هایی حوصلۀ رفع و رجوع اختلافات رو دارم. اما الان واقعاً خسته‌ام، دندون‌درد دارم، پول ندارم، استرسِ یه عالم کار رو دارم و احتمالاً می‌گین تو که همیشه اینو داری، و درکل وقتی نمی‌تونم راحت باشم، کنار می‌کشم دیگه. 


راستش دلم می‌خواد برم به چندنفر بگم فلانی منو توی این وضعیت تنها نذار. می‌دونم کسی نمی‌تونه کاری برام کنه. اما همین که بدونی اونایی‌که می‌خوان باشی هستن، بهت قدرت لازم رو می‌ده. بعد به خودم می‌گم چرا انتظار دارم کسی باشه برام. یا اینکه لازم نیست حتماً برم بگم فلانی تنهام نذار. اونایی‌که باید بمونن می‌مونن. من ده برابر بدتر از این موقعیت رو سال کنکورم تجربه کردم و اون موقع سمانه و مرلین و خدیجه بودن برام. من خیلی‌ها رو نداشتم، خیلی‌ها تنهام گذاشتن. بدون اینکه بفهمن حتی منو تنها گذاشتن. ولی نمی‌تونم کسی رو مقصر بدونم. وگرنه باید خودم رو هم مقصر بدونم که توی یه موقعیت‌هایی مثل الان، ترجیح می‌دم کنار بکشم. نمی‌شه که به خودت اجازۀ رفتاری رو بدی که از بقیه انتظارشو نداری. 


نقاشی می‌کنم و کتاب می‌خونم و فیلم می‌بینم و ویرایش می‌کنم و می‌تونم حالمو خوب کنم. بنابراین لزومی نداره حالم رو خوب کنین، وقتی نمی‌تونین هم. نکته اینه که به آدم می‌گن راحت باش، هرچی می‌خوای بگو، رک باش، صادق باش، جسور باش، اما وقتی رکی، وقتی حرفت رو می‌زنی، اهه چرا این‌طوری می‌گی. اهه منا تو چرا این‌طوری‌ای. دیگه شوخی هم می‌کنم یهو جدی می‌شه. اهه من این‌طوری‌ام؟ باشع. بق بق بق. 


من آدمی‌ام که برا روابطم وقت می‌ذارم، گوش می‌دم، اهمیت می‌دم، برام مهمین. واقعاً تک‌تک‌تون برام مهمین، هرچقدر هم دور باشین ازم، هرچقدر هم با هم دعوا کرده باشیم، از دست هم ناراحت شده باشیم. برام مهمین و می‌خوام باشین. اما درک کنین که هیشکی ثابت نیست. نوسان داریم. خسته می‌شیم. دیگه خیلی مسخره‌ست یکی بیاد بگه تو که فلان بودی چرا این‌طور می‌کنی. خیلی ساده‌ست: به‌خاطر اینکه آدمم. یه جوری حرف می‌زنین انگار یه رباتم و برنامه‌ریزیم کردن همیشه این‌طوری باشم. 


واقعاً دوست ندارم درباره این چیزها حرف بزنم، چون به‌نظرم ساده‌تر از اونی‌ان که برا خودمون سختش می‌کنیم. منتها یه وقت‌هایی به‌قدری حس می‌کنم منو نمی‌شناسین یا مجبورم می‌کنین یه جوری رفتار کنم که دلم نمی‌خواد، یهو تحریک می‌شم بلاک کنم. با اینکه متنفرم از این کار و قرار نیست طولانی‌مدت هم باشه. اما برا یه مدت فقط می‌خوام هیچی نگین. چون خسته می‌شم بس که باید توضیح بدم. چیزهایی رو که خیلی ساده‌ن و برا خودتون هم پیش می‌آد. اما چون "من" انجام می‌دم دیگه اوخ اوخ. ممنونم که منو آدم خوبی فرض می‌کنین و دوستم دارین. ولی نه اینکه دیگه ازم یه آدم خیلی محشر بسازین که وقتی یه رفتاری برخلاف تصورتون نشون می‌دم، خراب شه و حسابی ناراحت شین و وای وای. 


+ فیلترشکنمم کاملاً عشقیه. یه وقت یک روزِ کامل جواب نمی‌ده، یه وقت هم اون وسط‌ها چند دقیقه وصل می‌شه بعد می‌میره. ولی فیلترشکن گوشیم عالیه و تقریباً همیشه با سرعت خوب کار می‌کنه. منتها تایپ کردن با گوشی سخته برام و درثانی پای گوشی هم باشم همه‌ش به هزارجا سر می‌زنم و خیلی وقت می‌گذرونم. لاجرم فیلترشکن لپ‌تاپم هربار جونمو بالا می‌آره و آخرم خاموشش می‌کنم و فحش می‌دم.
Lullaby
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۰


دیدی وقتی داری با یکی خیلی جدی حرف می‌زنی و طرف مقابل هم خیلی جدی داره بات حرف می‌زنه و جفت‌تون روی یه موضوعی خیلی سخت دارین بحث می‌کنین اما بحث جالبیه و به‌شدت تن‌تون براش می‌خاره و باعث می‌شه حس خوبی به اون بحث و طرف مقابل پیدا کنی؟ 


بعد یه لحظه یکی‌تون ساکت می‌شه و اون یکی یه لبخند نرم و مهربون آروم‌آروم از چشم‌هاش می‌آد بیرون و می‌شینه روی لب‌هاش. یه حسی داره مثل اینکه بعد یه روز سخت گرفتی تخت خوابیدی اما اون‌قدر از همه‌چی راضی هستی که درست موقع طلوع خورشید بیدار می‌شی و روزت رو همین‌قدر نورانی آغاز می‌کنی. اون لبخند نرم و مهربون که آروم‌آروم می‌آد، همون خورشیدیه که از پشت‌ کوه‌ها طلوع می‌کنه. نمی‌خوای جفت‌شون رو از دست بدی. هرچقدر هم که یه وقت‌هایی شرایط سخت بشه.

Lullaby
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۵


کلاس اون استادی که خیلی دوستش دارم، هفتۀ آینده تشکیل نمی‌شه. نه به‌خاطر اینکه نتونه بیاد، چون دانشگامون نتونسته هماهنگ کنه کلاس بزرگ بده بهش تا هردو کلاس رو با هم تشکیل بده. می‌خواسته هردو کلاس رو با هم تشکیل بده. نمی‌دونم چرا. اما جزو معدود موقعیت‌هاییه که اصلاً خوشحال نیستم تشکیل نمی‌شه.


من خیلی دوستش دارم. این‌قد که آرومه، جدیه، اما پذیرنده و مهربونم هست. کسی شوخی کنه، ضایعش نمی‌کنه. خودش هم شوخی می‌کنه. به حرف بچه‌ها گوش می‌ده. مشتاقه که سؤال ازش بپرسیم و با حوصله جواب می‌ده. به‌قدری عمیق می‌شه و مثال‌های جذاب می‌زنه و درگیرت می‌کنه که کل یک ساعت و نیم رو گوش می‌دی و بعدش هم هنوز مغزت درگیرشه. آدم کمی هم نیست که بگی خب جز دانشگاه و تدریس کار دیگه‌ای نداره، طبیعیه این‌قد وقت بذاره.


هفتۀ پیش گفت کسی هست که بیاد این بالا استرس بگیره؟ چندنفری دست‌مون رو بالا بردیم. بعد تهمینه گفت تو که خیلی خوب ارائه می‌دی. واقعاً استرس می‌گیری اون بالا؟ گفتم نمی‌دونی چقدر استرس می‌گیرم. استادمون گفت یکی‌تون بیاد. بیاد همین بالا، همین الان. کسی نیومد. منم که جلوتر می‌نشستم و بیشتر توجه می‌کردم، گفت بیام بالا. رفتم بالا و به بچه‌ها نگاه کردم. همه‌مون خنده‌مون گرفت. گفت می‌بینی، استرس رو خیلی راحت همه متوجه می‌شن. الان می‌تونی بگی چرا استرس داری و چطوری فکر می‌کنی استرس داری؟


دستمو گذاشتم روی قلبم، گفتم ضربان قلبم بالاست. تند می‌زنه. اول داشتم به خودش می‌گفتم، گفت رو به بچه‌ها بگو. اما بینش بازم برمی‌گشتم به خودش نگاه می‌کردم. همون اصل مطلقی که آدم با استادش راحت‌تر می‌تونه حرف بزنه تا با دانشجوها. البته برا ما درون‌گراها.


گفتم صدام می‌لرزه. دارم فکر می‌کنم بچه‌ها چه فکری درباره‌م می‌کنن. گفت دست‌هاتو بگو. گفتم آره، دست‌هام می‌لرزه و برای قایم کردن‌شون هی دارم با میز( به‌قول بچه‌ها، جااستادی :دی) ور می‌رم. گفت خب، حالا دست‌هاتو محکم تکون بده. گفتم واقعاً؟ گفت آره. محکم تکون بده. دست‌هامو تکون دادم. باز خندیدیم. گفت صدات می‌لرزه موقع حرف زدن، آره؟ تا جایی‌که می‌تونی با صدای مرتعش برای بچه‌ها حرف بزن. گفتم چی بگم؟ گفت هرچی می‌خوای. خودتو معرفی کن. بگو دبیرستان رشته‌‌ت چی بوده. ازین چیزا. با صدای مرتعش گفتم منا تابش هستم، ریاضی بودم رفتم انسانی. الانم دارم زیر نگاه‌هاتون له می‌شم. دوباره همه‌مون خندیدیم.


گفت حالا چه حسی داری؟ گفتم قلبم نمی‌زنه. به چیزی هم ور نمی‌رم. فکر کنم صدامم عادیه. گفت ممنونم، برو بشین. و با دست زدن بچه‌ها رفتم نشستم.


کارش خیلی سازنده بود. همین سه‌شنبه کنفرانس داشتم و قبل کنفرانس خیلی استرس داشتم. رفتم بالا، پاورپوینت رو گذاشتم و دست‌هامو تکون دادم. بچه‌هایی که سر کلاس اون استاد بودن، خنده‌شون گرفت. ولی بقیه متوجه نشدن قضیه چیه. کنفرانسمو دادم و اولین باری بود که در طول کنفرانس، صدام نمی‌لرزید. قلبم پرپر نمی‌زد. دست‌هام نمی‌لرزید و با چیزی ور نمی‌رفتم و می‌تونستم از زبان‌بدنم به‌نحو کنترل‌شده‌ای استفاده کنم. بعد هم رفتم نشستم و موقع بازخورد استاد، گفتن خیلی راضی بودن. خودمم راضی بودم. بیشتر از همیشه. 


این هفته داشتم از استرس می‌مردم. این‌قد که یه شب زدم زیر گریه و برحسب عادت معمولم، خودتخریبی می‌کردم و خوشبختانه داشتم با بهنام حرف می‌زدم و خیلی چیزها رو تونستم بش بگم. همین گفتنه آرومم کرد. غیر این بهنامم آرومم کرد. استرس زیادی داشتم و کارام مونده بود. ویرایشم رو تحویل داده بودم ولی مقاله‌م کامل نشده و پاورپوینت درست نکرده بودم و سه‌شنبه هم که کنفرانس داشتم. هرچند کارمون گروهی بود، اما من قرار بود ارائه بدم و هیچ تسلط نداشتم. که این خودش یه فکر اشتباه بود؛ چون دربارۀ اختلال نوشتن بود و ترم پیش درباره‌ش خونده بودیم و یه تسلط نسبی داشتم. اما چون پس‌زمینه‌ش این بود که باید کنفرانس بدم، بهم استرس می‌داد.


آره هنوزم آینده برام ترسناکه. اما الان می‌تونم ترسم رو کنترل کنم. مثل استرسم. الان می‌دونم این مدت می‌تونم فکر کنم، چون زودتر از تابستون که لزومی نداره انتخاب کنم. تا اون موقع کلی کار دارم که باید بدون ترس و استرس، بهشون برسم. تابستونه که باید تصمیم بگیرم برا چی بخونم. سه تا انتخابِ جداافتاده از هم دارم که درنهایت به یه چیز باید ختم شن و مهم اینه که چطور به اون چیز به‌بهترین شکل، ختمش کنم. 


و همین که یه هدفی دارم، رؤیایی دارم و توش تنها نیستم، ینی کسایی هستن که مسیرمو درک کنن، خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم می‌کنه و آروم می‌شم.

Lullaby
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۰


من با هرچی می‌تونم کنار بیام، جز مُردن یا بیماری حیوون‌ها. به‌خصوص حیوون‌های خودمون. اونم کی؟ رابین. شت. به‌معنای واقعی کلمه، شت و تف توی این زندگی. اون سگ مهربون و بازیگوش که با هر تنااااابنده‌ای می‌تونست ارتباط برقرار کنه، باش دوست بشه، دوستش داشته باشه، باش بازی کنه و مراقبش باشه، حالا خودش مریضه و تف توی این زندگی که کسی نیست مراقبِ اون باشه. رابین جوجه‌هامونو بزرگ کرد. تامی، همون دوبرمنِ غول‌آسای نازنین‌مون رو بزرگ کرد و مرگش رو دید. مرگش رو، دید. حتی با خرگوش‌مون بازی می‌کرد. لی‌لی رو از وقتی عَووعَوو می‌کرد و طفلی بیش نبود، بزرگ کرد. جسیِ زخم‌خورده و رنجور و آسیب‌دیده رو دوست داشت، دوستش داشت. طوری که حالشو خوب می‌کرد. طوری که خدایا، من احترامو توی چشم‌هاش می‌دیدم، بااینکه صاحب اصلی خودش بود نه جسی. رئیس‌بازی درنمی‌اورد. سلطه‌گری نداشت. همیشه دوستانه و صمیمی بود. با اون قیافۀ روباهیِ پدرسوخته‌ش که هیچ‌وقت فکر نمی‌کنی این موجود یه روزی... نباشه. 


من یه درصد از غم داداشم و به‌خصوص دیانا رو نمی‌تونم درک کنم؛ چون من با هیچ‌کدوم از سگ‌هامون رابطه‌ای رو که اونا داشتن، نداشتم. و دیانا، لعنت به این زندگی. دیانا از هفت هشت سالگیش با رابین بزرگ شد. رابطۀ بین این دوتا به‌قدری ناب و معرکه بوده که وقتی داداشم گفت رابین توی آی‌سی‌یوئه و رفته توی کما، خواهرم عینکشو برداشت و من دیگه نخواستم نگاهش کنم و داغون شدنش رو ببینم... رابین اولین سگ‌مونه. اونم توی زمانی‌که مادرم اصلاً اجازه نمی‌داد دیانا با هیچ‌گونه حیوونی، ارتباط برقرار کنه. اونم سگ. اونم توی دوره‌ای که اوج آسمش بود و کوچیک‌ترین تحریکی، آلرژی‌شو برمی‌گردوند. و یهو، داداشم با یه سگ روباه‌گونه و دم‌پفی و کوچولو با دهنِ باز و لبخنده و بازیگوشانه، می‌آد خونه. و بهش اجازه می‌ده به اولین حیوون عمرش دست بزنه، باهاش بازی کنه، و با هم دوست شن. 


می‌دونم عمرش به دنیا نیست. داداشم گفت دعا کنین، اما کبدش سرطانی شده و عملاً با نصف کبدش زنده‌ست. وای خدا. وقتی به رنجی فکر می‌کنم که اون حیوون، اون حیوونِ همیشه مهربون و لبخنده و بازیگوش تحمل می‌کنه... می‌گم هرچی تف توی دنیا هست، به این زندگی. من نشستم یه گوشه و دارم درنهایت سلامتم، فقط ازش می‌نویسم. و تمام این چندروز اون... بیهوش افتاده و... دنیایی نداره. وقتی تصور می‌کنمش، می‌خوام بلندبلند زار بزنم. کاش این‌قد خوب و سالم و سرزنده نبودی... تازگی داشتم فکر می‌کردم این همه حیوون اومدن و رفتن این مدت، ولی رابین بوده و مونده و برای خودش شخصیتی شده. پیر شده اما هنوز مثل همون بچگی‌هاشه. همیشه همراه، دوست، بازیگوش، پدرسوخته. 


و هربار یه حیوونی می‌میره، می‌گم... ما خودمون رو بستیم به دنیای بعد مرگ و فلان. اما حیوون‌ها چی؟ اونا کجا می‌رن؟ جایی‌که می‌رن، چقد شادن؟ ما رو می‌بینن؟ می‌تونی گاهی حضورشو حس کنی؟ تا ماه‌ها بعد از مرگ تامی، به دیانا می‌گفتم هنوز پارس‌های رعشه‌براندازش توی گوشمه. و خیلی وقت‌ها سرمون رو برمی‌گردوندیم و فکر می‌کردیم صداشو شنیدیم. ینی همون حسی که به درگذشتِ یه آدم داری، برا حیوونم داری. چطور دیگه می‌تونی بش بگی "حیوون".

Lullaby
۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۸


جالبه داستانی که هنوز از نوشتنش یک هفته هم نگذشته، این‌قد برام تحمل‌ناپذیره. موقعی که داشتم می‌نوشتمش، مثل همۀ داستان‌های دیگه‌م، خیلی ذوق داشتم براش. اما همین که چندروز ازش می‌گذره، اوه، نه، ابداً. چقدر پُراشکاله. اصن دلم نمی‌خواد حتی بخونمش. بدتر وقتیه که بدونم اینو به یه عده دادم و اون بیچاره‌ها خوندن. 


تازگی داشتم داستان‌هامو مرتب می‌کردم. به‌ندرت پیش می‌آد داستانی رو بزنم کلاً از صفحۀ روزگار محو کنم. اما باز اینا بهترن. تکلیف‌شون معلومه. شیفت دیلیت. داستان‌هایی دردسرن که ایده‌شو دوست داری، یا شخصیتش رو، یا بالاخره یه چیزاییش رو، ولی این‌قد بش گند زدی که هرچی بشینی ویرایشش کنی، بازم یه لباس وصله پینۀ ناجور می‌شه. مثلاً داشتم یکی از داستان‌های دو سال پیشم رو توی این مرتب کردن‌هام می‌خوندم، وای آقا. می‌خواستم موهامو بکَنم. بعد آخه اینو به کی هم داده بودم. به استادم. و داشتم فکر می‌کردم ای تف به این زندگی. من چطور اینو دادم به اون بنده‌خدا؟! ینی هیچ داستان بهتری نداشتم اون موقع؟! 


شیما یه بار بم گفت تو چطور می‌تونی داستان‌های بد رو هم بخونی. آخه من خوشم می‌آد داستان‌های بدو بخونم. ببینم چیاش بده. داستانِ خوب تکلیفش مشخصه. خوبه دیگه. ولی بدا انگار آینۀ اشتباه‌های خودتن، یا اشتباه‌هایی که ممکنه تو هم مرتکب بشی. بعد، شیما، نمی‌دونی که من چه داستان بدی رو به بقیه تحمیل کردم. واقعاً این به‌نظرم بی‌رحمانه‌ترین حرکتیه که یه نویسنده می‌تونه دربرابر نویسندۀ دیگه‌ای انجام بده. :))


یاد حرف‌هایی می‌افتم که با فرشته اون روز توی پل طبیعت زدیم. بهداد چندتا از داستان‌هامو براش فرستاده و خونده بود، و من وحشت‌زده بین اون دو تا نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم نه، خدا کنه از قدیمی‌ها نخونده باشه. خدا کنه دوست داشته باشه. دست بر قضا، اتفاقاً بهداد قدیمی‌ها رو هم فرستاده بود. قدیمی‌ها ینی مال سه سال پیش مثلاً. حالا نه که برام خیلی دوست داشتن بقیه مهم باشه. آخه مخاطب هم داریم تا مخاطب. من تازه اون روز برای اولین بار! فرشته رو از نزدیک دیده بودم و همیشه فقط دورادور دوستش داشتم. هرچی ازش می‌دیدم می‌گفتم اوه خدایا چقد این دختر محشره. چقد دلم می‌خواد باش دوست شم. چقد دلم می‌خواد باشه برام، حتی اگه نخواد بام دوست شه. :دی بعد که ریحانه گفت فرشته هم احساسش به من نزدیکه، همۀ امیدِ تهران اومدنم شده بود دیدنِ فرشته. بعد خب معلومه برام مهم بود خوشش اومده باشه از داستان‌هام. حداقل یکیش. 


اون روز فرشته داشت می‌گفت کدوم داستان‌هامو خونده، و من هرکدوم رو اسم می‌برد، عین چی می‌کوبیدم. یکی از یکی کوبیدنی‌تر. بعد فرشته گفت برام جالبه، اصن مثل یه نویسنده با کارات برخورد نمی‌کنی. گفتم ینی چی؟ گفت ینی قشنگ می‌تونی ازش فاصله بگیری و نقدش کنی. گفتم نه اینا به حرفه، پای ویرایش برسه هنوز دلم بنده. نمی‌تونم بی‌رحم باشم با کارام. و این بده. داشت می‌گفت که اون‌قدری که خودت فکر می‌کنی، بد نیستن و اینا. گفت یه چیزی که توشون دوست داشتم، این بود که ادا درنمی‌اوردی. نویسنده‌های ایرانی خیلی ادا درمی‌آرن، به‌جای اینکه داستان بنویسن. گفتم آخ آخ آره، ولی ببین، کسی که به‌نظرت الان دیگه ادا درنمی‌آره، یه روزی هرچی ادا داشته دراورده! دیگه ادا نمونده براش. :)) 


برا همین می‌گن باید تا نمی‌دونم چندهزارکلمه بنویسی تا از سطح مبتدی فاصله بگیری. نه که به سطح حرفه‌ای وارد شی حتی، نه. یه مدته دارم فکر می‌کنم ماها هرچی هم سعی کنیم نمی‌تونیم. شاید نسل بعدی. من به‌عنوان یه دهه هفتادی، باید بگم که خواهرکوچیکم به‌عنوان یه دهه هشتادی، بسیار بسیار بهتر از من می‌نویسه. الکی نمی‌خوام تشویقش کنم و اینا، نه، داستان‌هایی که اون الان داره با بی‌قیدی و سهل‌انگاری می‌نویسه، کارای جدیِ من بودن وقتی دبیرستانی بودم. 


یه بارم داشتم به فرضاد می‌گفتم پارسال دیدم همۀ داستان‌کوتاه‌هام مثل همن. از نثر بگیر تا راوی، تا دایرۀ واژگان و شخصیت‌پردازی‌ها. گفتم چرا بنویسم؟ من همه‌ش دارم خودمو تکرار می‌کنم. این‌قد زندگیم محدوده که به خودم محدود شدم. نمی‌تونم از خودم فاصله بگیرم. یه مدت تارک دنیا شدم و گفتم حالا که من تکراری می‌نویسم، بذار رمان بنویسم. یه کار کاملاً متفاوت. یه چیز فانتزی، نوجوانانه، این‌طوری. سه ماه نوشتم و از وسط‌های دی به‌خاطر امتحان‌های دانشگاه، ولش کردم. بعد از وسط‌های بهمن نعشش رو به‌زور کشوندم تا اسفند، دیگه ولش کردم. این‌طوری بودم که چی فکر کردی؟ می‌دونی مخاطبت چقد حساسه نسبت به بزرگ‌ترها؟ می‌دونی ممکنه چه تأثیری روش بذاری؟


من هنوزم خیلی سرم درد می‌کنه برا اینکه یه کار کودک، و یه کار نوجوان بنویسم. فرشته‌کشمم هست. وای چقد ایده دارم، و وای چقد بی‌استعدادم. خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم یه نویسندۀ خوب رو گیر بیارم و بش بگم عزیزجان بیا این ایده‌های من، اینا رو بنویس. بیا اینا رو بنویس من راحت شم. چون فقط تهش حرص می‌خورم که خاک، اینم که خراب کردم.


الانم مثل پارسال یه وقتایی می‌گم بابا ننویس. ننویس خب. اما یاد اون حرف فرضاد می‌افتم که می‌گفت ول کردنم یه جور فرار کردنه. و راحته. ول کردن راحته. به این بهونه که بد می‌نویسی و خراب می‌کنی، هیچی عوض نمی‌شه. فقط اعتمادبه‌نفست می‌آد پایین و منم توی زندگیم به‌قدر کافی کارهایی کردم که اعتمادبه‌نفسم رو اورده پایین. برا همین این‌جور موقعا به خودم می‌گم ولی بنویس. بنویس، خراب کن، گند بزن. و یاد حرف‌های شهسواری می‌افتم که می‌گفت فکر کردیم که چی؟ می‌شیم تولستوی؟ تولستویِ ایرانی هم نمی‌شیم. ما هرچی هم بشیم بازم هیچی نمی‌شیم. به هوای چیزی شدن نباید نوشت. راست می‌گفت. چه انتظاری دارم؟ من خودمم می‌دونم که بیشتر از هرچیزی، می‌نویسم برا اینکه تخلیه شم. حالا تخلیه واژۀ خوبی هم نیست. شاید همون مفهوم والایشِ فروید از همه بهتر باشه. صورت انسانی‌تر و پیشرفتۀ عقده‌ها و گره‌های روانی و ناخودآگاهت. و خیلی فراتر ازینا. 


یادمه آرمینا یه بار توی کانالش نوشت یه سری کارا می‌کنه قبل از نوشتن، که دیگه آرمینا نباشه. از آرمینا بودن فاصله بگیره. خیلی با این حرفش حال کردم و با خودم گفتم آخ دقیقاً. من خودمم گاهی همین‌طوری می‌کنم. ولی این خوشحالی عمری نداشت، چون فهمیدم من و آرمینا یه جور فکر می‌کنیم، ولی در عمل طور دیگه‌ای هستیم. اون می‌تونه دو تا رمانِ سنگین بنویسه و من، حتی نمی‌تونم از خودم فاصله بگیرم. اینجاست که می‌گم آها، من یه چیز خیلی خوب یاد گرفتم؛ فرق بین یه نویسندۀ واقعی با یه نویسندۀ الکی. اولی می‌تونه هرکسی باشه، دومی هیشکی نیست. حتی خودش. 


آخ این حرفا چقد ناامیدکننده بودن، نه؟ نه. اتفاقاً خیلی خوبن. دیگه راحت می‌شی. حالا می‌تونی آزادانه بنویسی، و هیچ اهمیت ندی که تهش هیچی نمی‌شی یا خراب می‌کنی. آزادی. 

Lullaby
۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۰۱


وقتی می‌بینم یکی از کاربرهای محبوب گودریدز برام کامنت/ لایک/ پیام گذاشتن، این‌قد خوشحال می‌شم که می‌ترسم همون موقع یه دکمه‌ای چیزی رو بزنم گند بخوره به همه‌چی. :))

Lullaby
۲۰ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۸

راستش امسال تا پای دوباره کنکور دادن پیش رفتم، تا پای خریدن کتاب‌ها و جدی شروع کردن و خوندن و دوباره اون تب مزخرف کنکور. اون قهری که باید با همۀ دنیا کنی تا چار سال، بلکه، شاید، واقعاً اونجایی باشی که باید. می‌خواستم به خودم ثابت کنم جرئتشو دارم. می‌تونم، می‌تونم دوباره توی این جهنم بیفتم و براش بیشتر از قبل تلاش کنم و راضی‌تر بشم. اما دیدم دارم از چیز دیگه‌ای فرار می‌کنم. دیدم دارم به بهونۀ شجاعت، از ترس بزرگ‌تری فرار می‌کنم. 


سال 96 برام یه سری دستاورد بزرگ داشت. دستاوردهای بسیار بسیار بزرگ و عالی، که براشون باید خیلی می‌شکستم. الان دارم با نهایت خواستن، نهایت زندگی، نهایت شادی، نهایت اراده، می‌نویسم. من آدم قدرنشناسی‌ام... سال‌ها آدمای دورم رو متهم کردم که چقد فلانی قدرنشناسه. چقد همه قدرنشناسن. و واقعیت اینه که منم توی این دریای قدرنشناسی داشتم غرق می‌شدم. من قدر دانشگامو نمی‌دونستم. سه سال، سه سال اومدم و رفتم و به خودم اجازۀ هر اخلاق نحسی رو دادم. و بعد، آدمایی پیدا شدن که منو تطهیر کردن. با ملایمت، صبر، شنوا بودن‌شون، جرئت‌دادن‌شون، تشویق‌‌کردن‌شون، توجه‌کردن‌شون... سه سال، خدایا، سه سال فقط عیب‌ها رو می‌دیدم! فقط دنبال بهونه بودم که بگم نه! این راه من نیست! نمی‌خوام! می‌خوام دوباره شروع کنم!


وقتی ما قدرنشناسی می‌کنیم، فقط خودمونو به فنا نمی‌دیم. تمام زحمات بقیه رو هم هدر می‌دیم. استاد زبان‌تخصصی 2 مون پارسال بم گفت تابش من تو رو باید ارشد تهران ببینم. من خندیدم گفتم استاد، من اون‌قدم جدی نیستم. کلاس رو با من می‌گردوند و ازم کار می‌کشید، بچه‌ها رو مجبور می‌کرد از هم کار بکشیم. ما همه‌مون کور بودیم. خر بودیم. اون کلاس اون‌قد سخت بود که همه حذفش کردن با یه استاد دیگه برداشتن. اما ده نفر موندن. ما، موندیم. گفت من همین تعداد رو می‌خواستم، ده نفر چیز یاد بگیرن بهتر ازینه که هیشکی هیچی یاد نگیره و نذاره بقیه هم یاد بگیرن. 


و اون کلاس یکی از شجاعانه‌ترین موقعیت‌های زندگی من بود. هرروزی که می‌رفتم، احساس زنده بودن می‌کردم. احساس اینکه دارم تقلا می‌کنم. دارم می‌جنگم. و ینی جای درستی‌ام.


من امسال تا پای انصراف از تحصیل پیش رفتم و دوتا از استادهام نگهم داشتن. یکی‌شون استاد روش تحقیق‌مون بود که هرجلسه توی چشم‌هام زل می‌زد و می‌گفت تو! من جات حرص می‌خورم. و من؟ فقط لبخند می‌زدم. نمی‌فهمیدم چی می‌گه. بار اولی که بام حرف زد فکر می‌کردم داره زبون می‌ریزه. اما آدمی بود که ساعت چار صبحم بش پیام می‌دادی، جوابتو می‌داد. می‌گفت من دیگه چندساله خواب ندارم، فکر می‌کردیم قُپی می‌آد. جلوی هیچ سؤالی رو، جلوی هیچ بحثی رو، نمی‌گرفت. واقعاً دلسوز بود، واقعاً وقت می‌ذاشت، واقعاً اهمیت می‌داد.


و اون یکی استاد. اون یکی استادمون از اونجور آدماییه که می‌گی اینهههههه. به هرچی خواسته رسیده. همیشه تاپ بوده. همیشه خفن بوده. هرچی بیشتر می‌شناسیش بیشتر می‌فهمی چقد آدم باهوش و محشریه. و از نظر اخلاقی اصن یه چیز عجیبیه! یه بار غیبت کرده بودم دو جلسه پشت سر هم، روی غیبت‌ها هم حساسه. بعد یکی از بچه‌ها گفته بود بیاین، فلانی هم دو جلسه پشت سر هم غیبت کرده کاریش ندارین. گفته بود فلانی می‌دونم غیبت که می‌کنه، کار مفیدتری از کلاس داره. یا ترم پیش بعد کنفرانسم پاشد برام، گفت به خودم افتخار می‌کنم روزی همچین دانشجویی داشتم. یا اون "من بهت ایمان دارم" ـش. آخه چه دلیلی داره اینجوری رفتار کنه؟ چرا باید اهمیت بده؟ چرا باید اهمیت بدن؟


بعد، من گذشته‌مو دستم گرفتم و همه‌جا جارش می‌زنم. هی می‌گم نع! من بهتر ازینام! و حاضر نیستم بقیه رو ببینم، ببینم که برام چی‌کار کردن، ببینم که بهم اهمیت دادن. از کجا معلوم، واقعاً، از کجا معلوم برم جای دیگه راضی می‌شم؟ برم اونجا چی می‌شم؟ فکرشو کردم؟ نوک بینی‌مو می‌بینم و راهی رو که تا الان ساختم، نه. چرا این‌قد چارچوب‌هامو سفت و سخت می‌ذارم که فکر می‌کنم فقط و فقط همین! فقط باید اینطور بشه، فقط در این حالته که راضی‌ام. 


من دارم اشتباه سه سال پیشمو باز تکرار می‌کنم! همون ترس و تردیدها، مگه تموم می‌شن؟ 


تو! وقتشه قدر خودتو بدونی. این تنها چیزیه که مانع قدرنشناسیت می‌شه. سه سال پیش یه تصمیمی گرفتی، سرش هم به‌قدر کافی بالا و پایین کردی، خطر کردی، دربه‌دری کشیدی، این‌درواون‌در زدی تا بهترین تصمیم رو بگیری، تا بهش مطمئن باشی. پاش واستا. پای تصمیمی که گرفتی، واستا و یادت نره چه چیزایی به‌دست آوردی. سه سال پیش بهداد بم گفت پای تصمیمت واستا، تو قله رو می‌خواستی و سر از دامنه درآوردی. اما شاید گنجت همین‌جاست، نه روی قله. و الان می‌فهمم چقد حرفش درست بوده.


من آدم قدرنشناسی‌ بودم و امیدوارم توی سال جدید، اون‌قد رشد کنم که از پسش برآم. 



Lullaby
۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۰