Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


یه اعترافی بکنم. چندین ماهه می‌خوام موسیقی بلاگم رو عوض کنم، منتها یه روز برداشتمش چون نتم اذیت می‌کرد که بعد بشینم سر فرصت آهنگ بذارم. تا الان که دو سه ماهی می‌گذره و من آهنگ نذاشتم، چون پستم رو گم کردم! =)) فضای ذهنیمم عوض شده. چیزی که الان می‌ذارم، بهم نزدیک‌تره. بشه که مرتب بذارم تا همچین بساطی پیش نیاد. 


Sundown


دریافت


Lullaby
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۰

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis2@



+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰


عملاً دارم روزنوشت اول مهر را هم می‌نویسم. چه سریع. یعنی ساعت جدید باعثش شده؟ یا مرگ جدید، درد جدید؟ :))


تنها دیدن منابع علوم‌شناختی باعث می‌شود بخواهم ارشد دهم. بعضی‌شان را هم دارم. واحدهایش هم که دیگر واویلا. 




این از این. از طرفی دیگر چشمم دنبال رشتۀ نقد و نظریه ادبی بود. جزو گرایش‌های ادبیات فارسی است و منابع ادبیات فارسی چرا این‌قدر زیاد است؟! وحشتناک زیاد است! یعنی نمی‌دانم چرا، مثل روانشناسی نیست که یک سری چیز مشخص را برای هر گرایش داشته باشی و بخوانی. یک عاااالم منابع باید بخوانی. نکتۀ دیگر اینکه توی دفترچۀ نود و پنج و نود و شش، این رشته را فقط تربیت مدرس داشت. طبق دفترچۀ نود و هفت نه تنها تربیت مدرس دیگر ارائه‌اش نمی‌دهد، بلکه علامه و رشت دارند. برای من فکر کنم راحت‌تر شده، اما درمجموع این راه پیچیده‌تر است. کدامش را می‌خواهم؟ 


هه‌هه. نمی‌دانم. بدتر اینکه راه سومی هم دارم. بنشینم سفت زبان بخوانم و آیلتس بدهم و برای کانادا اقدام کنم. که با این وضع تقریباً محال است. حتی برای افرادی مثل ما هم دیگر سخت شده. (هروقت این را می‌گویم خیام سخت مخالفت می‌کند و اعتقاد دارد خیلی هم شانس دارم و در واقع ترسم باعث شده فکر کنم محال است. نمی‌دانم.) مدیوما دیشب گفت قسمت ترسناک قضیه این است که بیشتر کسانی‌که از سال جدید رفته‌اند برگشته‌اند یا دارند برمی‌گردند. البته نه به این معنا که ما هم برویم برمی‌گردیم. ولی احتمالش هم هست.


بعد اینکه الان داشتم آزمون‌های آزمایشی را نگاه می‌کردم، هرچند خیلی اعتقادم به این چیزها کم است. برای ارشد به‌خصوص. مدرسان شریف را دیدم، چند؟ یک میلیون تقریباً. مثل گزینۀ دو یا کانون هم نیست که بتوانی از نیمۀ دوم ثبت‌نام کنی. نه، هر شانزده مرحله را باید شرکت کنی. آن وقت ما موقع گزینۀ دو از تابستان تا کنکور چقدر دادیم؟ سیصد و بیست تومان. 


ابداً حاضر نیستم این‌قدر هزینه کنم. آن هم در چنین شرایطی. اعصابم هم آرام‌تر خواهد بود. اگر برای پذیرش بود آدم هرچقدر هم باشد به‌نظرم تن می‌دهد. ولی برای کنکور دیگر مسخره‌بازی‌ست. ترجیح می‌دهم خودم بخوانم. حالا اگر خودم بخواهم برای علوم‌شناختی بخوانم سخت نخواهد بود؛ چون پایه‌اش را دارم. اما راستش نقد و نظریۀ ادبی دلخواه‌تر است. از طرفی بدبختی این است که می‌خواهم ارشد بخوانم و برای دکترا بروم یا ارشد بخوانم و دوباره برای ارشد بروم یا حین آن اقدام هم کنم یا اصلاً ارشد را نخوانم و دنبال رفتن باشم؟


باید برگردم دانشگاه و با کلی آدم حرف بزنم. 


+ یادم رفت. چهارصد و هشت کلمه. 


+ آخ آخ. تازه روانشناسی شخصیت هم خیلی دوست دارم. ولی سراسری ندارد، آزاد است. عجب وضعیتی دارم.

Lullaby
۰۱ مهر ۹۷ ، ۰۱:۱۳


گوشی خالی کردن از بزرگ‌ترین مصائب است. به‌طوری‌که هیچ‌وقت فکر نمی‌کنی کل روز همۀ فکر و وقتت را درگیر کند. گوشی‌ام را زدم به لپ‌تاپ تا یک جا همه را خالی کنم و بعد سر فرصت مرتب‌شان کنم، دیدم فقط آخرین عکس‌ها را نشان می‌دهد. مال یکی دو ماه اخیر را. نگویم دارم با چه فلاکتی گوشی را خلوت می‌کنم. نگویم.


باز از خیلی چیزها می‌توانم بنویسم ولی اصلاً حالش را ندارم. چند شب است که می‌خواهم زودتر بخوابم تا زودتر بلند شوم و زودتر به کارهایم برسم. می‌دانید چند وقت؟ یک هفته؟ یک ماه؟ یک فصل؟ نمی‌دانم. سال دوم که بودم به کریمی گفتم عمداً کلاس‌های هشت صبح را برمی‌دارم که از شش بیدار شوم و فعال باشم. او هم گفت دقیقاً به همین خاطر کلاس‌های هشت صبح را برداشته. باهم واحد زیاد برداشتیم. باهم نکته‌های‌مان را ردوبدل می‌کردیم. جزوه‌های‌مان. وویس‌های‌مان. خودکارهای‌مان. جامدادی‌های‌مان. کریمی رفیقی عجیب است. هرچند کلاً رفاقت عجیب است.


منتها فرق کریمی با من این است که جزو سه نفر اول ورودی‌مان حساب می‌شود. هر ترم جزو سه معدل اول کلاس است. تلاشش ستودنی‌ست و اگر من با رتبۀ هفتصد می‌آمدم چنین جایی نمی‌دانم چه بلایی سرم می‌آمد. فکر می‌کردم کریمی خیلی محکم و به تخمدانم‌طور عمل می‌کند. اما دیدم این ترم مثل من شده. دیگر کدهای اول صبح را برنداشته. یکی از دوست‌هایش هم جزو معدل‌اول‌هاست و دارد برای ارشد می‌خواند. به آن دوستش اشاره کردم و گفتم برای ارشد برنامه‌ای داری؟ جوابش را داشته باش. گفت نه. می‌خواهم برای خودم بخوانم. هرجا قبول شوم، اگر خواستم می‌روم. نخواستم نمی‌روم. بعد گفت اولش من هم گفتم بنشینم از تابستان بخوانم که ارشد همین فردوسی قبول شوم. اما دیدم این همه برای کارشناسی اذیت شدم، ارزشش را دارد؟ 


کریمی هم مثل من سال آخر مزخرفی گذرانده بود، به‌نوعی دیگر. اینکه من و کریمی این‌قدر فکرهای‌مان شبیه هم است مایۀ دلگرمی‌ست. خیلی با خودمان حال می‌کنیم. وقتی کاری را که دوست داریم انجام می‌دهیم، خیلی با خودمان حال می‌کنیم. نه برای دانشگاه. نه برای دیگران. نه برای هر کوفت دیگری. این‌طوری که فکر می‌کنم خیلی حالم بهتر است. ارشد بدهم؟ نه. ندهم؟ نه. 


امروز با خیام رفتیم بیرون، درحالی‌که قرار نبود برویم اما راستش حالم هیچ خوب نبود. رفتیم و حرف زدیم و فهمیدم چقدر مهم است آدم کسانی را داشته باشد که نگهت دارند. می‌خواهند مدیوما باشد، خیام باشد، کریمی باشد. کسانی‌که تو را سر جایت نگهت دارند و بگویند فلانی، برای خودت زندگی کن. هرچقدر هم روحت آسیب دیده باشد. زخمی شده باشد. وقتی مدیوما آن آدم قوی و بااراده و مصمم و به هیچ خری اهمیت‌نده را جلوی چشمم می‌آورد می‌فهمم چقدر از خودم دور شده‌ام. از کجا سست شدم، ضعیف شدم، پس کشیدم. منی که بارها برای خیلی از کارهایم بقیه را به یک طرفم گرفتم و کاری را که خواستم انجام دادم و حالم را جا آوردم. ولی همیشه این‌طور نمی‌ماند آدم. برای همین باید یک نفر از بیرون تکانت دهد.


می‌توانم بیشتر بنویسم ولی برای امشب بس است.


+ چهارصد و هشتاد و هفت


+ من و سمانه تقریباً همزمان آپ کردیم حتی. 

Lullaby
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۶


فکر نمی‌کردم یک هفته شده باشد روزنوشته‌هایم. چیزی خوشایند است. جالب اینکه امروز موقع صبحانه داشتم به نجات‌غریق و ایفای نقش فکر می‌کردم. نجات‌غریق را جایی رها کردم و تقریباً شش ماه ننوشتمش. وقتی رهایش کردم، فکر کردم چون جای سختی‌ست به این حال افتاده. اما حالا می‌فهمم چون جایی‌ست که داستان نمی‌خواهدش. یعنی اگر آن قسمت را از داستان بردارم، آسیب نمی‌بیند. تشخیص چنین چیزی هنگام نوشتن دشوار است. برای همین باید هرازگاهی از اثرت فاصله بگیری و از جلد نویسنده‌اش دربیایی تا با حقیقتش روبه‌رو شوی. چیزهای دیگری هم متوجه شده‌ام؛ حالا که دارم از اول می‌خوانمش و با دستِ باز ویرایش می‌کنم. 


به ایفای نقش هم فکر کردم. همیشه ایفای نقش به‌عنوان یکی از بهترین تمرین‌های نوشتن شناخته شده. اما حس می‌کنم ما درست از آن بهره نبردیم. غالب رول‌های اعضا به توصیف فضا یا شخصیت‌ها می‌گذشت و کمتر کسی جرئت می‌کرد گره و کشمکشی در داستان بیندازد. شاید به این خاطر که بیشتر بچه‌ها مبتدی بودند. غول‌های ایفا می‌آمدند و اتفاقی ایجاد می‌کردند. درحالی‌که بقیه فقط می‌نوشتند. اتفاقاً بیشتر هم می‌نوشتند. می‌دیدی در هفت هشت تا تاپیک دستِ کم رول زده، حداقل یک بار. چطور آدم می‌تواند روی هفت هشت تا سوژه تمرکز کند؟ فقط یک جواب دارد: وقتی سطحی بنویسد. وقتی با سوژه زیاد درگیر نشود. فقط بخواهد بنویسد. 


ولی غول‌ها اغلب حواس‌شان به یکی دو تا تاپیک بیشتر نبود. سوای از اینکه طویل‌تر هم می‌نوشتند، عجله‌ای برای رول زدن در تاپیک‌های دیگر نداشتند. یک سوژه را می‌بستند و می‌رفتند سراغ دیگری. اما تاپیک‌های دیگر پُر از رول بود، بدون اینکه اتفاق زیادی افتاده باشد. بیشترشان هم به جایی رسیده بودند که داشتند خاک می‌خوردند؛ چون این همه توصیف و شخصیت‌پردازیِ صرف پس از چند رول، سوژه را ملال‌آور کرده بود. تا یکی می‌آمد و دستی به سر و رویش می‌کشید. 


نجات‌غریق هم به جایی رسیده بود که فقط داشتم دنیایش را بسط می‌دادم، بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد. به همین دلیل رها شد. ناخودآگاه. چیزی پس سرم نمی‌گذاشت ادامه‌اش دهم. می‌دانست باید قسمت‌های آخر ویرایش شود. شاید هم از اول ویرایش شود. دامی که بسیاری از آثار پرفروش خارجی توی آن می‌افتند، دقیقاً همین است؛ نیمۀ اول کتاب کسالت‌بار است. به توصیف و شخصیت‌پردازی و اتفاق‌های کوچک می‌گذرد و ناگهان از نیمۀ دوم و چه بسا یک سوم آخر، با اتفاقات پشت سر هم و مهم غرقه می‌شود. مخاطب عام هم گول نیمۀ دوم را می‌خورد و از کتاب لذت می‌برد و دلخوری‌اش از نیمۀ اول را فراموش می‌کند. درنتیجه کتاب هوارتا می‌فروشد.


احتمالاً من هم داشتم توی همین دام می‌افتادم؛ اوایل نجات‌غریق به دنیاسازی و معرفی شخصیت‌ها می‌گذرد. سی و چهار هزار کلمه نوشته بودم، درحالی‌که هنوز به داستان اصلی نرسیده بودم. صادقانه بگویم این دفعه که دارم از اول با دقت می‌خوانم، برخی جاهایش اصلاً تحمل‌پذیر نیست. راحت حذف‌شان کرده‌ام و شاید حتی خط روایی را به‌هم بزنم. باید تا آخر بخوانم ببینم ریتمش یکدست می‌شود یا باید تدبیری اندیشم.


+ چهارصد و هفتاد و هشت

Lullaby
۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۵۰


برای عنوان قبلی باید بنویسم. اما امروز یادم افتاد چیزی دربارۀ فروید و خودیاری و کسانی‌که از روانکاوی جدا شدند بنویسم. الان یادم نمی‌آید می‌خواستم این‌ها را بگویم که چه نتیجه‌ای بگیرم. به‌هرحال حالم خیلی بهتر بوده که داشتم به چنین چیزهایی فکر می‌کردم. وقتی مغزم دارد لای کتاب‌ها و ادبیات و نویسندگی و روانشناسی و فلسفه می‌چرخد، یعنی حالم خوب است یا حداقل مغزم دارد تلاش می‌کند حالم را خوب کند. مثل بچه‌ای که باید سرش را بند کنی. همین‌قدر آدمی بچه است و ساده. 


 امروز داشتم فکر می‌کردم هرروز نوشتن سخت است و آخر این چه کاری‌ست میان این همه کاری که باید انجام دهم. بعد با خودم گفتم قرار شد مهم نباشد چقدر می‌نویسی. فقط بدانی در روز باید بنویسی. نه برای خودت، برای نوشتن. فقط به قصد نوشتن. این‌قدر زود جا نزن. حالا نمی‌توانم مطلب دیروز را آن‌طور که دلم می‌خواهد بنویسم.


ولی می‌خواهم جان کلامش را بگویم. می‌دانید ما آدم نیستیم. یعنی مشکل مادر و پدرهای‌مان نیستند. مشکل مدرسه و دانشگاه نیست. مشکل جامعه است. مشکل شاید کل جهان باشد که یک عده باید توی گُه زندگی کنند و عده‌ای دیگر حتی ندانند توی گه زندگی کردن یعنی چه و به عقل‌شان هم نگنجد. بعد یکی بهشان بگوید نه، بخواهند خودکشی کنند یا با مادر و پدرشان قهر کنند یا پس‌فردا کاری غیراخلاقی کنند و کسی نگوید چرا. ماها برای حداقل‌های‌مان هم گاهی خودمان را جرواجر می‌کنیم و به هیچ‌جای عالم نیست و تو با کسی که هیچ تلاشی نکرده هیچ فرقی نداری. فقط تو خسته شده‌ای و او می‌تواند لنگ‌هایش را جلویت دراز کند و فکر کند از تو خیلی باحال‌تر و زنده‌تر و زرنگ‌تر است. 


اصلاً نتوانستم چیزهایی را که می‌خواستم بنویسم. چیزی که دیروز باعث شد دربارۀ رنج زندگی بنویسم این بود که با خیام رفته بودیم پیاده‌روی. بیشتر روزها می‌رویم. داشت می‌گفت دارد وقتی نیچه گریست را می‌خواند و یک جایش بروئر خسته است، برای شام مانده کتش را دربیاورد یا بی‌ادبی است. این را که تعریف کرد کمی نگاهش کردم که یعنی چه. این دیگر چه کوفتی‌ست مرد حسابی. و مسیر حرف‌های‌مان رفت به این سمت که چقدر ما بدبختیم. هرچقدر هم این را بگوییم کم است. به‌قول خیام ما اصلاً توی بازی نیستیم. ما اصلاً وجود نداریم. بدبختی این است که شواهد می‌گوید وجود داریم، وگرنه یک وجودِ ظاهری‌ست. از ریشه مُرده‌ایم ولی نمی‌میریم. 


دیگر از نوشتن چنین چیزهایی هم خسته شده‌ام. گناه بزرگ بشر این است که امید دارد. امید ما را به این روز کشانده. آنکه باور داشت روزی می‌رسد، بیچاره بود. آنکه در اموال دنیا غرق بود، ایمان نداشت.


+ چهارصد و بیست و سه کلمه.

Lullaby
۲۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۶


آدم چند وقت که روزانه بنویسد می‌فهمد چقدر نوشتن سخت است. تازه آن هم در چنین قالب راحتی. بعد می‌فهمی کسانی‌که هرروز به‌شکلی غیرحرفه‌ای برای دیگران می‌نویسند چقدر می‌توانند دری‌وری بگویند و کسی هم متوجه نشود. دارم به مرحله‌ای می‌رسم که می‌خواهم حتی از کانال‌های دوستان خودم نیز خارج شوم؛ چون واقعاً نوشتن و حرف زدن تا یک جایی درمانگر و کمک‌کننده است اما از یک جایی به بعد آدم را چیزی دیگر می‌کند. چیزی که خودش نیست؛ چون حس می‌کند اینجا تریبونش است و همه زیر نظرش دارند و با هر پستش دیدی به مخاطب می‌دهد. 


خیلی خطرناک و مسموم‌کننده‌ست. برای همین وقتی توی کانال‌هایی هستم که در درازمدت خواندم‌شان، احساس می‌کنم طرف خیلی خودش را تحویل می‌گیرد. زیادی از خودش می‌گوید. زیادی خودش را نشان می‌دهد. انگار تنها جایی‌که می‌تواند بدون واکنش دیگران یا با کمترین واکنش توجه بگیرد و خودش را مطرح کند، کانال شخصی‌اش است. کسانی‌که توی دنیای واقعی لبخند می‌زنند و شاد و پخته‌اند، توی کانال‌های‌شان غمگین و سطحی و خام و همه هم غیراجتماعی‌اند. حتی برعکسش. 


چه بلایی سرمان آمده که مثلاً غیراجتماعی بودن را پذیرفته‌ایم و حاضر نیستیم تغییر کنیم؟ طوری از ویژگی‌های بدمان حرف می‌زنیم که انگار یک فضیلت است. برای همین خیلی خوشم آمد چند وقت پیش ری توی کانالش از بوکستاگرامی‌ها انتقاد کرد. خودنمایی بد است. یک چیزهایی واقعاً بد و خوب دارند، هرچه هم بگوییم انسان را نمی‌توان بد و خوب کرد. ارزش‌گذاری کرد. بله توی ویژگی‌های پیچیده‌تر این گفته صدق می‌کند. اما چیزهایی که در طول تاریخ بشر بارها امتحان‌شان را پس داده‌اند تکلیف‌شان مشخص شده. خودنمایی بد است. به هر طریقی. حتی اگر آن را به کتابخوانی و معرفی کتاب بچسبانی که چیزی خوب است.


اما این آدم‌ها محبوب‌ترند. کسانی‌که بد و خوب را باهم قاطی می‌کنند. این آدم‌ها دیگر ما را گیج می‌کنند در مقابل بدی‌ها و خوبی‌ها. این است که قبح خیلی چیزها می‌ریزد. این است که همۀ‌مان می‌گوییم غیراجتماعی هستیم و دیگر چیزی بد نیست. نه، من یک آدم متفکر و کتابخوان و تافتۀ جدا بافته‌ام. معلوم است غیراجتماعی‌ام. گور بابای همۀ‌تان. ولی در نظر نمی‌گیریم که داریم برای همین آدم‌هایی می‌نویسیم که ما را غیراجتماعی کرده‌اند. هاه، حالا خوردی؟ :دی  


عنوان روزنوشتم هیچ ربطی به محتوایش ندارد؛ چون می‌خواستم از چیزی دیگر بنویسم و ذهنم تغییر مسیر داد و نمی‌خواهم زیاد بنویسم. پس اینجا تمامش می‌کنم و فردا دربارۀ غم‌انگیز بودن زندگی می‌نویسم. 


+ سیصد و نود کلمه.

Lullaby
۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۰۰


(دال یکی دو قدمی جلوتر راه می‌رود و سرش پایین است. خسته و بی‌حوصله به‌نظر می‌آید. میم عجله‌ای برای رسیدن به او ندارد اما طوری راه می‌رود که حالت صورت دال را موقع حرف زدن‌شان ببیند.)

- می‌دونی چی می‌خوام بگم؟

- چی می‌خوای بگی باز؟

- دلم براش تنگ شد.

- اوهوووم. 

(میم حالا خودش را جلوتر می‌کشاند.)

- واقعنی یا داری مسخره‌م می‌کنی؟

- نه... جدی. 

- انگار نبودنش حس می‌شه.

- اوهوم.

- حتی بااینکه خودمونم نیستیم.

- اوهوم.

- البته وقتی هم بود نبود. ولی بازم بود. ینی همین که می‌دونستی بالاخره زود برمی‌گرده. می‌آد و می‌ره. نه که بره و چند روزی نباشه.

- آره. دقیقاً.

- آره.

(فاصلۀ‌شان بیشتر می‌شود.)


+ صد و شانزده کلمه.

Lullaby
۲۷ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۴۶


توی اتوبوس کمی آب خوردم و رفتم توی فکر؛ با این خطی که دارم می‌روم، باید قبل از میدان فردوسی پیاده شوم. همان‌جایی که مدیوما و هم‌دانشگاهی‌هایش نقاشی کرده بودند. خیلی بامزه‌ست که درست بلوار پشتِ خانۀ ما را نقاشی کرده‌اند. بگذریم، گفتم باید آنجا پیاده شوم و پیاده بروم تا گل‌فروشی همیشگی‌مان. دیدم چه کاری‌ست، وقتی خیام ماشین دارد بگویم بیاید تهِ صادقی. برای او که فرقی نمی‌کند. من باید مسافتی را پیاده بیایم توی این هوای گرم و مسخره. وقت‌هایی که هوا خوب است می‌آیم. چون راهش را هم دوست دارم. اما آن موقع حالش را نداشتم.


برای همین خواستم پیام بدهم به او و بگویم می‌تواند بیاید ته صادقی؟ که دیدم یک درصد بیشتر شارژ ندارم! و یک درصدِ آیفون واقعاً خیلی مقاوم است ها! به همین خاطر پیام دادم و آنچه می‌خواستم گفتم. منتها دیر جواب داد. نه خیلی دیر، نیم‌ساعت بعد. وقتی که اتوبوس پشت چهارراه فردوسی بود. جواب داد: ته صادقی؟ یعنی میدان راهنمایی؟ با خودم گفتم بعد دستش بیندازم که ته صادقی مگر می‌شود میدان راهنمایی پسرجان؟ ته صادقی یعنی جایی‌که صادقی تمام می‌شود. یعنی میدان فردوسی. اول هم می‌خواستم بگویم بیاید میدان فردوسی، اما گفتم شاید گیج شود من از کدام سمت می‌آیم و شارژ هم که ندارم، بیاید و هم را پیدا نکنیم و قرارمان خراب شود. پس بگویم ته صادقی که مشخص باشد. حالا می‌گوید ته صادقی یعنی میدان راهنمایی. آنجا مگر نمی‌شود سر صادقی؟ یعنی جایی‌که صادقی شروع می‌شود. بابا خیلی ساده است. :))


خواستم جواب دهم نه یعنی میدان فردوسی، که گوشی‌ام هنگ کرد. کُند شد، تاچش نگرفت، بعد هم خاموش شد. یک درصدِ آیفون در لحظاتی سرنوشت‌ساز جان داد. حالا من مانده بودم و حوضم. شد آنچه نباید می‌شد؛ بیچاره دور خیابان‌ها الاف می‌شد. من هم الاف می‌شدم. با خودم گفتم وقتی نتوانستم جوابش را بدهم، یعنی همان قرار قبلی‌مان می‌آییم دیگر. خدا کند نرود میدان راهنمایی یا فردوسی. 


من هم پیاده خیابان را طی کردم و دنبال جایی بودم که بپرسم شارژر آیفون دارند یا نه. رفتم داروخانه و گفتند ندارند. روبه‌رویم مغازه‌ها بیشتر بودند اما گفتم کدام مغازه‌ای ممکن است داشته باشد. بدبخت شدی رفت. نه، اشکالی ندارد. احتمالاً جای گل‌فروشی هم می‌آید. برو جای گل‌فروشی. باید ساعت را نگاه می‌کردم. می‌دانستم چیزی به قرارمان نمانده بود. اما دوست نداشتم از مردم توی خیابان بپرسم. معمولاً حس خوبی به بقیه نمی‌دهد این کار. بس که مسخره‌ایم. خلاصه یک لحظه کله کشیدم توی دفتر روزنامه خراسان. می‌دانستم یک ساعت بزرگ و دیجیتال داخلش دارند. دیدم ساعت دو و بیست‌وچهار دقیقه است. گفتم خب، تا بروم جای گل‌فروشی می‌آید دیگر. 


راهم را ادامه دادم و جای گل‌فروشی رسیدم و ایستادم. منتها آفتاب بود و گرم، رفتم عقب‌تر زیر سایۀ درخت‌های توی پیاده‌رو. بعد دیدم درست روبه‌روی یک ساندویچی‌ام. رفتم ساعت را نگاه کردم، دو و بیست‌وپنج دقیقه هم نشده بود! ساعت‌شان عقب بود. گفتم تیری در تاریکی بیندازم و پرسیدم شارژر آیفون دارند؟ اتفاقاً داشتند! گوشی‌ام را زدم به شارژ سر مغازه ایستادم به دیدن خیابان که اگر رسید بیایم بیرون یا مرا ببیند. ندیدمش. به ساعتِ مغازه شده بود دو و نیم. ندیدمش. گوشی‌ام را روشن کردم و گفتم خدا کند به‌قدر کافی شارژ شده باشد توی این پنج دقیقه. هشت درصد شارژ شده بود. خیلی امیدبخش بود برای آن لحظه. شماره‌اش را گرفتم و چه شد؟


بوق مشغولی می‌خورد! 


چهاربار زنگ زدم و بوق مشغولی می‌خورد و قطع می‌شد. قبلش پیام دادم بگو ببینم کجایی. باز به ساعت مغازه پنج دقیقۀ دیگر در آن حالت ماندم، بلکه زنگ بزند یا پیامم را جواب دهد. هیچ. گفتم ای دادِ بیداد، دیگر تمام است. لابد از من رنجیده و برگشته خانه یا آوارۀ خیابان شده. گفتم برگردم خانه و به خودم توپیدم که این چه وضع قرار گذاشتن است. شارژ نداری قرار نگذار. نمی‌میری که. خب من از قبل هماهنگ کرده بودم، اگر قرار قبلی‌مان را به‌هم نمی‌زدم این‌طور نمی‌شد. همین‌طور بق‌بق‌بق. شارژر را پس دادم و تشکر کردم و از مغازه زدم بیرون که بروم خانه. همان لحظه چشمم افتاد دیدم آن طرف خیابان است. برایش دست تکان دادم و رفت جلوتر ایستاد. من هم چهارراه را رد کردم و رسیدم. یعنی اگر یکی‌مان دیگری را نمی‌دید بعدش می‌زدیم توی سروکلۀ هم. هرچند وقتی هم سوار شدم زدیم توی سروکلۀ هم. ولی دیگر فرق می‌کرد.


از دستم ناراحت شده و شاکی بود که چرا وقتی قرار قبلی‌مان را تنظیم کرده بودیم گفتم بیاید ته صادقی. من هم قبول داشتم این بخش بحثش را، ولی گفتم بابا ته صادقی اسمش رویش است. تهِ صادقی. یعنی میدان فردوسی. نگفتم میدان فردوسی که گیج نشوی کدام طرفم. بعد می‌پرسی ته صادقی یعنی میدان راهنمایی؟ و از این حرف‌ها. :)) بیچاره توی این گرما ناهار نخورده بود که با هم باشیم. فیلمش را نصفه قطع کرده و آمده بود که به قرار برسد. سه بار کل صادقی را رفته و آمده بود که ببیند میدان راهنمایی‌ام یا فردوسی. اولش هم گل‌فروشی آمده و دیده بود من نیستم، رفته بود. 


گفتم توی سایه ایستادم یا شاید وقتی آمدی که رفتم توی مغازه. حتی یک جا از حرف‌هایش ناراحت شدم و گفتم من هم قدر تو اذیت شدم و آواره شده بودم دنبال شارژر و از صبح بیرونم و دانشگاه اعصابم را به‌هم ریخته و ناهار نخوردم که یکدیگر را ببینیم. حالا نمی‌خواهی مرا بگذار خانه. نرویم خب. که دید ناراحت شده‌ام مسخره‌بازی درآورد که عه‌هه خونه‌تون دیگه کجاست؟ واسه من خونه‌مون می‌کنه. گفتم اصلاً همین‌جا پیاده‌ام کن خودم می‌روم. واقعاً آن لحظه ناراحت شدم و می‌خواستم پیاده شوم، چون قبلش داشت می‌گفت از دست تو ناراحت شدم و بعد از دست خودم بیشتر ناراحت شدم که چرا توی این وضعیت با این آدم قرار می‌ذاری. و حس کردم اوهو! دیگر دارد قیافه می‌آید. من از هیچ تلاشی فرو نگذاشته بودم(چه فعلیه آخه :|) برای اینکه به قرارمان برسم و ابداً تحمل نمی‌کنم مرا بکند آدم‌بدۀ قضیه. 


ولی خب او هم کلی اذیت شده بود آن لحظه، حق داشت ناراحت باشد. بااین‌حال خیلی آرام و با شوخی و خنده بحث کردیم و قضیه حل شد بین‌مان، وگرنه بقیه چطوری دعوا می‌کنند؟ سر چنین چیزهایی دیگر. یکی‌مان اگر این وسط زیادی عصبانی یا ناراحت می‌شد و برمی‌گشت خانه‌اش، می‌رفتیم برای یک دعوا یا قهر یا یک دلخوری‌ای که نشود به این سادگی جمعش کرد. خوشبختانه باقی روز باهم بودیم و از دل‌مان درآمد.


+ یا خدا هزار و سی کلمه! خوب شد دیشب تعریف نکردم! تازه چیز دیگری هم می‌خواستم بنویسم، ننویسم دیگر.

Lullaby
۲۶ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۸


امروز به‌قدر چند روز چیز برای نوشتن دارم. به همین خاطر همه را یک جا نمی‌گویم که مزخرف بنویسم و امان نوشتن از دستم دربرود. الان از یک دنتِ بدمزه پای فیلم هامون برمی‌گردم. دیشب داشتم فیلم‌های دیانا را برانداز می‌کردم، دیدم چه فیلم‌های خوبی جمع کرده. هم خارجی‌های خوب، هم ایرانی‌های خوب. برای همین برنامه‌ای ریختم که فیلم‌هایش را ببینم. بعضی‌شان را دیده بودم، درکل بیست‌ویک فیلم را ندیده بودم. برای بیست‌ویک شبم برنامه ریختم. هر شب یک فیلم. امشب هامون را دیدم. خیلی دلم می‌خواست هامون را ببینم. خوشحالم. هرچند به پایش یک دنت بدمزه را خوردم. 


قبل از اینکه بیایم خانه، از سوپرمارکت توی اسفندیانی چند بسته نواربهداشتی و دستمال‌مرطوب و پدِ لاک و این جور چیزها خریدم، به‌علاوۀ دنت. بارها این مزه‌اش را دیده بودم اما همیشه فکر می‌کردم بدمزه باشد. ترکیب پرتقال و شکلات‌تلخ. اووووق. اما با خودم می‌گفتم آخر چرا باید چنین ترکیب بدمزه‌ای را تولید کند. شاید خوشمزه باشد. بالاخره کنجکاوی بر من غلبه کرد و آن را هم خریدم. درست همان‌طوری که انتظار داشتم، اوووق. این‌قدر بدمزه بود که با نان خوردم. دیگر هربار دنت پرتقال و شکلات‌تلخ ببینم خنده‌ام می‌گیرد. 


صبح هم رفتم دانشگاه. استاد کلاس ساعت اول را تشکیل داده، حضور و غیاب کرده و گفته بود اگر ساعت‌دومی‌ها نمی‌آیند من بروم. بچه‌های بی‌شعور آن ساعت هم گفتند نه هیچ‌کس نمی‌آید. و استاد رفته بود. درحالی‌که ما آمدیم، به‌حد نصاب هم بودیم و شمارۀ استاد را هم گرفتیم و برایش توضیح دادیم. واقعاً بعضی‌ها هرچقدر هم بزرگ شوند، درس بخوانند، هرکاری کنند، همچنان احمق‌اند. نمونه‌اش همین بچه‌های ازگلِ ما. البته خیلی هم بد نبود. بچه‌هایی که مانده بودند پس از مدتی مسخره‌بازی درآوردند و برای استاد سلفی گرفتند که شاهدی بر ادعای‌مان باقی مانده باشد. نشستیم به حرف زدن، کی حال داشت این همه راه برگردد. آخر یکی‌یکی پا شدیم و رفتیم. 


من هم دیدم لیاقت یک ماجراجویی درست و درمان را دارم بعد از این وضعیت. طبق قرار قبلی‌ام رفتم همان کافه‌کتاب توی امامیه. جای قشنگی بود. کتاب‌های خوبی هم داشت. همین‌طور ایستادم به تماشا. لوازم‌تحریرش هم خیلی خوب بود. یک پک شبرنگ دیدم که همه رنگ‌های‌شان تک و خاص بود با بسته‌بندی خوشگل. بدجوری دلم را برد. برداشتمش. کتابی هم خریدم، خیلی جلوی خودم را گرفتم که کتابی نخرم. کتابی کم‌قطر خریدم و به‌نظرم سریع می‌توانم بخوانمش. خاطرات کاناپۀ فروید. دلم نیامد برش ندارم.


از صبح که می‌خواستم حاضر شوم و راه بیفتم، دیدم گوشی چهارده درصد بیشتر شارژ ندارد. اما گفتم من که کاری با آن نمی‌کنم. شارژر را برنداشتم. اتفاقاً هم چند تا زنگ زدم و از اینترنتش استفاده کردم و بعد از کافه‌کتاب دیدم سه درصد بیشتر شارژ ندارم! درحالی‌که خیام را می‌خواستم ببینم. گفتم نبینم خب. دیروز که ندیدم، امروز هم رویش. نمی‌میرم که. اما گرم بود و خسته بودم و حال نداشتم بروم خانه. برای همین پیام دادم و گفتم من سه درصد بیشتر شارژ ندارم ولی می‌خواهم ببینمت. می‌توانی دو ساعت دیگر جایی برویم؟ کمی بعد جواب داد می‌تواند و بگویم کجایم تا بیاید دنبالم. گفتم نه خودم می‌آیم، چون خیلی دور بودم و گناه داشت این همه بیاید. عوضش گفتم تا دو ساعت دیگر پس می‌بینمت، جایش را هم مشخص کن. گفت بیا جای گل‌فروشی همیشگی، بعد تصمیم بگیریم برویم کجا. گفتم باشه و سوار اتوبوس شدم و راه افتادم. 


باید به همین راحتی ماجرا پیش می‌رفت. اما چنین نشد. از طرفی یادداشتم دارد طولانی می‌شود و امروز تا اینجا به پایان می‌رسانم تا فردا یا روزهای بعد باقی‌اش را بنویسم.  


+ پانصد و هفتاد کلمه. عین دیروز. چقدر دقیق و حساب‌شده. (وی با خودش کِیف می‌کرد :همر:)

Lullaby
۲۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۱۹


امروز آغاز ترم جدید دانشگاه‌مان است. اما من نرفتم، چون کلاسی هم نداشتم. هفته‌ام از یکشنبه شروع می‌شود و سه‌شنبه و چهارشنبه هم کلاس دارم. همین‌قدر راحت و سبک. این ترم پانزده واحد بیشتر ندارم. هرچه ارائه کرده بودند برداشتم. خیلی درس‌ها را هم پاس کرده بودم. کلاً هشت واحد بیشتر باقی نمانده. شاید این همه واحد زیاد برداشتن بی‌فایده بوده ولی چه کنم. به‌هرحال از خودم راضی‌ام و طوری که خواستم این شش ترم را گذرانده‌ام. درعوض این ترم به برنامه‌های جانبی‌ام می‌رسم. زبان می‌خوانم. شاید دوره‌های آیلتس هم بروم. بیشتر می‌خواهم بنویسم، کلی برنامۀ نوشتنی و خواندنی دارم. از کتاب‌های نخوانده و مانده در کتابخانه‌ام که نگویم. بالغ بر صدتا هستند. اگر باز چیزی نخرم. 


بتی را ول کرده‌ام از بس این چند روز سوت می‌زد. خیلی وقت هم بود ول نشده بود، حق داشت. ولش کردم و رفت کمی آب‌بازی کرد و خودش را شست. خوشحال شد. الان هم نشسته روی لامپ‌های آشپزخانه و صدایم می‌زند. جوابش را که می‌دهم نمی‌آید این طرف. خودم توی هال نشسته‌ام. نمی‌آید ولی دوست دارد بداند هستی همین اطراف. الان دارد برای خودش حرف می‌زند هی. 


فردا بعد از دانشگاه باید بروم قهوه بخورم. باز هوس قهوه کرده‌ام و آخرین بار فکر کنم سه هفته پیش خوردم. نه البته تهران هم خوردم. چندبار هم خوردم. پس یعنی دو هفته می‌گذرد. البته دیروز هم سعی کردم بخورم ولی قهوۀ خوبی نشد. رفته بودیم ویلای‌مان و امکانات قهوه درست کردن مناسب نبود و چیز دلچسبی نشد. 


فردا بعد از دانشگاه می‌روم قهوه می‌خورم. به این بهانه کافه‌کتاب آن ناحیه را هم کشف می‌کنم. چند وقت پیش‌ها دایی و زن‌دایی‌ام گفتند طرف‌های دانشگاه‌مان(البته بیشتر نزدیک دانشگاه آزاد است تا دانشگاه ما) یک کافه‌کتاب بزرگ هست و تعجب کردند که تا حالا آنجا نرفتم. خودم هم تعجب کردم که حتی ندیدمش. بااینکه اتوبوسی که خیلی وقت‌ها سوارش می‌شدم از همان بلوار می‌گذشت. 


توی اینترنت سرچش کردم و آدرس دقیقش را یافتم و دیدم جای قشنگی هم است. دیگر واجب شد سری بزنم. سر کلاس با کیارستمی را هم می‌برم کمی آنجا بخوانم. کتابی که خیام به‌قصد دیانا خرید. اما اول خودش خواند و حالا هم من دارم می‌خوانم و دیانا با این سرعت کتاب خواندنش شاید هیچ‌وقت نخواندش. چون ناطوردشت را از دورۀ کارگاهِ پارسالم دارد می‌خواند و چند صفحه بیشترش نمانده و باز هم تمامش نمی‌کند. تازه فرنی و زویی هم گرفته بخواند، قطری ندارد ولی وسطش مانده. پاریس جشن بیکران را برداشتم من خواندم، درحالی‌که قبلش فقط مقدمه‌اش را خوانده بود. پس از باران را هم نصفه خوانده. تازگی دیدم دو جلد بینوایان را برداشته و دارد می‌خواند. چطور می‌تواند این همه کتاب را کُند و نصفه بخواند. تا الان هم زیادی گیرش داده‌ام، شاید برایش این‌طوری بهتر است. می‌گوید تند بخواند چیزی یادش نمی‌ماند. مثل عامه‌پسند بوکوفسکی که یک روزه خواندش و چیزی یادش نماند. حالا یک چیز را سریع خوانده، به همه تعمیم می‌دهد. دیگر ناطوردشتی که قریب به یک سال دستش است، از کُند خواندن هم گذشته. چطور این را یادش نمی‌رود.


من خواهربزرگۀ خیلی خوبی نیستم وگرنه نصف روزنوشتم را به خواهرم اختصاص نمی‌دادم و از خودم یا نوشتن می‌نوشتم و قهوه‌ای که قرار است فردا بخورم و کافه‌کتابی که کشف می‌کنم و اولین کلاس ترم جدیدم که با استاد دلخواهم تشکیل می‌شود و امیدوارم بیاید. کلی کار هم دارم و بهتر است حواسم به خودم باشد. الان دیدم ساعت پنج و پنج دقیقه است. می‌روم گوشی‌ام را چک کنم ببینم خودش است یا نه. معمولاً که خودش است.


+ پانصد و هفتاد کلمه.

Lullaby
۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۰۷


نقد چرت و پرت به‌اندازۀ داستانی چرت و پرت، بد است. بد است نه که ارزش‌گذاریِ خالی‌خالی کنم. اصلاً مضر است. هیچ فایده‌ای ندارد. نقد نکنی سنگین‌تر است. نمی‌دانم چرا وقتی داستان‌مان را می‌دهیم بقیه نقد کنند، از اینکه نتوانستند از حد مخاطب عادی فراتر بروند و به‌چشم مخاطبی نویسنده نگاهش کنند می‌رنجیم. اما به داستان نویسنده‌ای دیگر که برمی‌خوریم، ما هم فراتر نمی‌رویم. این مشکل حتی در جلساتی که سطح خاصی دارند و اعضایش چندین ساله می‌آیند و می‌نویسند و می‌خوانند پیش می‌آید. به‌قدری گاهی نگاه‌مان غیرحرفه‌ای می‌شود که می‌خواهی بگویی پاشو برو بیرون. تو چرا اینجایی؟ بدون اینکه در نظر بگیریم فلانی چند سال است می‌آید و کیست. 


خیام چند باری دربارۀ جلسه‌های خودشان گفته. که چقدر سخت‌گیر بودند و کسی یک کلمه حرف مفت می‌زد، می‌گفتند پاشو برو بیرون. حالا نمی‌گویم این‌قدر خشن و بی‌ادبانه، اما ناسلامتی آمده‌ای به جلسه‌ای خاص. همه یک سطح سوادی برای ورود به این نوع جلسه را داشته‌اید. چهارتا آدمِ بیکار نیستید که دور هم بنشینید و محض رضای خدا تخمه بشکنید، حالا یک حرفی هم بزنید که مجلس خالی از عریضه نماند. نه اینجا کلمات حساس‌اند. اینجا کلمات‌اند که پادشاهی می‌کنند.


مثلاً خانم س. با همۀ احترامی که برایش قائلم و از قلم و سبک نوشتنش هم خوشم می‌آید، سر داستان چند هفته پیشِ یکی از بچه‌ها گفت نه کشش داشت نه گره داشت نه تعلیق داشت نه داستان داشت... و من واقعاً جلوی خودم را گرفتم بگویم می‌توانی بگویی چیزی که خواندی چه بود؟ اینی که شما می‌گویید هیچ‌چیز نداشته! و نکته این است که جلسۀ نقد این بندۀ خدا خیلی متناقض بود. چندنفری گفتند بسیار هم از داستان خوش‌شان آمده. داستان هم بوده، نه که نباشد. طرحش هم فهمیده بودند. یا همین هفته یکی دیگر از بچه‌ها سر داستانِ خود من گفت بیشتر یک یادداشت آشفته بود که سعی کرده بود داستان شود. اما داستان نشده بود. من نباید بپرسم داستان نشده بودی که می‌گویید یعنی چه؟ نکته این است که همین آدم سر داستان خودش کلی نقد منفی دریافت کرد و تهش گفت من صرفاً یک حس خوبی داشتم، خواستم آن را بنویسم. الان این داستان است از نظر شما؟ از یک حس خوب بنویسی و به‌عنوان داستان بگذاری برای نقد؟ بعد از آن طرف یکی دیگر از بچه‌ها از اول تا آخر نقدش تعریف و تمجید می‌کند، کاملاً هم ارتباط برقرار می‌کند، کلی خجالتم می‌دهد و از شناختی که با خواندن چند تا داستان و یادداشت به من پیدا کرده حیرت می‌کنم. بابا چرا این‌قدر تفاوت؟!


یا ساعت اول که نقد فیلم داشتیم، باز یکی از بچه‌ها گفت این فیلم جزو بهترین فیلم‌های ضدجنگ است، اینکه شاهکار نشده چون فلان و فلان. حالا خیام که تجربۀ جلسات جسورانه را داشته وقتی نوبتش شد، به طرف گفت من نمی‌فهمم چرا می‌گویید فیلم ضدجنگ. اینکه فیلمی در بستر جنگ روایت شود ضدجنگش نمی‌کند. مگر ارتباطی با آن داشته باشد که اینجا ارتباطش خیلی کم بوده. اتفاق‌های فیلم در هر بستر دیگری هم ممکن بود رخ دهد و جنگ نباشد. یعنی مؤدبانه هم گفت اما بالاخره حرفش را هم زد. من وقتی نقد چرت و پرت می‌شنوم نمی‌توانم حرف بزنم. می‌روم توی فکر که این حرفش یعنی چه؟ و هی واکاوی‌اش می‌کنم. کار درستی هم نیست، چون شاید آخر چیزی که تو می‌فهمی با آنچه طرف منظورش بوده تفاوت داشته باشد. وقتی حرفش را بزنی، هردوی‌تان روشن می‌شوید. نه که طرف یک چیزی دربارۀ ضدجنگ شنیده، اندک شباهتی با آن بیابد فیلم را می‌چسباند بهش. 


من واقعاً نقد شنیدن و نقد شدن را دوست دارم، اما دو تا مسئله هم دارد: 1. ممکن است طرف مزخرف بگوید. نباید نقدش را گوش دهی یا بنویسی. درضمن جرئت کن و او را به چالش بکش، وگرنه جلسه را ترک کن. 2. ممکن است طرف زیادی ازت تعریف کند. یعنی اصلاً نقد نکند. تعریف کند. فقط تعریف کند. آیا تعریف زیادی بدون گفتن کاستی‌ها به‌درد طرف می‌خورد؟ یا فقط او را دلخوش کرده‌ای و از پیشرفت بازداشته‌ای؟ در این حالت هم حرف طرف را ننویس. تشکر کن، اما یادت نرود که نمی‌خواهی توی این پله متوقف شوی. 


+ ششصد و چهل و چهار کلمه.

Lullaby
۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۶