Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

 

ویرایش بیست و شش مرداد: موسیقی پایانی theory of everything رو می‌ذارم. هم فیلمش هم این موسیقیش خیلی روم تأثیر گذاشت. ازون دست فیلم‌هاییه که به نظرم همه باید ببینن. هرچی می‌خوام بگم درباره‌ش کمه.

 

 


دریافت

 

 

Lullaby
۰۴ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۸ نظر

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis2@



+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰


آدم دلش می‌خواد یه چندماهی خودشو قرنطینه کنه و درحالی‌که یه ضرب فرشته‌کش می‌نویسه، هی پشتِ هم really slow motion گوش بده. 

Lullaby
۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰


هربار که یه حیوونی می‌میره، من بدجور بُق می‌کنم. همه‌ش حیوونه رو تصور می‌کنم که آروم آروم مُرده. آخرین خاطراتشو مرور می‌کنم یا چیزایی رو که بقیه ازش دیده بودن آخرای عمرش. برای آدما اصلاً اینطور نیست. فلانی می‌میره و من می‌گم عه، مُرد؟ وای. و همین. اما حیوونی که می‌میره... 


آدما خاک می‌شن. ولی خیلی حیوونا خاک نمی‌شن. کی اصن خاک‌شون می‌کنه؟ دست نزن مُرده رو. تازه اونم حیوونِ مُرده رو. حیوونایی که می‌میرن یه گوشه ول می‌شن تا بپوسن. متوجهین؟ بو می‌گیرن و می‌گندن. حیوونایی که می‌میرن قبلش نمی‌تونستن بگن من دارم می‌میرم. نمی‌فهمیدن چه‌شونه. هرباری که صداشون بزنی می‌آن پیشت و مهربونن. ولی به‌راحتی نمی‌شه فهمید حالش خوب نیس. نمی‌گه یارو حالم خوب نیس. چرا انتظار داری هربار صدام می‌زنی بدوئم پیشت وقتی نمی‌فهمی چه مرگمه؟ وقتی نمی‌فهمی ممکنه بمیرم چون اصلاً مراقبت‌های شماها رو ندارم. 


حالم بد می‌شه. حیوونا غریزه‌ی فوق‌العاده‌ای دارن. اگه بفهمن تو مریضی یا حتی بی‌حالی، یه جوری سعی می‌کنن هواتو داشته باشن و نوازشت کنن و ازت دلجویی کنن. ولی... پوووف. حس می‌کنم دارم از درون می‌گندم. وقتی یه حیوون می‌میره خیلی سنگین می‌شم. سنگین مث مرگ، انگار همه‌چی تو مرگ اون حیوون مقصره. 


جفت جسی مُرد. یه بار بیشتر ندیده بودمش. ولی همیشه به مهربونی ازش یاد می‌کردم. برای جسی که زندگی پُرفراز و نشیبی داشت، واقعاً جفت خوبی بود. مرد زندگی و اینا. شاید هیکلِ تمام‌سیاهش اول آدمو بترسونه. ولی چشمای مهربون و دم‌تکون‌دادن و صمیمیتش خیلی قشنگ بود. اولین و آخرین باری که دیدمش، تازه توله‌هاشون به دنیا اومده بود و می‌خواستیم بریم خونه‌شون. 


جسی که بی‌حال یه گوشه ولو شده بود و حوصله‌مونو نداشت. فقط وقتی دید داریم نزدیک توله‌هاش می‌شیم، غریزه‌ی مادریش گُل کرد و بلند شد و بهمون زوزه کشید. با اینکه ما صاحب‌های قبلیش بودیم. ولی غریزه‌ی مادری خیلی شدیده. هرچند دندون‌قروچه نکرد و حالت تهدیدآمیزی نداشت. ولی ما هم نخواستیم بیشتر از این مزاحمش بشیم. درعوض بابائه یه جوری دنبال‌مون می‌اومد انگار خوشحال شده بود اومده بودیم دیدنیِ خونواده‌ش و همه‌ش نگاه‌مون می‌کرد و دورمون می‌چرخید. 


اول که ما رو نزدیک نرده‌ها دید، یه جوری پارس کرد و چرخید که انگار می‌گفت بفرمایین ازین ور. توی راه اگه وامی‌ستادیم برمی‌گشت منتظر نگاه‌مون می‌کرد و دمشو تکون می‌داد. خیلی سگ مهربونی بود، چرا فقط یه بار دیدمش...


غیر جسی هر سه‌تاشون مریض شده بودن. بابائه مُرده و خیلی دردم می‌گیره که جسی قراره توله‌هاشو دیگه تنهایی بزرگ کنه. لیاقتش چنین چیزی نبود، یه همچین مرد خوبی باید بزرگ شدنِ توله‌هاشونو می‌دید و کنارشون می‌موند. الان یکی از توله‌ها خوب شده و اون یکی که وضعش وخیم بود، بهتره. آمپول و سرُم زده و دل و دماغ نداره. ولی بازم مهربونه و هوای صاحباشو داره. خیلی دردآوره، می‌دونین... ما آدما کسایی رو که بابامونو به کشتن می‌دن نمی‌بخشیم... نمی‌دونم الان دارم از سر ناراحتی به این چیزا فکر می‌کنم و واقعاً سگ‌ها چنین احساسات پیچیده و انسانی‌ای ندارن. ولی به‌خدا که دارن، چطور ممکنه نداشته باشن... چطور چیزایی که برامون مفیده رو می‌گیم دارن. 


فکر می‌کنم دلیل اینکه توله‌ها صاحب‌هاشونو بخشیدن، اینه که برخلاف ما آدما دنبال مقصر نیستن. با خودشون می‌گن یه پدیده‌ای با یه علت مشخص رخ داده و تموم شده. فلسفه‌ی مثبت‌نگری همینه دیگه. بامزه‌ست، چنین رویکردی رو شاید به‌زور چهل‌سالی می‌شه که شکل گرفته و گسترش پیدا کرده. ولی حیوونایی که از خودمون پایین‌تر می‌دونیم‌شون، چنین منشی دارن. ربطی به سطح درک و عقل نداره، یه چیز سرشتیه براشون. هنوزم نمی‌دونم به چی‌مون می‌نازیم وقتی خودمون مثل حیووناییم و حیوونا خیلی انسانی.

Lullaby
۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۴ موافقین ۴ مخالفین ۰


داشتم به جغد شب می‌گفتم شیرینی می‌خوام. من کلاً میل شیرینی زیادی دارم، به‌خصوص وقتی استرس می‌گیرتم. و استرس گرفتتم اخیراً. گفتم فردا هرجور شده می‌رم کافه، چیزکیک می‌خوام. آخه یه کافه‌ای هست چیزکیک‌هاش خیلی خوبه، منظورم این چیزکیک‌هایی نیست که همه‌جا دارن. لامصب نصف چیزکیک‌های بقیه جاهاست. ولی دوست داری چارتا بخوری ازش. :)) خلاصه داشتم می‌گفتم فردا می‌رم کافه خیلی هوسم کرده جداً، خیلی وقت هم هست نخوردم. شاید سه چار ماهی. جغد شب هم گفت جمعه‌ی قبل عاشورا آخه؟ گفتم حاجی اگه جمعه‌ی قبل عاشورا ملت به هم چیزکیک می‌دادن، قدرِ یه تاریخ دعوا نمی‌کردن. والا به‌خدا. 


حالا کاری هم ندارم فردا بازه یا نه. من چیزکیک می‌خوام و خیلی دلم شور می‌زنه.


+ پس‌نوشت: هرچند سرشلوغی این میلِ هوس‌گونه رو عقب می‌زنه. اما در مجموع، خوشحالم از اینکه می‌تونم دوره‌ی داستان‌نویسی روزنامه‌خراسان و فلسفه‌ی زیبایی‌شناسی شرکت کنم. با این روندی که پیش گرفتم، در کمتر از شیش ماه سه تا مدرک معتبر و درست حسابی دارم به‌اضافه‌ی اینکه استخدامم و کار می‌کنم. بسیار بسیار دلم روشنه. به‌این‌ترتیب می‌تونم چیزکیک رو بذارم یه وقتِ روشن‌دلیِ خلوت بخورم.

Lullaby
۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۷


داشتم مدت‌ها سرچ می‌زدم و بالا و پایین می‌کردم و بوک‌مارک می‌کردم و به هرکی می‌رسیدم، کچلش می‌کردم از بس گرایش‌های مختلفی دارم. اینقد که همه‌چی رو می‌خوام. فقط می‌خوام می‌خوام می‌خوام. می‌خوام داشته باشم فقط یا می‌خوام داشته باشم برای اینکه بمونم یا فقط می‌خوام بمونم؟ اگه بخوام بمونم، باید همه رو بندازم دور و فقط یک فرمون رو بچسبم. ولی اگه همه رو بخوام داشته باشم برای اینکه بمونم، باید همه‌چی رو رها کنم و بذارم برم و یه چیز دیگه بشم. یه کسِ دیگه. شاید آدم بازم همون آدم باشه، فقط اینقد گسترده شده که دیگه نمی‌تونه خودشو اون آدم قدیم فرض کنه. ولی نمی‌دونم قدرت این گستردگی رو دارم یا نه. نمی‌دونم این جمله از کی بود که می‌گفت اگه به چیزی فکر می‌کنی، ینی می‌تونی بهش برسی. عااا نمی‌دونم این جمله احمقانه‌ست و برای گول زدنه یا نه. ولی هرچی تو ذهنم می‌آد رو بالا و پایین دارم می‌کنم فقط. معنیش این نیست که قبول یا رد می‌کنم.


تو مسافرت داشتم باز فکر می‌کردم. توی جاده بودیم و نمی‌شد کتاب بخونم و کاری نداشتم بکنم و از بابتِ کارای عقب‌افتاده‌م حرص می‌خوردم و فکر و خیال آینده رو داشتم. داداشمم این آهنگ رو گذاشته بود که شکیرا توی کنسرت پاریس سال 2011 ـش خونده. نکته اینه که نمی‌دونم چرا درست موقع شنیدن این آهنگ، به این فکر کردم که کدوم راه از همه سخت‌تره؟ اونو انتخاب کنم. بعد یهو خودم ازین فکر وحشت کردم؛ می‌خوام چی رو ثابت کنم؟ گاهی وقتا شجاعت هم‌ردیفِ حماقت می‌شه. چیزی که به کرات ازم سر زده!


و گاهی هم احتیاط کردنم شده اشتباه بزرگم. چرا آخه؟ خیلی سخته تشخیص اینکه کجا باید شجاع باشی و کجا محتاط. و من همیشه تو اینا برعکس بودم. نتیجه این شده که نه آدم محتاطی‌ام، نه شجاع. فقط دارم آزمون و خطا می‌کنم. 


مسئله اینه که آدم فکر می‌کنه اگه راه سخت‌ترو بره، حداقل هرجا گیر کنه با خودش می‌گه خب معلومه، راه سخت‌ترو انتخاب کردم. آروم باش. ولی وقتی راه‌های آسون رو رفته باشه، چی می‌خواد بگه؟ پاف تو حتی نمی‌تونی این راه آسونو تحمل کنی، بعد می‌خواستی توی اون راه سخت باشی؟ یا فکر می‌کنی توی راهِ سخت‌تر، بهتر عمل می‌کردی؟ چون آدمی هستی که تحت فشار تازه به خودت می‌آی؟


گفتم مطمئنم این جمله رو یه جا خونده بودم. همین که اگه بین چندتا راه موندی، سخت‌تره رو انتخاب کن. امام علی هم می‌گن خودتو بنداز تو چیزی که ازش می‌ترسی. عا... نمی‌دونم اون چیزی که ازش می‌ترسم، چیزیه که برام سخت‌تره؟ و اصلاً همیشه همین‌طوره یا فقط برا من؟


یه سری فکرا پایان ندارن. کار هرروزم شده دیگه. آخه سخت‌ترین‌شونم مشخص نیست. از کجا بدونم کدوم سخت‌تره؟ صرفِ اینکه بیشتر ازش می‌ترسم؟ یا باید همه‌چیو رها کنم و بذارم برم که... که...


So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
Nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us, something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know, yeah

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters


شاید سخت‌ترین راه، همین باشه.

Lullaby
۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰


سه‌گانه‌ی فونکه رو تقریباً یه سالی می‌شه که خوندم، هرچند تو بازه‌های زیاد. اما تأثیری که روی من گذاشت، اونقد بود که باعث شد نجات‌غریق رو شروع کنم. کسایی که با من موقع سه‌گانه‌ی فونکه‌خوندنم در ارتباط بودن، در جریانن که وقتی ازم درباره‌ش می‌پرسیدن، با جملاتی مثل" ای بد نیس"، " خیلی کودکانه‌ی رنگارنگیه" ، " خیلی کِش داده، نیگا به هیکلش نکن" و ازین دست روبه‌رو می‌شدن. فونکه وقتی تموم می‌شه، پایانش یه‌کم آدمو ناامید می‌کنه. سه‌تا کتاب هرکدوم بالغ‌ بر شونصد صفحه خوندی و... همین؟ نه که پایانش بد باشه. ولی پایان ارضاکننده‌ای، حداقل برای من نبود.


اما، اما اما اما، فونکه رو به پایان برسونین و رهاش کنین، فونکه شما رو رها نمی‌کنه. یکی دوماه بعد وقتی بهش فکر می‌کنی، می‌گی ولی عجب دنیایی خلق کرده بودا. کی رو دیدی واسه بچه‌ها همچین دنیایی خلق کنه؟ چقد جادویی و رنگارنگ بود. یه مدت فونکه از اون حالت " ای بد نیس" فاصله می‌گیره و با فانتزی‌های خوبی که می‌شناسی، هم‌ردیف می‌شه. و بعد، یه شیش هفت ماه بعد، یهو یه نفر می‌گه فونکه و تو می‌گی اوه لعنت بهش! لعنتی چی‌کار کرده با مخاطبش؟! لامصب این چی بود نوشته؟! آخه چطور می‌شه چنین دنیای هزارتومانند و افسون‌گسیخته(!)ای باشه؟! 


و چارشنبه‌ای که با یه دوستِ گودریدزیِ ذهنِ زیبای تالکین‌پرست(به معنای واقعی کلمه) می‌ری بیرون، صحنه‌هاشو دوره می‌کنین و ذوق‌مرگ می‌شین و خودزنی می‌کنین که آخه چطور! این همه تخیل! این همه قصه! این همه رنگ! این همه جادو! فقط واسه بچه‌هاست، درحالی‌که یه دختر بیست‌ساله و یه بیست‌و‌چارساله رو هنوز درگیر می‌کنه؟!


وقتی نجات‌غریقو می‌نوشتم، نمدونم چرا به فونکه فکر می‌کردم. همیشه هم می‌گفتم که نه خب این مث اون نیست. و نیست هم اما تأثیر گرفته. اونقد تأثیر گرفته که شاید لازم باشه دوباره اون سه‌خواهرِ کت و کلفت رو بخونم. من به‌ندرت پیش می‌آد بخوام کتابی رو بیشتر از یه بار بخونم، هرچند خیلی دوست دارم. ولی کو وقت، با این همه کتاب؟ 


خلاصه که، اگه می‌تونین کودک شین، کودک شین و فونکه بخونین. با گذشت تقریباً یه سال، یه چیزو بازم می‌گم: نیگا به هیکلش نکنین. جلدش محشره، ازون طرح جلدایی که اغراق نکرده. مطمئنم اگه یه بار ببینینش، بدجوری وسوسه‌تون می‌کنه. 


Lullaby
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۷ موافقین ۳ مخالفین ۰


یه وقتایی منی که خیلی چیزا رو راحت فراموش می‌کنم، گذشته چنان بهم چنگ می‌زنه که خفه‌م می‌کنه. انگار همین به تنهایی می‌تونه منو بکشه. همه اشتباهام اگه بچه بودن، حالا نره‌غولی شدن و ریختن روم تا می‌خورم می‌زننم. همیشه اعتقاد داشتم برای آدم بهترین چیزا پیش می‌آد. اگه تصمیمی رو می‌گیری و بعد پشیمون می‌شی، اون لحظه با توجه به شرایطی که داشتی، بهترین تصمیم بوده و الآن به‌خاطر تغییراتی که کردی فکر می‌کنی از روی خامی بوده. ولی اگه واقعاً اون اشتباها پیش نمی‌اومدن چی؟ می‌دونم صرف نظر از یه سری اشتباهاتی، اشتباهات دیگه‌ای منجر می‌شه؛ چون آدم همیشه از جایی که کم داره، ضربه می‌خوره. ولی مسئله اینه که کدوم اشتباها بزرگ‌ترن و کدوم ضربه‌ها شدیدتر؟


اگه برگردم، به چقد قبل می‌تونم برگردم و چقدرشو درست کنم و چقدر از اشتباها جلوگیری می‌کنم؟ اصن شرایط بهتر می‌شه؟ یا همین آدم غرغرو و ناراضی و همیشه‌مخالف باقی می‌مونم که هیچ‌وقت از زندگیش راضی نمی‌شه؟ نمی‌دونم این حقو دارم یا نه. ولی فکر می‌‌کنم به‌خاطر همه اشتباهام حق دارم. شایدم اتفاقاً به همین خاطر، هیچ حقی ندارم. 


اشتباهات از یه طرف می‌تونن جلوی اشتباهات دیگه رو بگیرن. ولی از یه طرف ممکنه اونقد بهت آسیب بزنن که دیگه نتونی درست ادامه بدی. که دیگه نیگا کنی دور و برتو، ببینی همه‌ش با اشتباهاتت داری زندگی می‌کنی. که داری غرق‌شون می‌شی. که چیزی دیگه ازون آدم سابق نیس. و معلوم نیس اصن اون آدم سابق بهتر بوده یا الآن. چقد همه‌چی پیچیده و آزاردهنده‌ست.. چقد یه وقتایی گذشته کشنده‌ست. یه جاهایی سخته فکر کنی خب گذشته رو بیخیال، از حالا به بعدو می‌سازم؛ چون با توجه به اشتباهات وحشتناکت، معلوم نیس بتونی بسازی یا بدتر خراب کنی. 


و فکر کنم دقیقاً به همین خاطره که تا حالا ماشین زمانی اختراع نشده. به‌خاطر همه اینا. 


اینه که تو مجبور می‌شی بپذیری؛ چون چاره‌ی دیگه‌ای نداره. آدم قوی و منطقی و باهوشی نیستی؛ فقط چاره نداره. شاید قوی و منطقی و باهوش بودنت تو سرعتِ پذیرشت تأثیر بذاره، وگرنه تو بی‌چارگی‌ت نه. سریع‌تر می‌پذیری که راحت‌تر ادامه بدی. جلوی اشتباهات دیگه رو بگیری یا بتونی جبران کنی یا چیزای بهتری بسازی. هرچی دیرتر بپذیری، کمتر احتمال اینا هست. چون ینی سست‌تری. چون ینی پُر از شک و تردیدی و هنوز نمی‌دونی می‌خوای چیو چرا و به چی تغییر بدی. مسئله اینجا دیگه بین خوب و بد نیس. بین خوب و خوب‌تر یا حتی بد و بدتره. 

Lullaby
۰۷ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۰۲ موافقین ۳ مخالفین ۰


تو رو خدا، به کائنات قسم، به خاطر خودتون اصن، مسئولیت کوتاهی‌های خودتونو به گردن بگیرید. حتی وقتی تقصیر کلی آدم تو زندگی‌تون هست. حتی اگه تو روابطتون- چه دوستانه، چه فراتر و چه فروتر- طرف مقابل خیلی مقصر بوده. حتی اگه خدا مقصر بوده. تقصیراتتونو به گردن بگیرید، چون مشکل درست جاییه که آدما فهمیدن با شونه خالی‌کردن می‌تونن خودشونو نجات بدن. بذارین دردش پشتتون بمونه، با خودتون بارها و بارها ببریدش. ولی بهش عادت کنید. ولی یاد بگیرید باهاش محکم‌تر جلو برین. 


خدا می‌دونه هیچ جمله‌ای مسخره‌تر از " من سختی زیاد کشیدم" و ازین چیزا نیست. همه کشیدن. همه هم فک می‌کنن خودشون. ولی این پستو داره یکی از همینا می‌نویسه، پس درکتون می‌کنه. داره کسی می‌نویسه که زخم‌هاش رشدش داده. سینه‌ی هرکی رو بشکافی رو قلبش همه‌ش زخمه. ولی اون قلبی می‌مونه که هنوز دیوونه‌وار می‌تپه. هر زخم اونو بیشتر به تپش واداشته. هر زخم یه تلنگره، مث تنبیهی که مامان/بابا/ معلم یا هرکی دلسوزمونه، اعمال کرده. پس هیچ توجیهی جز ضعیف‌النفس بودن در نهایت، حاصل نمی‌شه. اصن اینقد شخصاً گند زدم تو روابطم که حس می‌کنم ازین نظر سپر بلا شدم. حرف چرتیه و آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه از چیزی مطمئن باشه- چون دقیقاً چیزایی که ازشون مطمئنی تو رو متزلزل می‌‌کنن. ولی از جانب من باور کنین.  چون واقعاً با حماقتم رشد کردم. واقعاً با حماقت.


این پست رو از وقتی که کتاب سیزده دلیل برای... خوندم و سریالشو دیدم، می‌خواستم بزنم. ولی فرصت نشده حقیقتاً. در واقع توی اولویت‌هامم نبوده. ولی خوندن و دیدنش مدت‌ها منو به فکر فرو برد. هنوزم به بعضی از قسمت‌های سریالش فکر می‌کنم یا می‌رم گودریدز ریویومو می‌خونم. بعد می‌بینم تو زندگی‌م سیزده دلیل برای مُردنم داشته‌م. دیدم تو زندگی‌م وقتایی بوده که خواستم بمیرم ولی تو این وضعیت نباشم. دیدم همه اینو دارن. ولی نتیجه عوض می‌شه وقتی یک دلیل، تنها یک دلیل، برای زنده موندنت پیدا می‌کنی. هرچقدم مسخره باشه، کوچیک باشه، بعداً بهش بخندی... این یه دلیل اصلاً دلیل بزرگی نیست. ولی قدرت اینو داره که جلو سیزده دلیل واسه مُردنت واسته. می‌تونه پیام یه دوست قدیمی باشه که بعد از مدت‌ها پیدات کرده و می‌گه... هنوزم داستان می‌نویسی؟ می‌تونه بچه‌گربه‌ای باشه که ترسیده و اوردی‌ش خونه و هروقت می‌بینتت، مدام میومیو کنه و دور و برت بچرخه. می‌تونه قوت قلب یه دوست نزدیکت باشه. می‌تونه لبخند و برخورد گرم یه کتاب‌فروش باشه. یه آهنگ باشه، almost a whisper ـه یانی باشه. مسئله اون قدرته. مسئله اینه که بتونی تو سیزده دلیل واسه مُردنت، یه دلیل واسه موندن پیدا کنی.


و خودکشی پذیرفته نمی‌شه؛ چون اگه نتونی با وجودِ آلرژیِ بهاره از بوی بهار لذت ببری یا نتونی خودتو بندازی تو برفا و فرشته درست کنی، آره. بهتره بمیری. اینا ساده‌ترین کارهایی هستن که نمی‌تونی انجام بدی و می‌خوای سخت‌ترین کارو کنی که بگی تا آخرین لحظه‌ی عمرت قوی بودی؟ هیچ آدمی ضعیف‌تر از کسی نیست که " می‌خواد" بگه قویه. اما چیزی نمی‌بینی جز یه روح تحلیل‌رفته در آستانه‌ی فروپاشی. یه روح تحلیل‌رفته در آستانه‌ی فروپاشی اگه اینو نگه چی بگه؟ مثل کسی که قبلاً به شما بدی‌ای کرده و وقتی بهتون دسترسی پیدا کرده- یا خواسته بکنه، اومده دلجویی. اگه این کارو نکنه می‌خواد چی کار کنه؟ بگه آره خوب کردم؟ هیشکی از بدیِ خودش خوشحال نمی‌مونه طبیعتاً، مگر جزو اون دسته از آدمایی باشه که کلاً خودشونو مبرا می‌دونن. یه چیزایی اونقد بدیهیه که آدم... تو true detective چی می‌گفت؟ یه اصطلاح قشنگی داشت. سرنخی که تمام مدت جلو چشم کاراگاهه ولی از بس جلو چشمشه نمی‌بینش. اینطوری. 


خلاصه، سیزده دلیل واسه مُردن اصلاً کم و بی‌ارزش نیست. از حرفم اشتباه برداشت نشه، نمی‌گم دلایل هانا الکی بودن(گرچه دلایل محکمی هم نبودن. استیون هاوکینگ اگه خودکشی می‌کرد خیلی منطقی‌تر بود تا اون. ولی نکرد. و چیزی به دنیا اضافه کرد.) ولی به خاطر یک دلیل، فقط یک دلیل برای زندگی، می‌تونن تسلیم بشن. می‌‌تونیم بذاریم جای زخمامون بمونه و آروم آروم التیام پیدا کنه و اینقد واسه خوب شدنمون نجنگیم. مشکل همینه که آدم وقتی براش اتفاقی می‌افته، همه‌ش دنبال اینه که خودشو خوب کنه. بی‌صبر و بی‌قراره و نمی‌تونه به خودش زمان بده. ولی یهو می‌بینی یه سال گذشت، دوسال گذشت... و چقدر تو التیام پیدا کردی. زمان شفابخشه. بدترین زخما هم جاش ممکنه بمونه. ولی دیگه درد نمی‌کنه. خاطره‌شم هست، آدم نباید فراموش کنه. برخلاف اینکه فکر می‌کنیم راه نجات تو فراموشیه. نه، توی اینه که بذاری این اتفاق از داغیش بیفته. سرد بشه، خنثی بشه، و ببینی زندگی ادامه داره. پس می‌تونی ادامه بدی. شخصاً برای تمام حرص‌ها و غصه‌هایی که خوردم پشیمونم. ولی می‌دونم چون رشد پیدا کردم، این حرفو می‌زنم. به نظرم ارزششو داره. غصه و درد هم ارزش داره. 

Lullaby
۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۱۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر


می‌دونین من آدمی‌ام که خیلی سریع خوشحال می‌شم. ازون دست آدما نیستم که حتماً یه خوشیِ بزرررررگ، یه اتفاق فوق‌العــــــاده یا یه چیز تکان‌دهنده لازم‌شون باشه که حالم عوض بشه یا خوشحال بشم. برعکس اینکه در ظاهر تو خودمم و اخمالوئم. ولی خیلی سریع به کوچیک‌ترین چیزا واکنش نشون می‌دم. حتی من ازون دست آدمام که به بی‌مزه‌ترین جوک‌ها می‌خندن. ازین دست منظورمه. 


داشتم فکر می‌کردم چی باعث می‌شه بعضی وقتا نتونیم همدیگه رو درک کنیم یا نخوایم حتی. چی می‌شه حس می‌کنی دنیا رو یه پلشتیِ بزرگی گرفته که نمی‌ذاره قشنگی‌هاشو ببینی. چرا من می‌بینم یکی دیگه نمی‌بینه. و چطور می‌تونه اصلاً با ندیدنِ این چیزا زندگی کنه. همین امروز جارک رو دیدم و بهش گفتم یه وقتایی واقعاً افسرده می‌شم، واقعاً یه دل سیر زار می‌زنم و واقعاً زندگی روی دوشم سنگینی می‌کنه و نئش خودمو برای ادامه‌ش می‌کشونم. ولی کافیه یه موسیقیِ خوب، یه کتاب خوب، یه شعر خوب، یه جمله‌ی خوب، یه قرار خوب، یه دوست خوب، یه فیلم خوب، یه دیالوگ خوب... تا من همه‌ی اینا رو بریزم دور. 


عجیبه. امروز یه طوری گذشت که سراسر پُر از همینا بود. نمی‌دونم هرروز همین‌طوریه و من نمی‌بینم یا... هرروز همین‌طوریه و من نمی‌بینم. :دی و خدایا، امروز چقد خوب بود. از قبلم می‌دونستم این‌قد خوب خواهد بود. ولی دیگه نه این‌قد. قرار امروزمون به کنار، اومدم خونه The Help رو دیدم. فیلمی که با وجود طولانی بودنش اصلاً خسته‌م نکرد. یه جاهاییش گریه‌مم می‌گرفت و به طرز عجیبی، باهاش ارتباط برقرار کرده بودم. می‌خوام بگم این‌قد موضوعات انسانی نزدیک به همن، هرچقدم متفاوت باشن ولی احساسی که توی ما برمی‌انگیزن نزدیکه... بعد اومدم پای تلگرام دیدم یه شعر خوب دارم. یه شعر خوب دارم مال خودم. خیلی برام خوشایند بود. بعدش به سرم زد برم داگون رو بخونم. نخونده بودمش هم، فقط یه لحظه داشتم بلاگ ویسپار رو می‌خوندم و با خودم گفتم راستی، بلاگ ترجمه‌هاشو خیلی وقته نرفتم که. رفتم و دیدم عه، لاوکرفت. لاوکرفت رو باز کردم و دیدم ای بابا، چه عالم داستانِ نخونده دارم. انگار یه وقتایی واقعاً آدم جلوی خودشو می‌گیره. جلوی لذت‌های کوچیکشو.


و دیدن آدمای قدیمی. دیدن آدمای قدیمی باعث می‌شن یادت بیاد چی کارا می‌کردی. یادت بیاد اولین باری که با هم آشنا شدین، تو امتحانای پایان‌ترمِ اول راهنمایی بود و اون نشسته بود رو صندلی معاون، تو دم در. داشتی غر می‌زدی، خودت یادته که غر می‌زدی. ولی اون می‌گه داشتی حرفای فلسفی می‌بافتی و وقتی رفتی، با خودش گفته سال بعد باید دوست بشم باهاش. و سال بعد دوست شدین با هم. فکر نمی‌کنم هیشکی به اندازه‌ی من و جارک تو سر و کله‌ی هم زده باشن و دعوا کرده باشن و از هم متنفر شده باشن و بهم برگشته باشن. چیزایی رو ما پشت سر گذروندیم که بارها هر چی رو حاضر بودیم تحمل کنیم، جز خودمونو. جز اینکه با هم باشیم. ولی هشت سال می‌گذره و خدایا، آدم بهشون فکر می‌کنه فقط خنده‌ش می‌گیره. ما کنار هم بزرگ شدیم. انگار همو بزرگ کردیم. حتی توی بدترین روزامون. به خاطر هم بزرگ شدیم.


نمی‌دونم حرفایی که بم زد رو خودش یادش می‌مونه یا نه... نمی‌دونم جنگی که ما پشت سر گذاشتیم تا کِی یادمون می‌مونه. تازگی داشتم فکر می‌کردم من به هر چی خواستم نرسیدم. این‌قد خواستم و نرسیدم که دیگه نمی‌جنگم. اما فهمیدم فقط یادم رفته‌شون. یادم رفته و لازم بود یکی به یادم بیاره. انتظار نداشتم حرفایی رو بزنه که یا نفهمیده بودم یا اصلاً فراموش کرده بودم. فکر نمی‌کردم آدمی باشم که انگیزه‌بخش باشه. فکر نمی‌کردم بتونم الهام‌بخش باشم. وقتی بهم گفت اگه تو نبودی من هیچ‌وقت مسیرمو عوض نمی‌کردم، هیچ‌وقت جرئتشو نمی‌کردم چیزای الآنو نداشتم، گفتم ینی من از دیدِ اون کسی‌ام که واسه خواسته‌هاش مبارزه کرده و سختی کشیده و علی‌رغم فشار بقیه، توی مسیری که بهش اعتقاد داشته وارد شده؟ 


چندسال پیش یکی از بچه‌های قدیمی بم زنگ زد. حتی نمی‌گم دوست، چون از هم خوشمون نمی‌اومد. بگذریم که تعجب کرده بودم چطور هنوز شماره‌مو داره، زنگ زد و گفت یه جور بیماری استخوان داره. راستش پای تلفن این‌قد شوک شده بودم که جزییاتشو یادم نمونده. ولی همه‌ش با خودم می‌گفتم آخه چرا به من زنگ زده؟ ما از هم بدمون می‌اومد! بعد برداشت گفت زنگ زدم که ازت تشکر کنم. قبلاً فکر می‌کردم آدمِ الکی خوشی هستی که هیچ مشکلی نداره و جاه‌طلبیش آخر بدبختش می‌کنه. ولی حالا تازه حرفات برام معنی گرفتن. امیدوارم هنوز همون آدم باشی، چون خیلی روی بقیه تأثیر می‌ذاری. 


قطع که کردیم، نفسم به زور بالا می‌اومد. خدایا اینا رو از خودش دراورده بود؟ مگه من بش چی گفته بودم؟! ما از هم بدمون می‌اومد! چطوری این‌قد دقیق یادشه و من هیچی یادم نیست؟ و هنوز که هنوزه نمی‌دونم اون تماس کار درستی بود یا نه. ولی می‌دونم که اتفاق افتاد. مثل خیلی از اتفاقای درست و غلطی که می‌افتن. اون فکر می‌کرد من کسی‌ام که روش تأثیر زیادی گذاشته، این‌قد که بتونه با بیماریش مبارزه کنه. و من فکر کردم اینا رو گفته که روی من تأثیر بذاره. 


وقتی جارک اون حرفا زد، یاد همین افتادم. میار هم بم همچین چیزایی رو گفته بود. اخیراً هم وقتی داشتم درباره‌ی خواسته‌هام به لایت می‌گفتم، گفت به نظرم هیچ‌کدوم‌شون برای تو دست‌نیافتنی نیستن. جدا ازینکه بارها بهم گفته بود قدرمو نمی‌دونم. نمی‌دونم، می‌ترسم از تصور بقیه و ترجیح می‌دم تصور منفی درباره‌م داشته باشن. (هرچند مسخره‌ست اصلاً تصور بقیه برام مهم باشه.) ولی جارک هم بهم گفت من ارزش خودمو نمی‌دونم. شاید دلیلش این باشه که به خاطر غرورم خیلی به خودم آسیب زدم. ولی انگار دلیل کافی‌ای نیست. چون الآنا که غرورم خیلی خیلی کمتر از سابق شده، به نظر نمی‌رسه تصمیم درستی بوده باشه. به نظر می‌رسه باعث شده یادم بره کی بودم و چی کارا کردم و ارزشم چی بوده. 


اینا دیگه چیزای کوچیکی نیستن. دیگه نیستن...

 

Lullaby
۲۶ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۸


راستش اینو چندروزی بود که می‌خواستم بنویسم. توی سرم بود این صحنه‌ای که می‌خوام برات تعریف کنم. ولی نمی‌نوشتم. نمدونم چرا، به نظرم می‌اومد مث اون حرفایی‌ان که همیشه می‌زنم و یه صدایی تو سرم می‌گه" خب که چی؟" نه اینکه خیلی بی‌عاطفه باشم- نیستم خب. وگرنه اصلاً همچین چیزی توی سرم نمی‌اومد. ولی.. آدم یه خاطره‌ای رو دوره می‌کنه و حس باهاش می‌گیره و بعد، می‌ندازش دور. تا دفعه دیگه‌ای که باز یادش بیاد. ممکنه با اون خاطره بازم قهقهه بزنی و همه برگردن نگاهت کنن یا ممکنه زار زار گریه کنی. ولی می‌خوام بگم یه لحظه‌ست. واسه یه لحظه که گفتن نداره. بعد دیدم خب... همه خاطرات آدم همین لحظه لحظه‌هاست. چطور می‌تونم نگم.


اما فکر می‌کنم الآن موقعیت خوبی نیست که بگم. ازتم انتظار واکنشی ندارم حتی. ینی اینکه بگم می‌خوام با این حرفا خوب شی... خوبت نمی‌کنه. :)) چون الآن داری با هزار و یک گرفتاری‌ت جوش می‌زنی و سرت پُرِ دغدغه‌ست و حسابی داغ کردی. ولی می‌خوام اون یه لحظه‌ای باشم که آرومت می‌کنه. وگرنه من که بیشتر عصبانی می‌کنم و تحریک‌کننده‌م تا اینکه آروم کنم. 


الآن نمی‌دونم دقیقاً ازینجا به بعدو چطوری بگم... داشتم فکر می‌کردم به اون روزی که توی زیرگذر مترو منتظرم مونده بودی. من یه ایستگاه قبل‌ترش بودم و زنگ زدم بت بگم اینجایی یا بعدی که وقتی فهمیدی قبلی‌ام، خواستی بیای اینجا. ولی گفتم سر جات بمون که من دارم می‌آم. بعد تو نیای قبلی و من بیام بعدی و هیچ‌وقت به هم نرسیم. :)) خلاصه من قلبم داشت می‌زد و فکر می‌کردم وقتی بات روبه‌رو شم، چطوری... باشم. خیلی مسخره‌م می‌دونم. :همر: نه اینکه بخوام تظاهر کنم. ولی منظورم اینه که... تو یه روز سخت و سرشلوغی داشتی و خسته شده بودی و خیال می‌کردم دیدنِ من حالتو خوب می‌کنه و نیاز داری با یه دوست وقت بگذرونی و شارژ شی واسه کارات. تصور زیادی از خودم نداشتم. ولی تو اون فاصله‌ای که داری ازین ایستگاه می‌ری تا بعدی مگر چقدر فرصت داری..؟


خلاصه رسیدم و تو بحبحهه‌ی... انتظار داری بگم جمعیت؟ نه جمعیتی نبود. منظورم صدای قلبم بود. تو این بحبحهه داشتم دنبالت می‌گشتم که دیدم سرت توی گوشی‌ته و تکیه دادی به دیوار. یکم اون‌جوری نگاهت کردم، گفتم برم جلو... نرم؟ اصلاً برگردم پشت دیوار قایم شم تا زنگ بزنی بعد صدامو ازون نزدیکیا بشنوی و منو ببینی و خیلی فیلم‌سینمایی‌طور دیدارمونو پیش ببریم یا برم جلو و خیلی ساده بگم سلام. یا نگم سلام؟ یا اصلاً یه بهونه‌ای جور کنم برم یه جای دیگه؟ به خدا نمی‌دونستم اون لحظه چرا یهو به سرم زده بود در برم. کجا برم؟ که چی آخه؟ گفتم مگه قراره با کی رو‌به‌رو بشی، این اداها چیه... برا اینکه ترس خودمو خفه کنم و اعتماد به نفس‌مو برگردونم، آروم نزدیکت شدم و پخ کردم. فکر نکردم بعداً با خودت می‌گی چه خل و چله زیر مترو آدمو پخ می‌کنه اونم وقتی این‌قد له و لورده و خسته‌ست. می‌دونی فقط می‌خواستم... نبینی اون‌طور معذب و خجالتی سلام می‌کنم. می‌خواستم از همون اولین لحظه‌مون پرت کنم حواستو. 


منتها، می‌دونی که این‌طوری نشد. نشستیم تو پارک و عکس‌هاتو نشون دادی و خاطراتتو دوره کردی و فهمیدم لحظه لحظه‌ها برای تو دور نمی‌افتن. رفتیم آش و پیراشکی خوردیم و یه بند حرف زدیم و بعدم رفتیم قهوه خوردیم و همه‌ش... منو... نگاه... کردی. هی می‌گفتم منو نگاه نمی‌کنه، هی می‌گفتم پس داره چیو نگاه می‌کنه؟! به چی فکر می‌کنه. اینکه اون رژِ دیروز رو نزدم چون خیلی... قرمز بود؟ اینکه دارم از خجالت ذوب می‌شم و اهمیتی نمی‌ده؟( آخه چطور می‌تونه همچین آدمی اهمیت نده) اینکه از نگاهش فرار می‌کنم و به قاشق قهوه‌م ور می‌رم و چشاش می‌آد رو انگشتام؟ خب نگاه می‌کنه دیگه همه نگاه می‌کنن! ولی خب... من باز اون آدم معذب و خجالتی بودم که نتونسته بود حواستو پرت کنه؛ چون حواس خودش پرت شده بود. بعد خداحافظی‌نکرده سوار اتوبوس شدم و نشستم رو صندلی و با خودم فکر کردم، تموم شد؟ ینی... همین...؟ 


اون لحظه برای من تموم نشد. وگرنه این پستو نمی‌نوشتم. حالا می‌تونی بازم عصبانی باشی.

Lullaby
۱۰ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۸

حرصم می‌گیره. خیلی حرصم می‌گیره از نویسنده‌هامون. حتی از طرفداری‌کردنامون. پاییز فصل آخر سال است رو به چاپ نمدونم چندم می‌رسونیم و تصور می‌کنیم اوووف این دیگه انقلاب ادبی ایرانه. در حالی که به خدا نویسنده کار سختی نکرده. سه تیپ از رایج‌ترین تیپ‌های شخصیتی بین زنان رو انتخاب کرده با رایج‌ترین دغدغه‌های جامعه نوشته. هرکسی یکم توی آرکتایپ‌ها تحقیق کنه و روانشناسی بخونه، با یه نثر روون و فراگیر می‌تونه این داستانو بنویسه. نه ساختار قابل توجهی داره نه حتی روایت محکمی. چیزی نبود که آدم فکر کنه اینو یه نویسنده نوشته. هرکسی می‌تونه بنویسه. 


شاید من خیلی تند می‌رم. شاید به قول خواهرکوچیکم خیلی غرب‌زده شدم. اما اسمشو بذارین غرب‌زده، از ضعف داستان‌های ایرانی فاصله نمی‌گیره. درباره خیلی از آثارمون این‌قد حمله می‌کنم و برچسب می‌خورم. ولی یک دلیل قانع‌کننده بم نمی‌دن برای دفاع ازینا. مگه من بدم می‌آد داستان خوب داشته باشیم؟ خدا می‌دونه چقد به خودم گفتم دیگه داستان ایرانی نمی‌خرم و بازم، یهو یه اسم قشنگ، یه جلد قشنگ، یه نویسنده آشنا، یه پشت جلد معقول دیدم و خریدم و تهش پوف. نخیر. ما هنوز همون آدمای خاله‌زنکیم. با پیشرفت علم و تکنولوژی هم خاله‌زنکی‌مونو گسترش دادیم. 

Lullaby
۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۵۹ موافقین ۴ مخالفین ۰