Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


یه اعترافی بکنم. چندین ماهه می‌خوام موسیقی بلاگم رو عوض کنم، منتها یه روز برداشتمش چون نتم اذیت می‌کرد که بعد بشینم سر فرصت آهنگ بذارم. تا الان که دو سه ماهی می‌گذره و من آهنگ نذاشتم، چون پستم رو گم کردم! =)) فضای ذهنیمم عوض شده. چیزی که الان می‌ذارم، بهم نزدیک‌تره. بشه که مرتب بذارم تا همچین بساطی پیش نیاد. 


Sundown


دریافت


Lullaby
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۰

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis2@



+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰


می‌گفتی من الهام‌بخش یه سری تغییرات و هدف‌ها و جرئت‌هات شدم. منم وقتی می‌بینم این‌قد رشد کردی، می‌دونی، حالم بدتر می‌شه. نه به‌خاطر اینکه رشد کردی. به‌خاطر اینکه تو رشد کردی و یه آدم قوی شدی و من انگار پسرفت کردم. تو بهتر از همه می‌دونی و می‌فهمی که من توی اوج خریتم یه تصمیمی گرفتم و تا الانم با همون خریت سرش واستادم و این‌قد به خودم و تصمیمم ایمان داشتم که بعدش هم به خریت‌های دیگه‌ای تن دادم. درحقیقت خودمم حس خوبی نسبت‌به منای پونزده شونزده ساله دارم. برگردمم همینم. اما حس می‌کنم پیشرفتم در حوزۀ تئوری و عقلی بوده تا عملی. عملاً پخته‌تر شدم، اما پیشرفت؟ ینی این پخته شدن رو باید پیشرفت بدونم؟


ینی اصلش اینه که هرچی آدم بزرگ‌تر می‌شه پخته‌تر بشه دیگه. اما من چی شدم؟ من فقط ترسوتر شدم. دلسردتر. بی‌خیال‌تر. و بارها شنیدم که منا، اشتباه کردی. اشتباه کردی. اشتباه کردی. خودتو به‌فنا دادی. فکر آینده نیستی. عاقل نیستی. احساساتی و مودی‌ای. لامصب من همۀ اضطراب‌هام برا آینده‌ست، چرا فکر می‌کنین خود آدم کمتر از هرکسی بش فکر می‌کنه؟ می‌تونم سال‌ها بحث کنم و همین کارم کردم. ولی اگه بحث کردن فایده داشت مام الان سارتر و کیرکگور و نیچه داشتیم. یه وقت‌هایی حس می‌کنم ای بابا مگه میدون جنگه؟! یکی یه چیزی می‌خواد و داره می‌ره سمتش، تمام. اصن به‌نظر من توی این دنیایی که این‌قد ظلم و ستم و بی‌عدالتی و تلخی هست، اینکه کسی یه هدفی داره و می‌ره سمتش ستودنیه. به‌معنای واقعی کلمه. حالا چون با اعتقادات و فرهنگ و عرف و جامعه درنیامیخته پیف‌پیف نیست. معلومه که تبعاتش رو می‌دونه. معلومه که فکر کرده. چرا هیشکی باور نمی‌کنه یه مدت نشستی فکر کردی، تحقیق کردی، و از قضا حس داری و حست باهاش همخونه. چی باعث شده این‌قد خودمون رو توی همه‌چی فرو کنیم؟ به ما چه. 


من چی‌ام؟ انگار یه روزگاری قوی بوده‌م و سرم داغ بود برا دیوونه‌بازی و اهمیت ندادن به هیچ کوفتی. الان؟ الان با اولین مانع می‌کشم کنار. الان می‌گم خب بسه. نمی‌خوام. مال بقیه. نمدونم، نمدونم چی باعث شد این‌طوری بشم. ولی مطمئنم یک عامل نیست، یک مجموعه عوامله. یه چیزهایی منو کشوندن عقب. می‌دونی که من هیچ‌وقت اعتمادبه‌نفسم زیاد نبوده، اما یه موقعیت‌هایی اعتمادبه‌نفس داشتم. و این محشره. مثل دو سه ساعتی که برا امتحان‌هام می‌خونم و بی‌خیال می‌رم امتحان می‌دم و هر درسی رو که بخوام بیست می‌گیرم و هرکدوم رو نخوام بازم زیر هیفده شونزده نمی‌شم. 


ولی مسخره اینه که زندگی دانشگاه نیست؛ وگرنه به سرم نمی‌زد پارسال انصراف بدم. خوشبختانه دو سه نفر خیلی منطقی و همدلانه کمکم کردن بمونم. ولی من استادِ ول کردنم! ول کردنِ همه‌چی! من به‌قدری تنوع‌طلب و همه‌چیزخواهم که این‌طوری تهش به چیزی نمی‌رسم و اعتمادبه‌نفسم کمتر می‌شه. فکر کنم برا همینه که بم می‌گن خیلی توی خودمم. چیزهای بدتری هم می‌گن ها، به هیچ‌جام نیست. چون راحت خوشحال می‌شم، خیلی ساده و گاهی الکی حتی. بیشتر آدما منو آدم سرد و خشک و بی‌عاطفه‌ و ماشینی می‌دونن. ولی کسایی که دلم می‌خواد منو ببینن و فیلترهای مسخره ندارن می‌دونن چی‌ام. برام مهمه کسایی که براشون مهمم منو آدم شادی بدونن که می‌دونن. بقیه به‌درک.


راستش از معضلات من اینه که نمتونم صاف راه برم. درست حرف بزنم. میمیک صورت مطمئن و محکمی داشته باشم. همینا نمود ظاهری اعتمادبه‌نفسه که من احتمالاً در بدترین سطح‌شونم و تو در بهترین حالت. ببین می‌دونم تو هم سختی‌های خودت رو داشتی و داری، الان اصلاً منظورم این نیست که آی تو چرا فلان من چرا چنان. خودم حس کردم دارم مقایسه می‌کنم. نه بابا، دارم می‌گم... دردناکه وقتی فکر می‌کنم دنیا این‌قد که من جدیش گرفتم، جدیم نگرفته. و شکستم، شکستم، شکستم. آره ده سال دیگه به خودم می‌خندم چون قراره سی سالگی به بعد به همه‌چی بخندم، به‌قصد مرگ بخندم و همه‌چی رو مسخره کنم. نمدونم البته، وقتی از الان دارم می‌گم سی‌ سالگی این‌طوری می‌شم، ینی دارم از الان به‌سمتش می‌رم و باید تغییراتی هم کرده باشم. 

Lullaby
۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۴


- بعضی وقت‌ها این‌قد داری دنبال هزارتا کار و آدم و اون نشست و فلان کتاب و اون یکی کلاس می‌افتی که ‌می‌خوام بگیرمت بگم دِ یه دقه وایسا ببین کی می‌خواد توی همۀ اینا، بدون همۀ اینا کنارت باشه!


بحث اینه که خودمم می‌دونم از اینا خیلی چیزی درنمی‌آد ها. کِی اعتقاد داشتم با فلان کارگاه دیگه اوووف، موفق می‌شم؟ ولی همیشه می‌گم رفتنش بهتره. مگر جایی‌که مسخره باشه دیگه. ظاهراً باحاله ولی مسخره‌ست. مثلاً اون روز خیلی دودل بودم برم یا نرم. هنوز بهش نگفته بودم. نقد کتاب یه نویسنده‌ای بود. کتابه رو که نخونده بودم، ولی نویسنده‌ش رو می‌شناختم. هم یه مدت بلاگش رو می‌خوندم، هم کتاب قبلیش رو خونده بودم. ولی دو ساعت وقت بذاری بری، بلکه‌م بیشتر، چه فرقی برام می‌کنه؟ 


خودم عمیقاً می‌دونم که درون‌نگری بیشتر از هرچیزی کمکت می‌کنه؛ چون یه بخش اعظمش خلاقیته. ده درصدش دانشه. دیگه نهایت بیست درصد، هوم؟ وقتی محتوای درستی داشته باشی دیگه کی می‌خواد بیاد بگه اهه پایان‌بندیش فلانه؟ آی آی چرا راوی این‌طوره؟ هیشکی. مگر این گولاخ‌ها می‌نشستن فکر می‌کردن برطبق کدوم اصل داستان‌نویسی حرکت بزنن؟ خیلیاشون اصن دوره‌ای نوشتن که خیلی چیزها رو نمی‌دونستن، یا شرایط فراگیریش رو نداشتن. وقتی محتوا کم‌مایه‌ست می‌ریم سراغ فرم. برا همینم هست که اینجا هم این‌قد نقد فرمالیسم زیاد شده و همچنین نویسندۀ فرمالیست. نداریم خب، محتوا نداریم. بذار حداقل سر و روش درست باشه. جایی بری که به درون‌نگریت کمک کنه، درسته. اما نقد کتابی که نخوندی؟ هرچند توی جلسه می‌تونه اتفاقی بیفته که خیلی بی‌ربط‌ باعث کشف درونی بشه. 


حالا که نرفتم. 

Lullaby
۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۱:۴۶


اون چندروزی که توی عید اومدم تهران، واقعاً... عالی؟ محشر؟ بود. اینکه با وجود فاصله‌ای که بین من و بچه‌ها هست، هنوز این‌قد دلبستگی داریم که چندروز پشت‌سرهم برنامه بریزیم و همه‌چی رو بتونیم بذاریم کنار و پیش هم وقت بگذرونیم. همه‌شون به‌قدر موهای سرشون کار داشتن و گیر و گرفتاری. ریحانه روز سوم حالش بد شد و مجبور شد بره. آرمینا اعصابش خرد بود سر پاک شدن یه فصل داستانش. بهداد دیر رسید سر کارش و احتمالاً با بدبختی هم خودشو رسوند. بهنام با من تا خونه‌مون اومد و درحالی‌که کادوهای کانیا رو بش داده بودم، این همه راه رو برگشت تا خونه‌ش. ستایش یکی دو ساعت تونست خودشو برسونه. فرشته منو دورادور می‌شناخت، همین‌طور طاهره. ولی اومدن و نشستیم بازی کردیم. انگار صد ساله می‌شینیم دور هم بازی می‌کنیم. سمانه رو سه سال بود ندیده بودم و خیلی کم هم حرف زده بودیم این مدت و حس مسخره‌ترین رفیق رو داشتم براش، ولی همین که بهش گفتم تهرانم، خیلی راحت اومد. من بودم جاش می‌خواستم این آدمو ببینم اصن؟ می‌خواستم این‌قد راحت باشم باش؟ وقتی دیدمش بغلش کردم و اگه وسط باغ کتاب نبودیم، همون‌جا می‌زدم زیر گریه و خودمو پاره‌پاره می‌کردم. الانم که دارم اینا رو می‌نویسم، گلوم کیپ شده و یه لحظه چشم‌هام تار شد.


ما توی کمترین زمان ممکن برنامه ریختیم. از بس اموراتِ من دست خودم نیست. از بس نمی‌دونم حتی یک ساعت دیگه می‌خوام چی کار کنم و چی می‌شه. ریحانه از دو هفته قبل پیگیر بود که کِی می‌آم و من نمی‌تونستم بهش جواب قطعی بدم. بعد که گفتم می‌آم، اینکه این همه آدم ظرف این مدت کم فقط برا سه چار روز بتونن یه سری چیزها رو ول کنن که دورِ هم باشیم، واقعاً عذاب‌آور بود. تازه این وسط یه دلخوری‌هایی هم پیش اومد. درین حد که روز اول بهداد له و لورده تازه رسیده بود تهران که خودشو رسوند به ما. و اگه اون نمی‌اومد من نمدونم بین ما سه تا چی می‌شد. یا روز سوم که ری حالش بد شد، اگه من مثل آدم می‌موندم و درکمال آرامش برنامه می‌ریختیم، اونم توی... اضطرار؟ قرار نمی‌گرفت. ولی نمدونم... این‌قد به کنار هم بودن‌مون اطمینان داشتیم؟ این‌قد برامون مهم بود همو نگه داریم؟


روز دوم که با بهداد رفتم باغ کتاب و یه‌کم بعدش سمانه بهمون اضافه شد و گفتم الان چه حسی داشتم وقتی دیدمش، اونجا چرخ زدیم و حرف زدیم و بعد رفتیم اون کافه‌ش نشستیم که تهِ ضلع شرقیش بود و پنجره‌های بلنــــد داشت و نور به‌قول آقای خیام‌مسلک خیلی سکسی افتاده بود روش. :همر: اونجا نشستیم و گمونم... موهیتو داشتیم می‌خوردیم و حرف می‌زدیم باز. یه لحظه حس کردم همین‌جا می‌تونم بمیرم. پیش بهداد و سمانه، توی باغ کتاب و این فضای نورگیرمانندش.


 این سه چار روز خیلی وسطش یهو ماتم می‌برد و فکر می‌کردم کجام؟ چرا این‌قد این همه خوشی و کنار هم بودن برام غیرطبیعیه؟ نکنه اینا رو توی یه فیلمی دیدم و فکر کردم برا خودم پیش اومده؟ یا خواب دیدم؟ اون روز اول وقتی داشتیم از هم جدا می‌شدیم هم یهو خیلی ضایع ماتم برد. یه جوری که همه فهمیدن فکر کنم. چون آرمینا برگشت گفت: «منا عزیزم؟» و دیدم جلوم بهنام ماشین گرفته و منتظره من سوار شم و به‌خاطر دلخوریِ بین‌مون داشت عصبانی می‌شد. فکر می‌کرد من نمی‌خوام سوار شم. ولی درواقع اصن یه لحظه ماتم برده بود. ری داشت می‌رفت باشگاه. آر هم داشت می‌رفت. بهداد هم. و بهنام می‌خواست منو تا متروی بهشتی برسونه. چقد این صحنه برام غریب بود. چقد این مدت آدمای واقعیمو نداشتم.


اون‌قد نداشتم که دیگه وقتی کنارشون بودم باورم نمی‌شد.


روز سوم که خداوندگار مات‌زدگی بودم. توی مترو که بهنام داشت بام می‌اومد ماتم برد. سر میز فودکورت پل طبیعت داشتیم بازی می‌کردیم قشنگ دو سه بار ماتم برد. نشسته بودم بین فرشته و بهداد و داشتیم حرف می‌زدیم ماتم برد. ری و آر که رفتن ماتم برد. خنده‌داره، ولی با بهنام و طاهره داشتیم برمی‌گشتیم و رفتیم دستشویی، توی دستشویی هم ماتم برد. اولش آر و ری رو بعد گیت متروی قلهک دیدم ماتم برد. توی مترو ری و آر حرف می‌زدن ماتم برد. توی راه پل طبیعت و تازه فرشته بهمون ملحق شده بود و داشت حرف می‌زد ماتم برد. قبل رسیدن بهداد بچه‌ها داشتن فرفره می‌چرخوندن و حرف می‌زدن و من ماتم برده بود. به تک‌تک‌شون نگاه می‌کردم. ری، آر، ستا و فرفره‌ها. حتی وقتی بهداد نبات گوشۀ دهنش گذاشته و مثل اون یارویی که احتمالاً نباید اسمشو بیارم :دی، فریبکارانه کارت‌هاشو گرفته بود و بهنام ازش عکس می‌گرفت و خنده‌مون گرفته بود، ماتم برد. هرروز که می‌اومدم خونه اینا رو دوره می‌کردم و ماتم می‌برد. کجای زندگیم تونستم این‌قد آروم و شاد و مطمئن باشم؟ و احساس کنم زندگی هنوز ارزش موندن داره؟


حالام هروقت فکر می‌کنم ممکنه یکی ازینا رو از دست بدم، می‌خوام بگیرمش و این‌قد گریه کنم که پاره‌پاره شم. نمدونم چی می‌شه. زندگی به‌ذاته ناامیدانه و بدبیاری‌آوره. یه جاهایی از دست کیهان درمی‌ره و حواسش بت نیست، تو می‌تونی دنبال عزیزانت بری و دور هم جمع شین و به هم بگین هرچی توی زندگی‌هامونه، بازم کنار همیم. بنابراین اینا جزوی از زندگی نیستن. اینا خودِ زندگی‌ان. اینکه توی بحبوحۀ مشکلات، توی روش واستی و بگی تف بهت. این‌قد برامون مهمه همو نگه داریم. حالا تو هر غلطی می‌خوای بکن. 



Lullaby
۱۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۰۴ موافقین ۲ مخالفین ۰


بعد از آهنگ ابدیِ آندره بائر، آهنگ زندگیِ حافظ ناظری می‌آد ولی من نزدیک خونه‌مونم و نمتونم کامل گوشش بدم. نمتونمم ازش خداحافظی کنم. نمی‌خوام برم. همه‌ش باید برم. آدم از همه‌جا باید بره. بمونی می‌شکنی. می‌موندم می‌شکستم و می‌زدم زیر گریه با آهنگ. الان اومدم خونه زدم زیر گریه و آهنگ رو برا خودم گذاشتم که اینا رو بنویسم. 


جهان یا خدا، هرچی هست خیلی موجود خودخواهیه. ما رو به این دنیا اورده با همۀ رنج‌ها و تاریکی‌ها و بدبختی‌ها و سیاهی‌ها، تا خودشو وسعت بده. مثل یه انگل می‌مونه. مثل جنین توی شکم می‌مونه. از رشدش همه خوشحالن. اما از وجودِ آدم کم می‌کنه تا به خودش اضافه کنه. از وجود این همه آدم. تا رشد کنه. همین که یه نفر رو هم بخوای، بازم در خدمت دنیاست. تمام تمایلات جنسی خاستگاهش به بازتاب‌های جنین و دوران نوزادی برمی‌گرده. بدترین امیال ما، پرخاشگری و خشونت هم برا رشد هستیه. ما در برابر هستی نیستیم. این‌قدر ماها در هستی محدود شدیم. هستی برا بودنش همه‌مونو به نیستی می‌ده. 


الان حافظ ناظری داره می‌خونه گریه نمی‌دهد امان، امان، امان. نمی‌شه این‌طوری گریه کنیم. تهش بازم امیدواریم. امید داریم. حتی وقتی می‌خوای بمیری. امید داری که با مُردن راحت شی. بهتر شی. اصن هیچی نشه، ولی حداقل نباشی. دیگه نباشی که بارِ بودن، بارِ وجود، هستی، و مشکلاتت هم باشن. امان. امان امان. آمدمت که بنگرم. گریه نمی‌دهد امان. امان، امان، امان. می‌گن امیدوار باش. انگار غیر این هم می‌شه. امید در هستی تنیده. برا بودن در هستی بایدم امید داشته باشی. دست خودتم نیست. 


غریزۀ مرگ ما رو به‌سمت مُردن می‌کشونه که نباشیم برا هستی. باید بیایم، باید بریم تا رشد کنه. تا هستی بازم باشه. غریزۀ زندگی و بقا هم ما رو به‌سمت فعالیت می‌بره. به‌سمت اینکه یه سری اهداف رو دنبال کنیم. یه سری افتخار مثلاً، ادابازی داشته باشیم. غریزۀ زندگی و بقا سارتر رو می‌سازه، و غریزۀ مرگه که نمی‌ذاره بره نوبلش رو بگیره. نیچه‌ هم که نیچه بود، اومد و رفت. هزار هزار ساله آدما می‌آن و می‌رن. بزرگ و کوچیک. عقدۀ بودن داریم. عقدۀ زندگی، عشق ورزیدن. به کس دیگه‌ای عشق می‌ورزیم، حالا یا یه آدم یا یه حرفه یا یه خدا یا یه قدرت مطلق. ولی درواقع داریم به هستی عشق می‌ورزیم. درحالی‌که نفرت‌انگیزه این وجودِ خودخواه. البته دیگه نمی‌شه بهش گفت وجود؛ چون فلسفه می‌گه چیزی که بهش می‌گیم وجود، ینی یه وقتی عدم بوده یا قراره بعداً عدم شه. چی بگیم پس؟ کُنه؟ جوهره؟


سوی تو می‌دوند، هان.

ای تو همیشه در میان


دنبال هستی می‌دوییم، دنبال بودن درونِ خودمون، برا خودمون، برا بودن‌مون. ولی همه‌ش برا اونه. پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟ که از نفس تو دم‌به‌دم، می‌شنوی بوی جان. بوی جان. بوی جان. 

Lullaby
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۹


تازگی بنای خیلی اتفاقات رو می‌ذارم و نمی‌افتن. نمی‌افتن و من بیشتر توی خودم می‌افتم. توی سیاهی درونم که هی داره جمع می‌شه و بالا می‌گیره. باید بنویسم. می‌دونم که باید بنویسم و آخه مسئله اینه که می‌نویسم، نه که بگم نمی‌نویسم یا نمی‌تونم بنویسم. نه، مسئله اینه که می‌نویسم. این سیاهی گاهی به‌قدری حلم می‌کنه که بداهه خیلی چیزهای خفنی به ذهنم می‌رسه و یه سری داستان و خرده‌داستان سوررئال و ابزوردِ وحشی می‌شه. اما وقتی می‌خوام بنویسم به قصد اینکه بنویسم، یه داستان‌کوتاه بد می‌شه. و وقتی یه داستان‌کوتاه بد می‌شه، نه تنها اون سیاهی عقب نمی‌ره که بیشتر هم قوت می‌گیره؛ چون انگار تأیید شده. انگار می‌گه: اوه عزیزم، دیدی بازم بیخودی تلاش کردی؟ اشکال نداره گلم. بذار من ازت محافظت کنم. تو هیـــــچ کاری نکن. هیچ.


به ما همیشه گفتن برا به دست آوردن یه چیزهایی باید یه چیزهایی رو از دست بدیم. ولی بیست و یک سال زندگیِ کم‌بارم بهم ثابت کرده برا به دست آوردن کوچیک‌ترین چیزها دستت رو هم بدی به دستش نمی‌آری. ولی ماها می‌دیم، چون بهمون گفتن دیگه هرچی داری بده که بگیری. درحالی‌که بابا لامصب، آخه دست به هیچ دردِ اون اتفاق نمی‌خوره! باید دقیقاً چیزی رو که لازمه بدی. 


ماها رو طوری بار آوردن که خداوندگار انتظاریم. یه مشت آدم کمال‌گرای همه‌چیزخواه که دستش به هیچ‌جا بند نیست. برامون حرف از بهشت و خدا و پیغمبر زدن اما تهش جهنم بوده و مرگ و نابودی. پُریم از بهترین ایده‌ها و افکار و انرژی‌ها. اما همه‌شون رو داریم هدر می‌دیم. از ما آدم‌هایی ساختن که انگار به همـــــــــــه باید جواب بدیم. برا کوچیک‌ترین خواسته‌ها، تصمیم‌ها، رفتارها. چون پس ذهن‌مون یه خدا هست، یه فلان کار رو کنی می‌ری بهشت و فلان کار رو نکنی می‌ری جهنم و خدا همواره ناظر اعمال ما هست و بلاه بلاه بلاه، که هیچ‌وقت ما رو به حال خودمون نمی‌ذاره. 


ساعت‌هااااا می‌تونیم غصه بخوریم، عزاداری کنیم، اشک بریزیم. اما شادی‌هامون کم و کوچیک و زودگذرن. این‌قد که می‌بینیم این یکی دو دم آسایش ارزش اون همه بدبختی رو نداره. نصف دنیا دارن با حداقل چیزها بهترین زندگی‌ها رو تجربه می‌کنن و ما خودمون رو هم جِر بدیم به زندگی، به آسایش، به خوشی، حتی نزدیک هم نمی‌شیم. فلسفه و روانشناسی به هیچ درد ما نمی‌خورن. مال هموناست. شاید ادبیات و موسیقی بتونن یه ذره آروم‌مون کنن فقط. کار از درمان و بهبودی گذشته، فقط می‌شه کنترلش کرد. تسکینش داد. 


خیلی چیزها می‌تونم بگم. اما فاز کلی همینه. همین‌قدر تلخ و سیاه و ناامیدانه. هرچی می‌سازم خراب می‌شه. اصلاً مهم نیست چی باشه. هیچ بهونه‌ای هم پذیرفتنی نیست. زرت، در چند ثانیه ویران می‌شه. دیگه می‌ترسم چیزی رو بخوام. به چیزی دل ببندم. ترسناکه ها. مثلاً من خیلی دلم به چندتا از رفیق‌هام خوشه. مثلاً من خیلی درگیر زندگی حرفه‌ای‌مم. اما این‌قد راااااحت داره همه‌چی جلو چشم‌هام خراب می‌شه، حتی چیزهایی که مال من نیستن و مال بقیه‌ن ولی خرابی‌شون منم داغون می‌کنه، دیگه نمدونم باید چی کار کنم. 


یه اتفاق خوب باید بیفته، اتفاقی که انتظار ندارم همین‌طوری از خلأ بیفته. اتفاقاً باید "خودم" باعثش بشم تا باز یکی دو دمی ردیفم کنه. همون‌طور که توی آذر اتفاق افتاد و با همۀ کم‌وکسری‌هاش منو تا کل زمستون کشوند. الان یه ریزه‌اتفاق‌های خوبی افتاده‌ن. ولی واقعاً چیزی نیستن. چیزهایی نیستن که بهم اعتمادبه‌نفس و عزم و ارادۀ لازم برا ادامه رو بدن. چیزهایی بودن که خب، برا هرکسی پیش می‌آن. مال "من" نیستن که تکونم بدن. که به حرکت وادارن. حتی برا بقیه بهترشم افتاده. زودترشم افتاده. 


آره. باید یه کارهایی بکنم. بخوام نخوام. ناامید باشم یا نباشم. همه‌چی داره بدتر می‌شه و این هم آدم رو می‌ترسونه، هم آروم می‌کنه. اینکه حس کنی دیگه تحمل هر اتفاقی رو داری. دیگه هیچی برات دور از ذهن نیست. این‌طوری راحت‌تر می‌تونی اون چارچوب‌های مسخره‌ای رو که یک عمر توی سرت فرو کردن، تف کنی توی روی دنیا و بهش بگی گور بابات. من از تو بدترم.

Lullaby
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۹


بار اول که متوجهش شدم، ینی از قبل هم می‌شناختمش. اما متوجهش نشده بودم. چیز برجسته‌ای ازش نداشتم. بار اولی که متوجهش شدم، سه سال پیش بود که همزمان رسیدیم جهاددانشگاهی و باهم سوار آسانسور شدیم. هربار همو می‌دیدیم لبخند می‌زد. خیلی دوست داشتم اون لبخندش رو. یه صمیمیت خاصی داره که هیچ‌وقت از ویترینِ چشم‌هاش فراتر نرفته. اون روز سوار آسانسور شدیم باهم. اما هردومون کم‌حرف و درون‌گرا و خجالتی بودیم. خیلی حرف‌ها می‌تونستیم بزنیم. پنج شیش ماهی همو می‌شناختیم. ولی فقط گفت: «تا حالا جلسه‌ها رو رفتی؟» گفتم نه. گفت: «خواستی بری باهم بریم.» همین‌قد مختصر و موجز حرف زده بودیم، اما تمام مدت به‌هم خیره شده بودیم. زبان چشم و دهن‌مون هیچ سنخیتی باهم نداشت.


من هیچ‌وقت بش نگفتم. ینی، هربار خواستم برم گفتم بش بگم. اما نرفتم. خودم نرفتم، نه که نگم. یک ساااال بعد دیدمش. و الان از اون یک سال، یک سالِ دیگه هم می‌گذره و ما یه‌کم بیشتر این‌ور اون‌ور رفتیم باهم دیگه. بازم اون لبخند صمیمی رو داره. شاید خنده‌دار باشه، اما یه جوری نگام می‌کنه که حس می‌کنم خیلی خوشگلم. با همۀ آروم و تودار بودنش خیلی راحت و ساده احساسش رو بیان می‌کنه. یه بار گفت من از همون جلسۀ اول ازت خوشم اومد. تو هم مثل من خجالتی‌ای، اما یه شخصیتی داری که هرجا بری توجه‌ها رو به خودت جلب می‌کنی. نقد منو با این جمله شروع کرد که فلانی هرچی بنویسه من دوست دارم. این حرف خیلی سخته، به‌خصوص که خودش خعلی بهتر از من می‌نویسه.


وقتی آدم‌هایی که ازت بهترن تحسین و تشویقت می‌کنن، گاهی می‌خوای بری بهشون بگی برو بابا. منو چی فرض کردی؟ نمی‌خواد این‌طوری حرف بزنی. آره من زودرنج و حساسم. اما نه اون‌قد که بخوای با حرف زدن حالمو خوب کنی. من حالم بد باشه می‌آم می‌گم فلانی حالم بده. به فلان دلیل و این‌طور. یه وقت‌هایی با یه آدمِ هفت پشت غریبه درددل کرده‌ام، چون برای اون درد، اون آدمو مناسب دیدم و معمولاً هم درست طرف رو انتخاب کردم. ینی از این آدمایی نیستم که همه‌چی رو به نزدیکام بگم. 


یه چیزی می‌خواستم بگم که این وسط از دست رفت. یه چیزی هست، می‌دونم هست، شایدم نیست و باید باشه و می‌خوام باشه، اما نیست. ولی نگو که توی تشخیص محبت آدما اشتباه می‌کنم. چون واسه اینکه محبت یه نفر از ویترین چشم‌هاش فراتر بشه و به زبان بیاره، لازم نیست عاشق و شیدات باشه و حتی این‌طوری راستش خیلی، خیلی، خیلی، بهتر و امن‌تر و صادقانه‌تره. زمان می‌بره، آرومه، و بهت فرصت کافی واسه دوست داشتن متقابل رو می‌ده. این‌طوری تو هم توی این دوست داشتن راحتی. وگرنه طی این شیش ماه اخیر هرکی بم علاقۀ ناگهانی نشون داده، با یه حالت وات دِ هل‌گونه‌ای بهش نگاه کردم و با اینکه متنفرم از این رفتار، به‌طرزی ناشایسته و نه چندان محترمانه برخورد کرده‌م که البته خیلی هم پشیمون نیستم.


Lullaby
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۰


وای. من الان یه چندروزه وای‌ام. از اول هفته هرروزِ خدا داره بارون می‌آد حسابی. جرجری. شهرمون شبیه این داستان‌ها و فیلم‌های سوررئال شده و منم سه چهار روزش رو بعد دانشگاه بیرون ول می‌گشتم. بارون‌های مشهد عالیه. با اینکه دلی شمال رو خیلی دوست دارم، ولی بارون‌های شمال از یه جایی به بعد خفه‌ت می‌کنه. اینجا چون هواش خشکه، وقتی بارون می‌آد شهر نفس می‌کشه. این‌قد همه‌جا سبز شده که دلم نمی‌خواد برگردم خونه. 


توی همین سه چهار روزه اتفاقات خاصی نیفتاد. ما چندجا رفتیم نشست. مثلاً همین دیشب دانشگاه فردوسی بلقیس سلیمانی و فریبا وفی رو دعوت کرده بود. آی چقدر بلقیس سلیمانی دوست‌داشتنیه. فلسفه خونده، فکرش روشنه، تفکر انتقادیش رشد کرده، پُرباره و از طرفی طنز محشری هم توی کلامش داره. طوری که وسط یه بحث خیلی فلسفی یهو یه چیزی می‌ندازه کل سالن می‌پوکه. 


من یه همچین جاهایی بودم این چندروز. گاهی آدم‌های دور و برم منو آدم خسته‌کننده‌ای می‌بینن که دلش به چیزهای خسته‌کننده‌ای بنده و با اونا شاد می‌شه. خودمم گاهی که از خودم فاصله می‌گیرم و از دور به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم آره. چی فکر کردم با خودم. نه تجربه‌های خفنی دارم، نه احساسات گسترش یافته‌ای. با چه چیزهایی هم به وجد می‌آم.


اما این چندروز خیلی خاطره‌ساز شد. نمی‌دونم، اون حالت سوررئال‌گونه رو دارم. انگار همه اینا خواب بودن. همنشینِ خوبم خواب بود. بحث‌های خوب‌مون خواب بود. این همه نزدیکی و راحتی خواب بود. ولی توی این خواب دارم تجربه‌ها و احساسات تازه‌ای رو پیدا می‌کنم. با اینکه هیچ ایده‌ای ندارم بعدش چی می‌شه. نمدونم هفتۀ دیگه هم اینطور بارون می‌آد یا نه. با این همنشین خوبم اینقد می‌رم بیرون و باهاش وقت می‌گذرونم یا نه. شاید هفتۀ دیگه اینا رو بخونم و بگم خب که چی. برگرد به دنیای واقعیت متوهم. توی دنیای واقعی تست‌های روانشناسی رو باید انجام بدی و نمره‌گذاری و تفسیر کنی. کمتر از یک هفته به تاریخ تحویل دادن ویرایشت باقی مونده و باید فکر کار و بارت باشی. 


فقط، امروز تولدشه. نمی‌تونم نسبت به تولد چنین آدمی که اینقد همنشین خوبیه بی‌اعتنا باشم. حداقلش وقتی برگردم بخونم، می‌گم این حرکت رو دوست داشتم. اینکه اینجا درباره‌ش نوشتم، با اینکه خودش هیچ ذهنیتی از این نداره. گاهی آدم با یه هویت دیگه‌ای طوری قاطی می‌شه، انگار جزوی از اون می‌شه یا اون رو جزوی از خودش می‌بینه. من یه چنین موقعیتی دارم. نمی‌دونم، همیشه همۀ آدما اولش خوبن، نه؟ بهترین رفیق چندسال پیشت دشمنِ پست‌فطرتِ الانت می‌شه. دخترخالۀ نازنینت می‌ره کانادا و قریب به یکسال دیگه نمی‌تونی باش حرف بزنی و فقط عکس‌هاش رو می‌بینی. دوست‌پسر سابقت دربه‌در دنبال کارهای حرفه‌ایشه و هنوزم از شنیدنش خوشحال می‌شی. ولی دیگه اون آدم نیست ینی. شایدم اصن هیچ ارتباطی با هم نداشته باشین و راه‌تون رو جدا کرده باشین. شاید رفیق بچگی‌هاتون الان ازت فرار کنه. یا رفیق دبیرستانت یادش بیفته تو بهترین دوستش بودی، اما جفت‌تون نمی‌دونین باس چه خاکی به سرتون بریزین که اون روزها رو برگردونین.


اینا. اینا آدمو می‌ترسونن. من بهش نگفتم. ولی حس می‌کنم اونم این ترس رو داره. بااین‌حال اینقد این چندروز خوب بوده که ترجیح می‌دم توی این فیلم سوررئال بازیگر اصلیش بمونم. با اینکه نمی‌دونم چی می‌شه. و جفت‌مونم می‌گیم اینو. نمی‌دونیم چی می‌شه. شاید دو سال دیگه منم برم کانادا. شاید همین روزها اونم بره آلمان یا کانادا. بعد همین یه جرقه‌ای هم که این چندماه شکل گرفت، کاملاً محو شه. نمدونم چرا تازگی به چندنفر برخورده‌ام که اینقد ازشون خوشم اومده و فکر می‌کنم اگه از دست‌شون بدم دیدم به جهان تغییر می‌کنه. مثلاً سمیه. وای این سمیه. چطور اینقد دنیاهامون نزدیکه. دوست داشتن بعضی آدم‌ها یه سری ابعاد تازه‌ای از وجودت رو می‌کشه بیرون. طوری که می‌گی پوف، من کجا بودم. چه تصوری داشتم. دنیا چطوری بوده، من چطوری دیدمش. طرف بات ده سال تفاوت سنی داره، اما به‌قدر تو خودش رو پایین می‌کشه. باهات همدلی داره. فکرهاتون نزدیکه.


و ازین حرفا.


+ نمدونم چرا یه میل زیادی دارم به اینکه دیروز رو مثل فیلم ضبط کنم. از همون ظهرش که اومد دنبالم تا رفتیم ناهار، تا هی حرف زدیم توی اون هوا و فضا، تا نشست دانشگاه، تا بعدش که دور دور چرخیدیم و چقدر این کنار هم بودن‌مون رو دوست داشتم. تماس‌های کوچیک بینش برام ارزشمند بود. چقدر دلم می‌خواست برنگردم خونه و اون روز بارونی و باهم بودن قطع نشه. توی چشم‌هاش نگاه کنم دلم بلرزه. بین نشست باهم پچ‌پچ کنیم و حس کنم چقدر راحتیم اینطور کنار هم. حیف که نمی‌شه ضبط‌شون کرد.

Lullaby
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۳۹


- (با خنده) مغزم هنگ کرده! عادت به این همه خوشی نداره.

+ چی شدی مگه؟

- از همین دیروز. بارون اومد. تو اومدی. باهم اومدین. خوب اومدین.

+ الان اینا "این همه‌"‌ن برات؟

- بهت که می‌گم مغزم هنگ کرده. 

+ منم وقتی یه عالم خوشی دارم یهو وحشت می‌کنم.

- نه من وحشت نکردم. 

(مکث)

- هنگ کردم.

Lullaby
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۰


این‌قدر غر زدم چیزهای خوب رو هم بگم. 


1. این آقای خیام‌مسلک ما هرجا می‌ره یه چیزی می‌آره با خودش. حتی یه چیز کوچیک. این‌قد کوچیک که می‌گی چقدر خوب منو توی همین مدت شناخته. درثانی چقدر توی ذهنش پُررنگم که به یادمه. و خب کی از اینکه بهش اهمیت بدن بدش می‌آد؟


2. امروز یکی از بچه‌ها برام کتاب حافظ خیاوی رو آورد و یکشنبه می‌خوایم بریم جلسۀ نقدش. دو هفتۀ پیش هم با سمیه رفتم بنیاد توس جلسۀ نقد یه کتاب دیگه‌ای، با همۀ کم و کسری‌هاش حسابی بعدش راه رفتیم و حرف زدیم و بحث کردیم. واقعاً جونم درمی‌ره برا این‌طور کارها و خوشحالم که هنوز می‌تونم از یه سری چیزها لذت ببرم. این نشون می‌ده که حالم خوبه. چون آدمی که حالش خوب نیست، از چیزهای خوشحال‌کننده دیگه لذت نمی‌بره. 


3. چندنفر هستیم که دور هم می‌شینیم به‌معنای واقعی کلمه چخ‌چخ می‌کنیم و می‌خندیم. هر گونه نقد و انتقادی هم توی این فضا خیلی راحت می‌پذیریم. با اینکه خیلی همه‌مون باهم فرق داریم.


4. علی و حسین گفتن تابستون قراره بیان. مهسا هم برگرده باش برنامه دارم و استاد فلسفه‌م خیلی خیلی حمایت‌گر و مهربون و انرژی‌دهنده‌ست. همین‌طور استاد حوزه‌هنریم. کلاً بعد از این همه تنها موندن در دنیای واقعی، یه جمع خوبی دارم که باس زودتر از این‌ها بهش پی می‌بردم.


5. فصل دوم بچه‌های بدشانس رو دارم می‌بینم و توی انگلیسی خوندن بهتر از اون‌چیزی که فکر می‌کردم دارم پیش می‌رم و پونزده صفحه داستان‌کوتاه نوشتم، برعکس همیشه هم توی چندتا نشست و با نهایت حوصله. می‌دونین که من این‌طوری‌ام که یه چندهفته به یه ایده فکر می‌کنم، بعد یه شبه می‌شینم بکوب می‌نویسم و تمام. این خیلی خوب نیست؛ چون فکرت رو توی یک مسیر محدود می‌کنی، چار پنج ساعت بی‌وقفه می‌نویسی و پدر ماتحتت رو درمی‌آری، دقتت پایین می‌آد(برخلاف اینکه فکر می‌کنیم توی چند نشست نوشتن، فکر رو مغشوش می‌کنه) و برا ویرایش هم بی‌میل‌تری. 


6. دخترعمۀ مامانم برامون پیراشکی اورد.




Lullaby
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۳


الان از اون موقعیت‌هاییه که هیچ اهمیتی نمی‌دم چه چیزهایی رو از دست بدم؛ چون انگار خیلی چیزها رو خیلی وقته از دست دادم و دیگه برا سوگواری دیره. مثل هر موقع دیگه که یه خبریه و من اونجا نیستم، احساس می‌کنم کاملاً از دنیا جدا افتاده‌م، و محکمومم به این جداافتادگی. یه وقتی هست که از دستت کاری برمی‌آد، اما توی موقعیتی که از دستت کاری برنمی‌آد، با اینکه متنفرم این‌طوری فکر کنم، فقط رنج می‌کشی. 


می‌بینم که الان خیلی‌ها نمایشگاه کتابن. آره واقعاً چیز بزرگی نیست. نمی‌خواستم برم که چیزی بخرم(هرچند بشنو و باور نکن) اما چیزی که برام مهم بود، دیدنِ بقیه بود. کسایی که چندساله ندیدم. به عارف گفته بودم می‌آم و بیچاره برنامه ریخته بود. کادوهای سمانه هنوز دستمه و روم نمی‌شه حتی بهش پیام بدم. مهسا و ملیکا الان تهرانن و دیروز گفتن بیا باهامون. من این دیدن بچه‌ها و شور و شوق نمایشگاه رو می‌خواستم. خیلی زیاد.


الان نگران اینم که پول ندارم. می‌دونم خیلی‌ها به اینم فکر نمی‌کنن و همیشه با تفکر "بابام" هست پیش می‌رن. اما نمی‌دونم این چه میلیه که من دارم واسه اینکه مستقل شم. انگار تمام اشتباه‌هایی که کردم، تمام چیزهایی که از دست دادم، می‌خوام با استقلالم برگردونم یا حداقل به اوضاع بیشتر مسلط باشم. 


دندون‌عقل‌هام امانم رو بریدن و درد دارم و همین روزا باس جراحی کنم. هفتۀ پیش دندون‌پزشک بودم و عکس گرفت و دندون‌هام رو معاینه کرد و گفت دندون‌های به این سالمی حیف نیستن؟ گفتم از دندون‌پزشک می‌ترسیدم. تا حالا دندون پُر نکردم و تا جای ممکن کارم به دندون‌پزشک نرسیده. آخرین باری که دندون‌پزشک رفتم، پنجم دبستان بودم. درین حد ترس دارم. ولی الان دیگه دردم به ترسم چربیده. تازه ارتدونسی هم لازم دارم. 


من حالم خوبه. نکته اینه که حالم خوبه و وقتی می‌گم حالم خوبه ولی بام یه طوری رفتار می‌شه که انگار حالم بده، واقعاً حالم بد می‌شه و هیچ انگیزه‌ای واسه موندن توی رابطه برام نمی‌مونه راستش. فکر می‌کنین لطف می‌کنین که به پر و پای آدم می‌پیچین و می‌گین چه‌ته. فکر می‌کنین این ینی اهمیت دادن، ینی طرف رو دوست دارین. ولی بیشتر انگار که از روی خودخواهی دارین به‌زور آدمو وادار به حرف زدن یا هر رفتار دیگه‌ای می‌کنین و اتفاقاً توی این موقعیت آدم فکر می‌کنه دوستش ندارین. چرا؟ چون پیش‌فرض اینه که" اگه من دوستشم، اگه منو دوست داره، باس هرچی شد به من بگه". و این اشتباهه. قانون‌های نانوشتۀ مسخره رو بریزین دور و آدما رو اون‌طور که هستن ببینین و دوست داشته باشین، نه برا اینکه هرچی بشه بهتون می‌گه. یه وقتی واقعاً طرف دلیلی برا حرف زدن نمی‌بینه. یه وقتی حرف بزنه خودش حالش خراب می‌شه. یه وقتی دوست داره فقط شما حرف بزنین و اون گوش بده و به چیزهای دیگه فکر کنه. بعد هی بند می‌کنین چه‌ته و دنبال هزار و یک نشونه می‌گردین که بگین عه هه، تو این‌طوری شدی. فهمیدم. نازی نازی. الان راحت شدی؟ دلت خنک شد؟


من هرچیم باشه می‌آم می‌گم، اینو ده بار گفتم. و اگه نمی‌آم بگمم دلیلش ساده‌ست: نمی‌خوام. اختیار همینم ندارم؟ چطور می‌تونین آدمو دوست داشته باشین وقتی بهش آزادی کافی رو نمی‌دین. بعد شروع می‌کنین به افسانه‌سازی که فلانی منو دوست نداره. آره دیگه، آدمای مهم‌تری توی زندگیت هست. فلانی هست، بهمانی هست. الان واقعاً حالت بهتر می‌شه این‌طوری فکر کنی؟ یا کافیه فقط فکر کنی که دلش نمی‌خواد حرف بزنه، یا اصلاً شاید هیچ مرگش نیست و "تو" احساس امنیت نداری و هی می‌خوای بات حرف بزنه که به خودت ثابت کنی دوستم داره، چون اگه دوستم داشته باشه باس حرف بزنه.


 حرصم از یه سری رفتارها درمی‌آد و فکر می‌کنم چقدر بعضی آدم‌ها با اینکه فکر می‌کنم بم نزدیکن، ازم دورن. نه فقط از نظر فیزیکی و فاصله و اینا. طرز فکر. نوع برداشت. یه وقت‌هایی خسته می‌شم بس که یه چیزهایی رو توضیح می‌دم. خسته می‌شم که نمی‌تونم با کسایی که باید راحت باشم، راحت باشم. چون یهو یه قضاوت، یه سوء برداشت، یه چمدونم، اذیتم می‌کنه. من یه وقت‌هایی حوصلۀ رفع و رجوع اختلافات رو دارم. اما الان واقعاً خسته‌ام، دندون‌درد دارم، پول ندارم، استرسِ یه عالم کار رو دارم و احتمالاً می‌گین تو که همیشه اینو داری، و درکل وقتی نمی‌تونم راحت باشم، کنار می‌کشم دیگه. 


راستش دلم می‌خواد برم به چندنفر بگم فلانی منو توی این وضعیت تنها نذار. می‌دونم کسی نمی‌تونه کاری برام کنه. اما همین که بدونی اونایی‌که می‌خوان باشی هستن، بهت قدرت لازم رو می‌ده. بعد به خودم می‌گم چرا انتظار دارم کسی باشه برام. یا اینکه لازم نیست حتماً برم بگم فلانی تنهام نذار. اونایی‌که باید بمونن می‌مونن. من ده برابر بدتر از این موقعیت رو سال کنکورم تجربه کردم و اون موقع سمانه و مرلین و خدیجه بودن برام. من خیلی‌ها رو نداشتم، خیلی‌ها تنهام گذاشتن. بدون اینکه بفهمن حتی منو تنها گذاشتن. ولی نمی‌تونم کسی رو مقصر بدونم. وگرنه باید خودم رو هم مقصر بدونم که توی یه موقعیت‌هایی مثل الان، ترجیح می‌دم کنار بکشم. نمی‌شه که به خودت اجازۀ رفتاری رو بدی که از بقیه انتظارشو نداری. 


نقاشی می‌کنم و کتاب می‌خونم و فیلم می‌بینم و ویرایش می‌کنم و می‌تونم حالمو خوب کنم. بنابراین لزومی نداره حالم رو خوب کنین، وقتی نمی‌تونین هم. نکته اینه که به آدم می‌گن راحت باش، هرچی می‌خوای بگو، رک باش، صادق باش، جسور باش، اما وقتی رکی، وقتی حرفت رو می‌زنی، اهه چرا این‌طوری می‌گی. اهه منا تو چرا این‌طوری‌ای. دیگه شوخی هم می‌کنم یهو جدی می‌شه. اهه من این‌طوری‌ام؟ باشع. بق بق بق. 


من آدمی‌ام که برا روابطم وقت می‌ذارم، گوش می‌دم، اهمیت می‌دم، برام مهمین. واقعاً تک‌تک‌تون برام مهمین، هرچقدر هم دور باشین ازم، هرچقدر هم با هم دعوا کرده باشیم، از دست هم ناراحت شده باشیم. برام مهمین و می‌خوام باشین. اما درک کنین که هیشکی ثابت نیست. نوسان داریم. خسته می‌شیم. دیگه خیلی مسخره‌ست یکی بیاد بگه تو که فلان بودی چرا این‌طور می‌کنی. خیلی ساده‌ست: به‌خاطر اینکه آدمم. یه جوری حرف می‌زنین انگار یه رباتم و برنامه‌ریزیم کردن همیشه این‌طوری باشم. 


واقعاً دوست ندارم درباره این چیزها حرف بزنم، چون به‌نظرم ساده‌تر از اونی‌ان که برا خودمون سختش می‌کنیم. منتها یه وقت‌هایی به‌قدری حس می‌کنم منو نمی‌شناسین یا مجبورم می‌کنین یه جوری رفتار کنم که دلم نمی‌خواد، یهو تحریک می‌شم بلاک کنم. با اینکه متنفرم از این کار و قرار نیست طولانی‌مدت هم باشه. اما برا یه مدت فقط می‌خوام هیچی نگین. چون خسته می‌شم بس که باید توضیح بدم. چیزهایی رو که خیلی ساده‌ن و برا خودتون هم پیش می‌آد. اما چون "من" انجام می‌دم دیگه اوخ اوخ. ممنونم که منو آدم خوبی فرض می‌کنین و دوستم دارین. ولی نه اینکه دیگه ازم یه آدم خیلی محشر بسازین که وقتی یه رفتاری برخلاف تصورتون نشون می‌دم، خراب شه و حسابی ناراحت شین و وای وای. 


+ فیلترشکنمم کاملاً عشقیه. یه وقت یک روزِ کامل جواب نمی‌ده، یه وقت هم اون وسط‌ها چند دقیقه وصل می‌شه بعد می‌میره. ولی فیلترشکن گوشیم عالیه و تقریباً همیشه با سرعت خوب کار می‌کنه. منتها تایپ کردن با گوشی سخته برام و درثانی پای گوشی هم باشم همه‌ش به هزارجا سر می‌زنم و خیلی وقت می‌گذرونم. لاجرم فیلترشکن لپ‌تاپم هربار جونمو بالا می‌آره و آخرم خاموشش می‌کنم و فحش می‌دم.
Lullaby
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۰