Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

 

ویرایش بیست و شش مرداد: موسیقی پایانی theory of everything رو می‌ذارم. هم فیلمش هم این موسیقیش خیلی روم تأثیر گذاشت. ازون دست فیلم‌هاییه که به نظرم همه باید ببینن. هرچی می‌خوام بگم درباره‌ش کمه.

 

 


دریافت

 

 

Lullaby
۰۴ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۹ نظر

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis2@



+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰

1.

بهتره فقط یک شخصیت واقعی خلق کنی، به‌جای یه عالم شخصیت غیرواقعی. به شرطی که واقعاً واقعی باشه، وگرنه دومی به‌مراتب بهتره. ممکنه به‌خاطر همین یک شخصیت، ده تا داستان بنویسی تا یازدهمی یه داستان محکم دربیاد. مهم اینه که بدونی داری شکلش می‌دی و هی بهش نزدیک‌تر بشی. قرار نیست همه‌شون خفن بشن. از سلینجر که بالاتر نیستیم، نه؟ بنویس، پاره کن، بنویس، پاره کن، بنویس، پاره کن تا بالاخره برسی به اونی که دیگه لازم نیست پاره‌ش کنی.


2.


به لطف تلگرام، نویسنده‌ها مثل دوره‌ای که وبلاگ‌نویسی خیلی رایج شده بود، رو اوردن به کانال‌شون و اونجا یادداشت می‌نویسن. وقتی می‌گم نویسنده‌ها، منظورم فقط اونایی که کتاب چاپ کردن نیست. اونایی که می‌نویسن کلاً. وبلاگ داشتن و حالا اومدن کانال. بعضیا هنوز وبلاگ‌شون رو دارن اما بعضیا هم کانال رو بهتر می‌بینن. به‌هرحال، از وقتی کانال به‌عنوان یه بستر خوب واسه نوشتن متداول شده، با دنبال‌کردن خیلی از کانال‌ها و یادداشت‌هاشون متوجه چیزی شدم: اینکه نویسنده‌ها توی این قالب بسیار ساختارمند می‌نویسن. بازم منظورم هم نویسنده‌های کتاب‌چاپ‌کننده و هم نویسنده‌های کتاب‌چاپ‌نکننده(:دی) هست. هردو گروه بسیار منسجم می‌نویسن. حتی نویسنده‌هایی که توی کتاب‌هاشون نتونستن به انسجام برسن، توی یادداشت خیلی معرکه‌ن و کانال‌شون هوارتا عضو داره و یادداشت‌ها دست‌به‌دست می‌شه و فکرهامون رو شکل می‌ده. 


این هم اتفاق خیلی خوبیه و خودش هم به جریان ادبی کمک می‌کنه، همم در عین حال نباید از یه نکته غافل شد: داستان، یادداشت نیست. با توجه به چاپ بعضی از همین یادداشت‌ها اونم بعضاً توسط ناشرهای بزرگ، ساحت داستان رو مخدوش نکنیم. مسئله اینه که انسجام توی یادداشت راستش کار خیلی شاقی هم نیست، اما چیزی که ادبیات ما می‌خواد، انسجام و ساختار در داستانه. یادداشت‌هامون باعث نشه فکر کنیم داستان هم به همین شکل انسجام پیدا می‌کنه. یادداشت می‌تونه ابزاری باشه واسه ساختار داستان، اما جاش رو نمی‌گیره مطمئناً. 


3.


چندتا پست داشتم که ارسال‌شون نکردم. برگشتم همه رو پاک کردم. به مرور. جالبه. اصلاً باورم نمی‌شه درعرض چند ماه این‌قدر تغییر کرده باشم! یه سیر رو به رشد وحشتناکی دارم طی می‌کنم. می‌دونم هنوز کمه، اما محشره. خیلی از ناراحتی‌ها نیستن دیگه. خیلی از دلمشغولی‌ها نیستن دیگه. برام اون پست‌ها خیلی غریب بودن. من نبودن! یه بخشش می‌دونم به‌خاطر آدم‌هایی هست که به‌تازگی باهاشون آشنا شدم. کسایی که باهات هم‌مسیرن و مرتب می‌بینی‌شون. باید اعتراف کنم تنهایی همیشه خوب نیست. اینکه همیشه خودم رو دور نگه می‌داشتم باعث می‌شد خیلی چیزها رو از دست بدم. خیلی آدم‌ها رو. الان دیگه می‌تونم با هرکی کنارم می‌شینه، ارتباط برقرار کنم و اصلاً هم ناراضی نباشم. چندین ماهه که خیلی خوبم. خیلی روشنم. خیلی خوشحالم. خودمم حس کردم، بقیه هم هی بهم می‌گن. ممنونم. 

Lullaby
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۱


یه چالش علاوه‌بر چالش عادیِ 2018 گودریدزم می‌خوام بذارم؛ هرکتابی که تا حالا خوندم و دوست داشتم، زبان‌اصلی‌شو بخونم. یوهاهاهاها. امسال کاملاً روشم رو دارم تغییر می‌دم. دیگه نمی‌خوام درس و دانشگاه رو بچسبم. ترم 3 و 4 الکی خودمو محدود کردم. یه سال. یه سال خیلی چیز از دست دادم، اگه می‌دونستم می‌تونستم این‌قد چیز به دست بیارم. حالا این ترم 16 واحد بیشتر برنداشتم. شاید آخر یه دو واحدی هم بردارم. ولی می‌خوام بیشتر بخونم، بیشتر بنویسم، بیشتر ببینم، و کارهای شیطانی‌مو ادامه بدم. درحقیقت راست می‌گن دانشگاه چیز خاصی به آدم نمی‌ده. حداقل به یکی مثل من که مسیرش با مسیر دانشگاش فرق داره. 


حالا بگم چرا اومدم اینجا. به‌خاطر درگذشت ارسولا لگوین. دریای زمین. دریای زمین رو هرسال می‌گم می‌شینم می‌خونم و نخوندم. یه دلیلش اینه که مجموعه‌شو پی‌دی‌اف دارم و می‌خوام تا جای ممکن نسخۀ چاپ‌شده‌شو بخونم. دلیل دیگه‌شم اینه که زیاده. یه جلد دریای زمین رو، جلد اولش رو سوم‌راهنمایی بودم خوندم و نفهمیدمش. حالا می‌گم کاش بیشتر کتاب می‌خوندم که مغزم جا باز کنه براش. اون موقع می‌تونستم همه‌شو بخونم. حالا با این همه برنامه و اینا، کِی بشه بخونم. 


اوه. الان متوجه شدم پارسال چار بهمن کجا بودم. یا بهتر بگم، کجا بودیم. برف هم اومده بود. چه روز قشنگی بود. چقد همه‌چی الان برام رؤیاگونه‌ست. انگار اتفاق نیفتاده بود. حس می‌کنم دیگه هیچ‌وقت یه اتفاق به این قشنگی نمی‌افته. برف باشه، املت باشه، بحث‌های خوب خوب باشه، و... و... و... 


هوف. برو بابا. فردا یه امتحان سخت دارم. امتحان آخر. آخه چرا باید امتحان آخرو این‌قد سخت بذارن.


+ فیلم سلینجر رو ببینین. آخ که عالیه. دوست دارم بازم ببینم. اگه سلینجر رو دوست دارین، ببینین حتماً. وگرنه شاید خیلی براتون معمولی باشه یا حتی خوش‌تون نیاد. حالا شاید خوش‌تون هم بیاد و برین دنبالش. 

Lullaby
۰۴ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۴۵


چرا نمی‌نویسم اینجا؟ عجیبه. این‌قد سرم بندِ من‌نویس و کارگاه و تمرین‌ها بود که اینجا چیزی ازم درنمی‌اومد. راستش حتی یادش هم نمی‌کردم. حالا بگم واسه چی اومدم. امشب کارگاه‌مون تموم شد. ازش چی یاد گرفتم؟ 1. هر پنجشنبه جلسات حوزه هنری رو برم محض رضای خدا. چه کاریه پنجشنبه‌ها کلاس برمی‌دارم. 2. بنویسم بنویسم بنویسم بنویسم. 3. بخونم بخونم بخونم بخونم. این از همه مهم‌تره. من همیشه می‌خونم. ولی خوندن داریم تا خوندن. این دوره هرچی استادمون می‌پرسید خوندین؟ سرم رو تکون می‌دادم. ماجرای عجیب سگی در شب؟ نه. مادام بواری؟ نه. بازمانده‌ی روز؟ نه. دختری از پرو؟ نه. پس چی خوندم؟! چرا هنوز این همه شاهکار توی دنیا هست و من دارم ول می‌چرخم؟! 


آره، امشب کارگاه‌مون تموم شد. چه بچه‌های خوبی داشتیم. خیلی جو خوبی بود. با چندتاشون که بیشتر در ارتباط خواهیم بود، امیدوارم. از بابت چندتاشون مطمئنم حداقل. نمی‌تونستیم از هم خداحافظی کنیم. یه‌کم دیگه می‌موندیم بغض می‌کردیم. هوم؟ خیلی خوب بودیم. خدا حفظ‌مون کنه. اتفاق مبارکی که توی این دوره افتاد، نامزدیِ من بود. عا درواقع با کسی نامزد نکردم. اما از طرفی نمی‌خوام بیشتر از این توضیح بدم. آخه بقیه هم در همین حد می‌گن. نامزد شدی. اوه ممنون، ایشاالله عروسی. حالا به عروسی که نمی‌رسه ولی خب به‌قول یکی از بچه‌ها نامزدی‌شم خیلیه. پسر من هنوز بیست و یک سالمم نشده. نامزدی‌شم خیلیه. دیگه یه چیزیه بین من و کسایی که می‌دونن. این‌طوری.(یه لحظه صبر کن. من چرا دارم شبیه هولدن حرف می‌زنم؟ :/ )


مثل همیشه یه حس خب که چی دارم الان. تهِ همه‌چی این هست برام. :)) هفته دیگه امتحان‌هام شروع می‌شه و دوتا از استادهامون تا پایان امتحان‌ها مهلت واسه یه کارهایی دادن که باید انجام‌شون بدم. ویرایش دستمه و تأخیر کردم و بیشتر از هرچیزی جوشِ اونو می‌زنم. باید چندتا داستان هم بنویسم و یه سری نقشه‌های شیطانی هم دارم و بدتر از همه اینکه فکر کنم دارم عاشق می‌شم. می‌دونم الان جوگیر شدم فقط. این‌قد جوگیرم که نمدونم دقیقاً عاشق کی شدم. می‌شه آدم عاشق چندنفر بشه؟ ولی خب، هروقت یه خروار کار دارم عاشق می‌شم. وگرنه وقتی که اوج استراحتمه، لنگ‌هامو دراز می‌کنم و تخت دراز می‌کشم و به هیشکی جز خودم فکر نمی‌کنم، یا راه می‌رم زرت زرت قهوه و چایی می‌خورم و با کاکتو‌س‌هام و بتی حرف می‌زنم. 


حالا جدا از شوخی، چقد... دی داره سریع می‌گذره. وحشتناک داره سریع می‌گذره. نمدونم چه‌شه، آروم باش داداچ. امسال به باحالیِ پارسال نیست. پارسال باحالیش این بود که بیست و نه دی، خواهرم بیست و نه ساله شد و بیست بهمن، من بیست ساله. کل دنیا رو بگردی یه همچین چیز خوشگلی پیدا نمی‌کنی. یه بار بیشتر هم توی عمر جفت‌مون پیش نمی‌آد. مثل این ستاره‌هایی که می‌گن هر چندهزارسال می‌گذرن و ملت پاشین بیاین که امشب بعد سال‌ها داره می‌آد. دیگه امسال ستاره‌مون تموم می‌شه. از بیست و یک سالگی می‌ترسم. بیست سالگی رو دوست داشتم. منتظرش بودم. ولی بیست و یک سالگی از این فاصله ترسناکه. امیدوارم اتفاق‌های خوبی بیفته، چون خیلی وقت‌ها ترس‌هام الکی‌ان.


می‌گن قراره برف بیاد این دی. والا که همیشه بهمن می‌آد، روز تولد من هم می‌آد اغلب. حالا که داری با این سرعت می‌گذری، برفتم بیار. هوا خرابه. آلودگیِ اینجا وحشتناکه. هرچی زودتر بهتر. بیا بشور ببر. تولد خدیجه و مرلین رو هم تلگرامِ لامصب رو فیلتر کردن نتونستم تبریک بگم. جونم بالا می‌آد هربار وی پی انم می‌خواد تلگرام رو بیاره بالا. آخر می‌آم بیرون و می‌رم توی یه کار دیگه. حالا شماره مرلین رو نداشتم، شماره خدیجه رو که داشتم. چرا تبریک نگفتم؟ مغزم کار نمی‌کنه. استاد اختلالات یادگیری‌مون می‌گه آلودگی هوا خیلی توی عملکرد مغز تأثیر می‌ذاره. بارزترینش ضعف حافظه و انتقال‌دهنده‌های عصبیه. آلودگی هوا خلق آدمو داغون می‌کنه. یهو به خودت می‌آی می‌بینی یه مشت آدم دوقطبی دورتن، درحالی‌که خودتم هی رنگ به رنگ می‌شی. مغزمم کار نمی‌کنه. استخوونامم که چندساله وضع‌شون خرابه. با این حساب منصفانه‌ست بیست‌سالگی نامزد شم. طرف قدیما هشتاد سال عمر می‌کرد. چل سالگیش هر چی می‌شد، هنوز نصف عمرشو داشت. من فکر کنم پنجاه‌سالگی‌مو نبینم. چل و خردی سال بیشتر نخواهم بود. ببینیم تا اون موقع آلودگی هوا دیگه چه بلاهایی سرمون می‌آره.


+ خیلی وقته اینجا ننوشتم و این‌قد دارم... عجیب و غریب می‌نویسم. فکر کنم تأثیر مجموعه داستان مهدی ربیه. برو ولگردی کن رفیق. حس می‌کنم لحنش روم اثر گذاشته. خدا فیدیبو رو خیر بده. چقد آدمو به‌وجد می‌آره.


+ درواقع فکر کنم دلیل اصلی‌ای که این حرف‌های خیلی عادی رو اینجا نوشتم، این بود که امروز استادم برگشت گفت شما وبلاگ‌نویس بودین نه؟ من گفتم آره ولی یه لحظه با خودم گفتم تف به غیرتت. اومدم اینجا رگ غیرتم رو نجات بدم حقیقتش. بیشتر از یه ماهه که ننوشتم! واقعاً که، ایح ایح ایح. الان راحت شدم. :همر:


+ صفحه‌ی چالش و اینامو برداشتم. خیلی به‌نظرم خودنمایانه اومد. نیومد؟ چمدونم. شاید بعد بیارم‌شون باز. فعلاً رو مودِ گیردادنم. 


Lullaby
۱۳ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۱
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Lullaby
۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Lullaby
۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۰

 

شما هم دوست دارید با آهنگ‌های پلی‌لیستتون داستان بنویسین؟ آخه لامصبا بعضی‌هاشون قشنگ داستان می‌گن! مثل Paris 1894، تو یه حالت خواب و بیداری رشته‌ی گم‌شده‌ی رمانتو بهم بچسبونه و تو هاج و واج بشینی رو تخت بری تو فکر. تو کاری نکردی، این آهنگ... این آهنگ درستش کرد. درزِ پاره‌شو وصله پینه کرد. بعضی‌هاشون هم به درد گرم‌کردنِ قبل از نوشتن می‌خورن. مثل A Kaleidoscope، اون جادویی که ریزه ریزه اوج می‌گیره و کاملاً پیوند می‌خوره با یه صحنه از داستانت. بعضی‌هاشون کلی حرف دارن، این‌قدر که نمی‌دونی چه داستانی باید براشون بنویسی ولی به شدت می‌خوای بنویسی. انگار یه باریه روی دوشت. مثل بازارِ حسین علیزاده، وای امان ازین بازار... وای امان ازین بازار... 

 

 


دریافت

 

یا اون Remember Me ِ کوفتی؛ گوشش می‌دی بتونی بنویسی، بدتر دیوونه‌ت می‌کنه. کاری می‌کنه اصن نتونی بنویسی. گم و گورت می‌کنه. زیر و روت می‌کنه. کجا بودی، کجا رفتی. چی می‌خواستی، چی شد... یا Magaya! این لعنتی! این طلسم‌کننده‌ی وحشتناکِ آدم‌کُش! :(((( دلت می‌خواد باهاش توبه کنی. :/ باهاش ایمان بیاری، کفر بگی، سجده کنی، وای وای وای... وای وای وای. :(( و Acroyali، این آرامشِ آشوب‌گرِ نوستالژی... حتی اسمشو بلد نبودم. یه روزِ بد تو هوای خوب، پارسال... داشتم تو خیابونا پرسه می‌زدم که نفهمیدم از کجا اومد تو سرم. بیرون‌رفتنی هم نبود. یه لحظه سرجام خشکم زد، خدایا این آهنگو کجا شنیدم؟! اسمش حتی! اسمشم نمدونم! ولی بی‌قراری‌مو شُست بُرد پهن کرد. خالی شدم. راحت شدم...

 

The Traveller's Night Song. اون نرمی و لطافتِ افسانه‌ای‌ش. آهنگِ غروباست، غروبای تابستون که هوا گرمه ولی یه باد خنکی می‌آد. چشاتو ببندی و نوازش بادو لای موهات حس کنی و این آهنگ تو گوشات قصه بگه. آدم باورش نمی‌شه موسیقی می‌تونه همچین مکمل بی‌همتایی باشه. و Greensleeves با چنگِ آرامش‌بخشش... حتی Painkiller. من راک‌باز نیستم. ولی بعضی‌هاشون روح رو فرامی‌خونن. اولش که می‌گه:  

 

 

You know you need a fix when you fall down
You know you need to find a way
To get you through another day
...Let me be the one to numb you out
Let me be the one to hold you
...Never gonna let you get away
 
...The shoulder you cry on
...The dust that you die on
 
و مخصوصاً این تیکه‌ش:
 
I know what you want so desperately
You know I'll give you one for free
*...Forever you're coming back to me
 
عای عای عای! :(( لحنش وقتی این تیکه رو می‌خونه آخه... آخه فقط که لیریک نیست! لحنش! لحنش! :خودزنی:
 
ینی منم با آرسنیک موافقم وقتی می‌گه بعضی آهنگا مستقیماً رمانتیک نیستن. ولی از خیلی آهنگای رمانتیک قشنگ‌تر می‌آد برات. اون اغراقِ دل‌زده‌کننده و تفاسیر و تعابیرشونو نداره، واقعیه. رک و پوست‌کنده حرفشو می‌زنه. و، فقط رمانتیک نیست بدمصب. بیشتر از رمانتیکه. اینشو دوست دارم.
 
و برای حسن ختام، The Reel. خعلی ینی! نگید خعلی چی، خعلی اصن! :)) تا آخرِ آخرش نمتونی ولش کنی. خعلی... کولی؟ کولی. خعلی کولیه. به من secret garden ندین خدایی، با نصفش خاطره دارم. هی می‌آد. هی برمی‌گردم. نه اینکه خاطره‌های بدی باشن. نه، بیشترشون خوبن. ولی کلاً آدمِ گذشته نیستم. نمی‌خوام الکی پرت شم عقب. 

 

*: می‌دونی این تیکه منو خیلی یاد تو می‌ندازه. درسته که بیشتر آهنگایی که خوشم میادو برای تو هم می‌فرستم و خیلی خوبه که این‌قد سلیقه‌هامون بهم نزدیکه- خوب‌تر اینکه نه فقط تو موسیقی. ولی این ازون دست آهنگایی بود که بهم حس تو رو می‌داد. این تیکه‌ش آخه، این تیکه‌ش... گفتم خودشه. خودِ خودشه... و دلم با خیالت هم گرم می‌شه. خوشحالم دارمت. می‌دونم خیلی از داشتن‌ها همیشگی نیست- اگه نخوایم بگیم همه‌شون. ولی تا وقتی دارمت که می‌تونم خوشحال باشم، نه؟ 

 

آم، الآن متوجه یه نکته غم‌انگیزی شدم اینو که گفتم؛ وقتی خیلی چیزا رو هم ندارم یا از دست می‌دم، می‌تونم بازم خوشحال باشم. این از معدود توانایی‌هایی هست که تقریباً بهش افتخار می‌کنم. ولی در عین حال، غم‌انگیزه. بخصوص که در مورد بعضی چیزا... مطمئن نیستم. از جمله، تو. 

Lullaby
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۶:۵۳


چو یکتا پیرهن خوابیدگانِ کوی خاموشان

ز دنیا بی‌خبر افتاده‌ام در جمعِ مدهوشان


به خود پیچیده‌ام در گوشه‌ای چون شاخه‌ی تاکی

سکوتِ من کنون خوش‌تر بوَد، یا بانگِ می‌نوشان


به بزمِ عیشِ خود، ای دوستان دیگر مَخوانیدم

به هرجا خیمه‌ی غم می‌زنم، چون خانه‌بردوشان


چو گیسوی پریشان هم ندارم چشم اُمیدی

که یِکدم سر نهم بر دوشِ این سیمینبناگوشان

 

تو ای مستِ زر و زیور، در این محفل چه می‌رقصی؟

به جسمت جامه می‌گرید، به‌سانِ عاریت پوشان


ز جامی می به ساقی گفتم اسرارِ دل خونین

سپردم اختیار خویش را در دستِ سِرپوشان


کنار خودنمایان یکدم آسایش نمی‌بینم

بَرَم حسرت به عزلتگاهِ از خاطرفراموشان


ز غوغای نیاز و نازِ خودخواهان دلم خون شد

خوشا آرامش خلوت‌سرای پنبه در گوشان


نه من تنها ذلیلِ دستِ بختِ خویشتن بودم

فراوانند در گیتی از این طومارمَخدوشان


#معینی_کرمانشاهی


+ این کانال کلیدر خیلی خوبه. شعرهای خیلی خوبی هم می‌ذاره.

Lullaby
۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۶


I try to face the fight within
But it's over
I'm ready for the riot to begin
And surrender
I walk the path that led me to the end
Remember
I'm caught beneath with nothing left to give
Forever

When angels fall with broken wings
I can't give up, I can't give in
When all is lost and daylight ends
I'll carry you and we will live, forever
Forever

Grey skies will chase the light away
No longer
I fought the light, now only dark remains
Forever
Divided I will stand
And I will let this end

When angels fall with broken wings
I can't give up, I can't give in
When all is lost and daylight ends
I'll carry you and we will live, forever
Forever

The sun begins to rise
And wash away the sky
The turning of the tide
Don't live it all behind
And I will never say goodbye

When angels fall with broken wings
I can't give up, I can't give in
When all is lost and daylight ends
I'll carry you and we will live, forever
Forever

Forever, forever

Angels Fall- Breaking Benjamin#

+ من اونقد راک‌باز نیستم. در واقع هرچی راک‌بازهای دوروبرم که سلیقه‌شونو می‌پسندم برام می‌فرستن، گوش می‌دم و معمولاً خوشم می‌آد. اما اینطور نیست که برم دنبالش. این بریکینگ بنجامین، لامصب، متن آهنگ‌هاش معرکه‌ست. موسیقی آهنگاش هم معرکه‌ست. کم پیش می‌آد دنبال آهنگ‌های دیگه‌ی اون گروه یا خواننده‌ای که برام فرستادن، برم. ولی چقد با این گروه ارتباط برقرار می‌کنم. چقد الهام‌بخشن. 
Lullaby
۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰


آدم دلش می‌خواد یه چندماهی خودشو قرنطینه کنه و درحالی‌که یه ضرب فرشته‌کش می‌نویسه، هی پشتِ هم really slow motion گوش بده. 

Lullaby
۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰


هربار که یه حیوونی می‌میره، من بدجور بُق می‌کنم. همه‌ش حیوونه رو تصور می‌کنم که آروم آروم مُرده. آخرین خاطراتشو مرور می‌کنم یا چیزایی رو که بقیه ازش دیده بودن آخرای عمرش. برای آدما اصلاً اینطور نیست. فلانی می‌میره و من می‌گم عه، مُرد؟ وای. و همین. اما حیوونی که می‌میره... 


آدما خاک می‌شن. ولی خیلی حیوونا خاک نمی‌شن. کی اصن خاک‌شون می‌کنه؟ دست نزن مُرده رو. تازه اونم حیوونِ مُرده رو. حیوونایی که می‌میرن یه گوشه ول می‌شن تا بپوسن. متوجهین؟ بو می‌گیرن و می‌گندن. حیوونایی که می‌میرن قبلش نمی‌تونستن بگن من دارم می‌میرم. نمی‌فهمیدن چه‌شونه. هرباری که صداشون بزنی می‌آن پیشت و مهربونن. ولی به‌راحتی نمی‌شه فهمید حالش خوب نیس. نمی‌گه یارو حالم خوب نیس. چرا انتظار داری هربار صدام می‌زنی بدوئم پیشت وقتی نمی‌فهمی چه مرگمه؟ وقتی نمی‌فهمی ممکنه بمیرم چون اصلاً مراقبت‌های شماها رو ندارم. 


حالم بد می‌شه. حیوونا غریزه‌ی فوق‌العاده‌ای دارن. اگه بفهمن تو مریضی یا حتی بی‌حالی، یه جوری سعی می‌کنن هواتو داشته باشن و نوازشت کنن و ازت دلجویی کنن. ولی... پوووف. حس می‌کنم دارم از درون می‌گندم. وقتی یه حیوون می‌میره خیلی سنگین می‌شم. سنگین مث مرگ، انگار همه‌چی تو مرگ اون حیوون مقصره. 


جفت جسی مُرد. یه بار بیشتر ندیده بودمش. ولی همیشه به مهربونی ازش یاد می‌کردم. برای جسی که زندگی پُرفراز و نشیبی داشت، واقعاً جفت خوبی بود. مرد زندگی و اینا. شاید هیکلِ تمام‌سیاهش اول آدمو بترسونه. ولی چشمای مهربون و دم‌تکون‌دادن و صمیمیتش خیلی قشنگ بود. اولین و آخرین باری که دیدمش، تازه توله‌هاشون به دنیا اومده بود و می‌خواستیم بریم خونه‌شون. 


جسی که بی‌حال یه گوشه ولو شده بود و حوصله‌مونو نداشت. فقط وقتی دید داریم نزدیک توله‌هاش می‌شیم، غریزه‌ی مادریش گُل کرد و بلند شد و بهمون زوزه کشید. با اینکه ما صاحب‌های قبلیش بودیم. ولی غریزه‌ی مادری خیلی شدیده. هرچند دندون‌قروچه نکرد و حالت تهدیدآمیزی نداشت. ولی ما هم نخواستیم بیشتر از این مزاحمش بشیم. درعوض بابائه یه جوری دنبال‌مون می‌اومد انگار خوشحال شده بود اومده بودیم دیدنیِ خونواده‌ش و همه‌ش نگاه‌مون می‌کرد و دورمون می‌چرخید. 


اول که ما رو نزدیک نرده‌ها دید، یه جوری پارس کرد و چرخید که انگار می‌گفت بفرمایین ازین ور. توی راه اگه وامی‌ستادیم برمی‌گشت منتظر نگاه‌مون می‌کرد و دمشو تکون می‌داد. خیلی سگ مهربونی بود، چرا فقط یه بار دیدمش...


غیر جسی هر سه‌تاشون مریض شده بودن. بابائه مُرده و خیلی دردم می‌گیره که جسی قراره توله‌هاشو دیگه تنهایی بزرگ کنه. لیاقتش چنین چیزی نبود، یه همچین مرد خوبی باید بزرگ شدنِ توله‌هاشونو می‌دید و کنارشون می‌موند. الان یکی از توله‌ها خوب شده و اون یکی که وضعش وخیم بود، بهتره. آمپول و سرُم زده و دل و دماغ نداره. ولی بازم مهربونه و هوای صاحباشو داره. خیلی دردآوره، می‌دونین... ما آدما کسایی رو که بابامونو به کشتن می‌دن نمی‌بخشیم... نمی‌دونم الان دارم از سر ناراحتی به این چیزا فکر می‌کنم و واقعاً سگ‌ها چنین احساسات پیچیده و انسانی‌ای ندارن. ولی به‌خدا که دارن، چطور ممکنه نداشته باشن... چطور چیزایی که برامون مفیده رو می‌گیم دارن. 


فکر می‌کنم دلیل اینکه توله‌ها صاحب‌هاشونو بخشیدن، اینه که برخلاف ما آدما دنبال مقصر نیستن. با خودشون می‌گن یه پدیده‌ای با یه علت مشخص رخ داده و تموم شده. فلسفه‌ی مثبت‌نگری همینه دیگه. بامزه‌ست، چنین رویکردی رو شاید به‌زور چهل‌سالی می‌شه که شکل گرفته و گسترش پیدا کرده. ولی حیوونایی که از خودمون پایین‌تر می‌دونیم‌شون، چنین منشی دارن. ربطی به سطح درک و عقل نداره، یه چیز سرشتیه براشون. هنوزم نمی‌دونم به چی‌مون می‌نازیم وقتی خودمون مثل حیووناییم و حیوونا خیلی انسانی.

Lullaby
۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۴ موافقین ۴ مخالفین ۰