Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

 

ویرایش بیست و شش مرداد: موسیقی پایانی theory of everything رو می‌ذارم. هم فیلمش هم این موسیقیش خیلی روم تأثیر گذاشت. ازون دست فیلم‌هاییه که به نظرم همه باید ببینن. هرچی می‌خوام بگم درباره‌ش کمه.

 

 


دریافت

 

 

Lullaby
۰۴ تیر ۹۴ ، ۲۲:۳۵ موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۸ نظر

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis2@



+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Lullaby
۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Lullaby
۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۰

 

شما هم دوست دارید با آهنگ‌های پلی‌لیستتون داستان بنویسین؟ آخه لامصبا بعضی‌هاشون قشنگ داستان می‌گن! مثل Paris 1894، تو یه حالت خواب و بیداری رشته‌ی گم‌شده‌ی رمانتو بهم بچسبونه و تو هاج و واج بشینی رو تخت بری تو فکر. تو کاری نکردی، این آهنگ... این آهنگ درستش کرد. درزِ پاره‌شو وصله پینه کرد. بعضی‌هاشون هم به درد گرم‌کردنِ قبل از نوشتن می‌خورن. مثل A Kaleidoscope، اون جادویی که ریزه ریزه اوج می‌گیره و کاملاً پیوند می‌خوره با یه صحنه از داستانت. بعضی‌هاشون کلی حرف دارن، این‌قدر که نمی‌دونی چه داستانی باید براشون بنویسی ولی به شدت می‌خوای بنویسی. انگار یه باریه روی دوشت. مثل بازارِ حسین علیزاده، وای امان ازین بازار... وای امان ازین بازار... 

 

 


دریافت

 

یا اون Remember Me ِ کوفتی؛ گوشش می‌دی بتونی بنویسی، بدتر دیوونه‌ت می‌کنه. کاری می‌کنه اصن نتونی بنویسی. گم و گورت می‌کنه. زیر و روت می‌کنه. کجا بودی، کجا رفتی. چی می‌خواستی، چی شد... یا Magaya! این لعنتی! این طلسم‌کننده‌ی وحشتناکِ آدم‌کُش! :(((( دلت می‌خواد باهاش توبه کنی. :/ باهاش ایمان بیاری، کفر بگی، سجده کنی، وای وای وای... وای وای وای. :(( و Acroyali، این آرامشِ آشوب‌گرِ نوستالژی... حتی اسمشو بلد نبودم. یه روزِ بد تو هوای خوب، پارسال... داشتم تو خیابونا پرسه می‌زدم که نفهمیدم از کجا اومد تو سرم. بیرون‌رفتنی هم نبود. یه لحظه سرجام خشکم زد، خدایا این آهنگو کجا شنیدم؟! اسمش حتی! اسمشم نمدونم! ولی بی‌قراری‌مو شُست بُرد پهن کرد. خالی شدم. راحت شدم...

 

The Traveller's Night Song. اون نرمی و لطافتِ افسانه‌ای‌ش. آهنگِ غروباست، غروبای تابستون که هوا گرمه ولی یه باد خنکی می‌آد. چشاتو ببندی و نوازش بادو لای موهات حس کنی و این آهنگ تو گوشات قصه بگه. آدم باورش نمی‌شه موسیقی می‌تونه همچین مکمل بی‌همتایی باشه. و Greensleeves با چنگِ آرامش‌بخشش... حتی Painkiller. من راک‌باز نیستم. ولی بعضی‌هاشون روح رو فرامی‌خونن. اولش که می‌گه:  

 

 

You know you need a fix when you fall down
You know you need to find a way
To get you through another day
...Let me be the one to numb you out
Let me be the one to hold you
...Never gonna let you get away
 
...The shoulder you cry on
...The dust that you die on
 
و مخصوصاً این تیکه‌ش:
 
I know what you want so desperately
You know I'll give you one for free
*...Forever you're coming back to me
 
عای عای عای! :(( لحنش وقتی این تیکه رو می‌خونه آخه... آخه فقط که لیریک نیست! لحنش! لحنش! :خودزنی:
 
ینی منم با آرسنیک موافقم وقتی می‌گه بعضی آهنگا مستقیماً رمانتیک نیستن. ولی از خیلی آهنگای رمانتیک قشنگ‌تر می‌آد برات. اون اغراقِ دل‌زده‌کننده و تفاسیر و تعابیرشونو نداره، واقعیه. رک و پوست‌کنده حرفشو می‌زنه. و، فقط رمانتیک نیست بدمصب. بیشتر از رمانتیکه. اینشو دوست دارم.
 
و برای حسن ختام، The Reel. خعلی ینی! نگید خعلی چی، خعلی اصن! :)) تا آخرِ آخرش نمتونی ولش کنی. خعلی... کولی؟ کولی. خعلی کولیه. به من secret garden ندین خدایی، با نصفش خاطره دارم. هی می‌آد. هی برمی‌گردم. نه اینکه خاطره‌های بدی باشن. نه، بیشترشون خوبن. ولی کلاً آدمِ گذشته نیستم. نمی‌خوام الکی پرت شم عقب. 

 

*: می‌دونی این تیکه منو خیلی یاد تو می‌ندازه. درسته که بیشتر آهنگایی که خوشم میادو برای تو هم می‌فرستم و خیلی خوبه که این‌قد سلیقه‌هامون بهم نزدیکه- خوب‌تر اینکه نه فقط تو موسیقی. ولی این ازون دست آهنگایی بود که بهم حس تو رو می‌داد. این تیکه‌ش آخه، این تیکه‌ش... گفتم خودشه. خودِ خودشه... و دلم با خیالت هم گرم می‌شه. خوشحالم دارمت. می‌دونم خیلی از داشتن‌ها همیشگی نیست- اگه نخوایم بگیم همه‌شون. ولی تا وقتی دارمت که می‌تونم خوشحال باشم، نه؟ 

 

آم، الآن متوجه یه نکته غم‌انگیزی شدم اینو که گفتم؛ وقتی خیلی چیزا رو هم ندارم یا از دست می‌دم، می‌تونم بازم خوشحال باشم. این از معدود توانایی‌هایی هست که تقریباً بهش افتخار می‌کنم. ولی در عین حال، غم‌انگیزه. بخصوص که در مورد بعضی چیزا... مطمئن نیستم. از جمله، تو. 

Lullaby
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۶:۵۳


چو یکتا پیرهن خوابیدگانِ کوی خاموشان

ز دنیا بی‌خبر افتاده‌ام در جمعِ مدهوشان


به خود پیچیده‌ام در گوشه‌ای چون شاخه‌ی تاکی

سکوتِ من کنون خوش‌تر بوَد، یا بانگِ می‌نوشان


به بزمِ عیشِ خود، ای دوستان دیگر مَخوانیدم

به هرجا خیمه‌ی غم می‌زنم، چون خانه‌بردوشان


چو گیسوی پریشان هم ندارم چشم اُمیدی

که یِکدم سر نهم بر دوشِ این سیمینبناگوشان

 

تو ای مستِ زر و زیور، در این محفل چه می‌رقصی؟

به جسمت جامه می‌گرید، به‌سانِ عاریت پوشان


ز جامی می به ساقی گفتم اسرارِ دل خونین

سپردم اختیار خویش را در دستِ سِرپوشان


کنار خودنمایان یکدم آسایش نمی‌بینم

بَرَم حسرت به عزلتگاهِ از خاطرفراموشان


ز غوغای نیاز و نازِ خودخواهان دلم خون شد

خوشا آرامش خلوت‌سرای پنبه در گوشان


نه من تنها ذلیلِ دستِ بختِ خویشتن بودم

فراوانند در گیتی از این طومارمَخدوشان


#معینی_کرمانشاهی


+ این کانال کلیدر خیلی خوبه. شعرهای خیلی خوبی هم می‌ذاره.

Lullaby
۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۶


I try to face the fight within
But it's over
I'm ready for the riot to begin
And surrender
I walk the path that led me to the end
Remember
I'm caught beneath with nothing left to give
Forever

When angels fall with broken wings
I can't give up, I can't give in
When all is lost and daylight ends
I'll carry you and we will live, forever
Forever

Grey skies will chase the light away
No longer
I fought the light, now only dark remains
Forever
Divided I will stand
And I will let this end

When angels fall with broken wings
I can't give up, I can't give in
When all is lost and daylight ends
I'll carry you and we will live, forever
Forever

The sun begins to rise
And wash away the sky
The turning of the tide
Don't live it all behind
And I will never say goodbye

When angels fall with broken wings
I can't give up, I can't give in
When all is lost and daylight ends
I'll carry you and we will live, forever
Forever

Forever, forever

Angels Fall- Breaking Benjamin#

+ من اونقد راک‌باز نیستم. در واقع هرچی راک‌بازهای دوروبرم که سلیقه‌شونو می‌پسندم برام می‌فرستن، گوش می‌دم و معمولاً خوشم می‌آد. اما اینطور نیست که برم دنبالش. این بریکینگ بنجامین، لامصب، متن آهنگ‌هاش معرکه‌ست. موسیقی آهنگاش هم معرکه‌ست. کم پیش می‌آد دنبال آهنگ‌های دیگه‌ی اون گروه یا خواننده‌ای که برام فرستادن، برم. ولی چقد با این گروه ارتباط برقرار می‌کنم. چقد الهام‌بخشن. 
Lullaby
۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰


آدم دلش می‌خواد یه چندماهی خودشو قرنطینه کنه و درحالی‌که یه ضرب فرشته‌کش می‌نویسه، هی پشتِ هم really slow motion گوش بده. 

Lullaby
۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰


هربار که یه حیوونی می‌میره، من بدجور بُق می‌کنم. همه‌ش حیوونه رو تصور می‌کنم که آروم آروم مُرده. آخرین خاطراتشو مرور می‌کنم یا چیزایی رو که بقیه ازش دیده بودن آخرای عمرش. برای آدما اصلاً اینطور نیست. فلانی می‌میره و من می‌گم عه، مُرد؟ وای. و همین. اما حیوونی که می‌میره... 


آدما خاک می‌شن. ولی خیلی حیوونا خاک نمی‌شن. کی اصن خاک‌شون می‌کنه؟ دست نزن مُرده رو. تازه اونم حیوونِ مُرده رو. حیوونایی که می‌میرن یه گوشه ول می‌شن تا بپوسن. متوجهین؟ بو می‌گیرن و می‌گندن. حیوونایی که می‌میرن قبلش نمی‌تونستن بگن من دارم می‌میرم. نمی‌فهمیدن چه‌شونه. هرباری که صداشون بزنی می‌آن پیشت و مهربونن. ولی به‌راحتی نمی‌شه فهمید حالش خوب نیس. نمی‌گه یارو حالم خوب نیس. چرا انتظار داری هربار صدام می‌زنی بدوئم پیشت وقتی نمی‌فهمی چه مرگمه؟ وقتی نمی‌فهمی ممکنه بمیرم چون اصلاً مراقبت‌های شماها رو ندارم. 


حالم بد می‌شه. حیوونا غریزه‌ی فوق‌العاده‌ای دارن. اگه بفهمن تو مریضی یا حتی بی‌حالی، یه جوری سعی می‌کنن هواتو داشته باشن و نوازشت کنن و ازت دلجویی کنن. ولی... پوووف. حس می‌کنم دارم از درون می‌گندم. وقتی یه حیوون می‌میره خیلی سنگین می‌شم. سنگین مث مرگ، انگار همه‌چی تو مرگ اون حیوون مقصره. 


جفت جسی مُرد. یه بار بیشتر ندیده بودمش. ولی همیشه به مهربونی ازش یاد می‌کردم. برای جسی که زندگی پُرفراز و نشیبی داشت، واقعاً جفت خوبی بود. مرد زندگی و اینا. شاید هیکلِ تمام‌سیاهش اول آدمو بترسونه. ولی چشمای مهربون و دم‌تکون‌دادن و صمیمیتش خیلی قشنگ بود. اولین و آخرین باری که دیدمش، تازه توله‌هاشون به دنیا اومده بود و می‌خواستیم بریم خونه‌شون. 


جسی که بی‌حال یه گوشه ولو شده بود و حوصله‌مونو نداشت. فقط وقتی دید داریم نزدیک توله‌هاش می‌شیم، غریزه‌ی مادریش گُل کرد و بلند شد و بهمون زوزه کشید. با اینکه ما صاحب‌های قبلیش بودیم. ولی غریزه‌ی مادری خیلی شدیده. هرچند دندون‌قروچه نکرد و حالت تهدیدآمیزی نداشت. ولی ما هم نخواستیم بیشتر از این مزاحمش بشیم. درعوض بابائه یه جوری دنبال‌مون می‌اومد انگار خوشحال شده بود اومده بودیم دیدنیِ خونواده‌ش و همه‌ش نگاه‌مون می‌کرد و دورمون می‌چرخید. 


اول که ما رو نزدیک نرده‌ها دید، یه جوری پارس کرد و چرخید که انگار می‌گفت بفرمایین ازین ور. توی راه اگه وامی‌ستادیم برمی‌گشت منتظر نگاه‌مون می‌کرد و دمشو تکون می‌داد. خیلی سگ مهربونی بود، چرا فقط یه بار دیدمش...


غیر جسی هر سه‌تاشون مریض شده بودن. بابائه مُرده و خیلی دردم می‌گیره که جسی قراره توله‌هاشو دیگه تنهایی بزرگ کنه. لیاقتش چنین چیزی نبود، یه همچین مرد خوبی باید بزرگ شدنِ توله‌هاشونو می‌دید و کنارشون می‌موند. الان یکی از توله‌ها خوب شده و اون یکی که وضعش وخیم بود، بهتره. آمپول و سرُم زده و دل و دماغ نداره. ولی بازم مهربونه و هوای صاحباشو داره. خیلی دردآوره، می‌دونین... ما آدما کسایی رو که بابامونو به کشتن می‌دن نمی‌بخشیم... نمی‌دونم الان دارم از سر ناراحتی به این چیزا فکر می‌کنم و واقعاً سگ‌ها چنین احساسات پیچیده و انسانی‌ای ندارن. ولی به‌خدا که دارن، چطور ممکنه نداشته باشن... چطور چیزایی که برامون مفیده رو می‌گیم دارن. 


فکر می‌کنم دلیل اینکه توله‌ها صاحب‌هاشونو بخشیدن، اینه که برخلاف ما آدما دنبال مقصر نیستن. با خودشون می‌گن یه پدیده‌ای با یه علت مشخص رخ داده و تموم شده. فلسفه‌ی مثبت‌نگری همینه دیگه. بامزه‌ست، چنین رویکردی رو شاید به‌زور چهل‌سالی می‌شه که شکل گرفته و گسترش پیدا کرده. ولی حیوونایی که از خودمون پایین‌تر می‌دونیم‌شون، چنین منشی دارن. ربطی به سطح درک و عقل نداره، یه چیز سرشتیه براشون. هنوزم نمی‌دونم به چی‌مون می‌نازیم وقتی خودمون مثل حیووناییم و حیوونا خیلی انسانی.

Lullaby
۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۱:۳۴ موافقین ۴ مخالفین ۰


داشتم به جغد شب می‌گفتم شیرینی می‌خوام. من کلاً میل شیرینی زیادی دارم، به‌خصوص وقتی استرس می‌گیرتم. و استرس گرفتتم اخیراً. گفتم فردا هرجور شده می‌رم کافه، چیزکیک می‌خوام. آخه یه کافه‌ای هست چیزکیک‌هاش خیلی خوبه، منظورم این چیزکیک‌هایی نیست که همه‌جا دارن. لامصب نصف چیزکیک‌های بقیه جاهاست. ولی دوست داری چارتا بخوری ازش. :)) خلاصه داشتم می‌گفتم فردا می‌رم کافه خیلی هوسم کرده جداً، خیلی وقت هم هست نخوردم. شاید سه چار ماهی. جغد شب هم گفت جمعه‌ی قبل عاشورا آخه؟ گفتم حاجی اگه جمعه‌ی قبل عاشورا ملت به هم چیزکیک می‌دادن، قدرِ یه تاریخ دعوا نمی‌کردن. والا به‌خدا. 


حالا کاری هم ندارم فردا بازه یا نه. من چیزکیک می‌خوام و خیلی دلم شور می‌زنه.


+ پس‌نوشت: هرچند سرشلوغی این میلِ هوس‌گونه رو عقب می‌زنه. اما در مجموع، خوشحالم از اینکه می‌تونم دوره‌ی داستان‌نویسی روزنامه‌خراسان و فلسفه‌ی زیبایی‌شناسی شرکت کنم. با این روندی که پیش گرفتم، در کمتر از شیش ماه سه تا مدرک معتبر و درست حسابی دارم به‌اضافه‌ی اینکه استخدامم و کار می‌کنم. بسیار بسیار دلم روشنه. به‌این‌ترتیب می‌تونم چیزکیک رو بذارم یه وقتِ روشن‌دلیِ خلوت بخورم.

Lullaby
۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۱۷


داشتم مدت‌ها سرچ می‌زدم و بالا و پایین می‌کردم و بوک‌مارک می‌کردم و به هرکی می‌رسیدم، کچلش می‌کردم از بس گرایش‌های مختلفی دارم. اینقد که همه‌چی رو می‌خوام. فقط می‌خوام می‌خوام می‌خوام. می‌خوام داشته باشم فقط یا می‌خوام داشته باشم برای اینکه بمونم یا فقط می‌خوام بمونم؟ اگه بخوام بمونم، باید همه رو بندازم دور و فقط یک فرمون رو بچسبم. ولی اگه همه رو بخوام داشته باشم برای اینکه بمونم، باید همه‌چی رو رها کنم و بذارم برم و یه چیز دیگه بشم. یه کسِ دیگه. شاید آدم بازم همون آدم باشه، فقط اینقد گسترده شده که دیگه نمی‌تونه خودشو اون آدم قدیم فرض کنه. ولی نمی‌دونم قدرت این گستردگی رو دارم یا نه. نمی‌دونم این جمله از کی بود که می‌گفت اگه به چیزی فکر می‌کنی، ینی می‌تونی بهش برسی. عااا نمی‌دونم این جمله احمقانه‌ست و برای گول زدنه یا نه. ولی هرچی تو ذهنم می‌آد رو بالا و پایین دارم می‌کنم فقط. معنیش این نیست که قبول یا رد می‌کنم.


تو مسافرت داشتم باز فکر می‌کردم. توی جاده بودیم و نمی‌شد کتاب بخونم و کاری نداشتم بکنم و از بابتِ کارای عقب‌افتاده‌م حرص می‌خوردم و فکر و خیال آینده رو داشتم. داداشمم این آهنگ رو گذاشته بود که شکیرا توی کنسرت پاریس سال 2011 ـش خونده. نکته اینه که نمی‌دونم چرا درست موقع شنیدن این آهنگ، به این فکر کردم که کدوم راه از همه سخت‌تره؟ اونو انتخاب کنم. بعد یهو خودم ازین فکر وحشت کردم؛ می‌خوام چی رو ثابت کنم؟ گاهی وقتا شجاعت هم‌ردیفِ حماقت می‌شه. چیزی که به کرات ازم سر زده!


و گاهی هم احتیاط کردنم شده اشتباه بزرگم. چرا آخه؟ خیلی سخته تشخیص اینکه کجا باید شجاع باشی و کجا محتاط. و من همیشه تو اینا برعکس بودم. نتیجه این شده که نه آدم محتاطی‌ام، نه شجاع. فقط دارم آزمون و خطا می‌کنم. 


مسئله اینه که آدم فکر می‌کنه اگه راه سخت‌ترو بره، حداقل هرجا گیر کنه با خودش می‌گه خب معلومه، راه سخت‌ترو انتخاب کردم. آروم باش. ولی وقتی راه‌های آسون رو رفته باشه، چی می‌خواد بگه؟ پاف تو حتی نمی‌تونی این راه آسونو تحمل کنی، بعد می‌خواستی توی اون راه سخت باشی؟ یا فکر می‌کنی توی راهِ سخت‌تر، بهتر عمل می‌کردی؟ چون آدمی هستی که تحت فشار تازه به خودت می‌آی؟


گفتم مطمئنم این جمله رو یه جا خونده بودم. همین که اگه بین چندتا راه موندی، سخت‌تره رو انتخاب کن. امام علی هم می‌گن خودتو بنداز تو چیزی که ازش می‌ترسی. عا... نمی‌دونم اون چیزی که ازش می‌ترسم، چیزیه که برام سخت‌تره؟ و اصلاً همیشه همین‌طوره یا فقط برا من؟


یه سری فکرا پایان ندارن. کار هرروزم شده دیگه. آخه سخت‌ترین‌شونم مشخص نیست. از کجا بدونم کدوم سخت‌تره؟ صرفِ اینکه بیشتر ازش می‌ترسم؟ یا باید همه‌چیو رها کنم و بذارم برم که... که...


So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
Nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us, something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know, yeah

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters


شاید سخت‌ترین راه، همین باشه.

Lullaby
۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰


سه‌گانه‌ی فونکه رو تقریباً یه سالی می‌شه که خوندم، هرچند تو بازه‌های زیاد. اما تأثیری که روی من گذاشت، اونقد بود که باعث شد نجات‌غریق رو شروع کنم. کسایی که با من موقع سه‌گانه‌ی فونکه‌خوندنم در ارتباط بودن، در جریانن که وقتی ازم درباره‌ش می‌پرسیدن، با جملاتی مثل" ای بد نیس"، " خیلی کودکانه‌ی رنگارنگیه" ، " خیلی کِش داده، نیگا به هیکلش نکن" و ازین دست روبه‌رو می‌شدن. فونکه وقتی تموم می‌شه، پایانش یه‌کم آدمو ناامید می‌کنه. سه‌تا کتاب هرکدوم بالغ‌ بر شونصد صفحه خوندی و... همین؟ نه که پایانش بد باشه. ولی پایان ارضاکننده‌ای، حداقل برای من نبود.


اما، اما اما اما، فونکه رو به پایان برسونین و رهاش کنین، فونکه شما رو رها نمی‌کنه. یکی دوماه بعد وقتی بهش فکر می‌کنی، می‌گی ولی عجب دنیایی خلق کرده بودا. کی رو دیدی واسه بچه‌ها همچین دنیایی خلق کنه؟ چقد جادویی و رنگارنگ بود. یه مدت فونکه از اون حالت " ای بد نیس" فاصله می‌گیره و با فانتزی‌های خوبی که می‌شناسی، هم‌ردیف می‌شه. و بعد، یه شیش هفت ماه بعد، یهو یه نفر می‌گه فونکه و تو می‌گی اوه لعنت بهش! لعنتی چی‌کار کرده با مخاطبش؟! لامصب این چی بود نوشته؟! آخه چطور می‌شه چنین دنیای هزارتومانند و افسون‌گسیخته(!)ای باشه؟! 


و چارشنبه‌ای که با یه دوستِ گودریدزیِ ذهنِ زیبای تالکین‌پرست(به معنای واقعی کلمه) می‌ری بیرون، صحنه‌هاشو دوره می‌کنین و ذوق‌مرگ می‌شین و خودزنی می‌کنین که آخه چطور! این همه تخیل! این همه قصه! این همه رنگ! این همه جادو! فقط واسه بچه‌هاست، درحالی‌که یه دختر بیست‌ساله و یه بیست‌و‌چارساله رو هنوز درگیر می‌کنه؟!


وقتی نجات‌غریقو می‌نوشتم، نمدونم چرا به فونکه فکر می‌کردم. همیشه هم می‌گفتم که نه خب این مث اون نیست. و نیست هم اما تأثیر گرفته. اونقد تأثیر گرفته که شاید لازم باشه دوباره اون سه‌خواهرِ کت و کلفت رو بخونم. من به‌ندرت پیش می‌آد بخوام کتابی رو بیشتر از یه بار بخونم، هرچند خیلی دوست دارم. ولی کو وقت، با این همه کتاب؟ 


خلاصه که، اگه می‌تونین کودک شین، کودک شین و فونکه بخونین. با گذشت تقریباً یه سال، یه چیزو بازم می‌گم: نیگا به هیکلش نکنین. جلدش محشره، ازون طرح جلدایی که اغراق نکرده. مطمئنم اگه یه بار ببینینش، بدجوری وسوسه‌تون می‌کنه. 


Lullaby
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۷ موافقین ۳ مخالفین ۰