Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

 

ویرایش هفت مهر نود و هفت: از حالا بگویم که این آهنگ، موسیقی متن یک فیلم است. فیلمی که ندیدم و اطلاعاتی هم ازش ندارم. اما بدم نمی‌آید ببینم. فعلاً به‌قدر موهای سرم فیلم دارم که ببینم. 

 

 

 

Lullaby
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۰

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis2@



+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰


یک هفته‌ای‌ست که می‌خواهم بنویسم اما ضرب‌الاجل(معادل ددلاین :/) خیلی از کارهایم بود. آن‌قدر که ساختن بولت ژورنالم را به سال جدید نینداختم و برای همین سه چهار ماه باقی‌مانده تدوینش کردم. الان از رویش می‌خوانم و اینجا می‌نویسم، اما قبلش باید نکته‌ای را بگویم؛ فهمیدم، ممنونم، ممنونم که به من فهماندید که دلی نشکستم و دارم از کاه، کوه می‌سازم و درعین‌حال درک کردید که آدم نمی‌تواند بی‌اعتنا باشد به دوروبرش. بعضی‌ها هستند. من نه. نمی‌توانم باشم. بنابراین ممنونم. همین. همان‌طور که شما نتوانستید. امیدوارم اتفاق‌های بهتری بین‌مان بیفتد. چنانچه خاطرات خوبی داشته‌ایم.


حالا بروم سراغ برنامه‌ام:


1. دورۀ سی‌بی‌تی ثبت‌نام کرده‌ام. مبانی و اصولش است، خیلی وارد درمان نمی‌شود. یک فصل از پنج فصلش دربارۀ درمان است که هنوز به آنجا نرسیدم. تا اینجا راضی بودم. هم از دوره هم از عملکردم. حالت کارگاهی دارد، یعنی تکالیفی به ما می‌دهند که باید وقت بگذاری و هرروز بنویسی‌شان. ولی ملال‌آور نیست، باعث می‌شود روند پیشرفت و یادگیری‌ات را خودت ببینی. بعضی مباحثش تکراری‌ست و توی درس‌هامان خوانده‌ایم اما جمع شدنش در یک جا، منسجم و مرتبط و کاربردی خیلی مفید است. 


2. نتوانستم رمان بنویسم. واقعاً دلم می‌خواست از پاییز امسال دوباره رمانی را شروع کنم. هربار شروع کردم پاییز بوده و پاییز برایم نویدبخش اتفاق‌های خوب است. به‌نوعی بهارِ نوشتنم است. اما ایده زیاد داشتم، خیلی زیاد، هم کوتاه هم بلند. این باعث می‌شد بخواهم روی همۀ‌شان تا حدی کار کنم و چیزی را که برای الان مناسب‌تر است بنویسم. ولی نتیجه‌اش این می‌شد که چندتا را شروع کردم و کمی نوشتم و بعد دیدم نه، الان وقتش نیست. پس رفتم سراغ داستان‌کوتاه‌هایم و چندتاشان را ویرایش کردم، یکی را توی همین هفته نوشتم و یکی دیگر را نصفه. مدیریت کردن این همه ایده خیلی دشوار است. باید بنشینم حسابی همه را الک کنم که این دفعه زمستان رمانی را شروع کنم. خیلی هم ایده‌آل است. 


3. ترم‌های آخر آدم طوری شلوغ می‌شود که خودش هم باور نمی‌کند. شوخی‌شوخی پیش می‌روی و می‌گویی چیزی نیست، از پسش برمی‌آیم، اینکه کاری ندارد، آنکه وقتی نمی‌گیرد، به خودت می‌آیی و می‌بینی ساعت‌ها درگیرشان هستی. دغدغۀ ذهنی‌ات شده‌اند و می‌پذیری که بقیه چیزها را باید مدتی تعطیل کنی. همین بخش سخت ماجراست. یک کنفرانس مهم داشتم، دو تا شرح‌حال باید می‌نوشتم که بسیار مفصل و وقت‌گیر است، ایفای نقش برای یکی از کلاس‌هامان داشتیم که خیلی چیز باحالی از آب درآمد، هنجاریابی آزمون داریم که آن هم خیلی زمان می‌برد و تک‌تک مراحلش تحلیل دارد، از همه مهم‌تر هم پایان‌نامه. توی این فکر بودم که پایان‌نامه را بیندازم برای ترم بعد؛ چون فکر نکنم تا آخر این ترم تمام شود. اما متوجه شدم دارم سخت می‌گیرم و پایان‌نامۀ لیسانس وقتی نمی‌برد و اگر یکی دو هفته بنشینم سرش، تمام می‌شود. دونت پنیک و این‌ها. 


4. با خیام رفتیم تئاتر. خیلی وقت بود تئاتر نرفته بودم. اسمش بود مراسمی برای یک دوست. از روی داستان دوستمان کلبی نوشتۀ دونالد بارتلمی ساخته بودند. داستانش جزو اولین و بهترین نمونه‌های داستان پست‌مدرن است، خیلی نگاه جالبی هم دارد. اما قبل از دیدنش هم برایم سؤال بود چطور چنین داستانی را تئاتر کرده‌اند. صحنه‌های خاصی دارد اما به‌طور کلی تئاترش نمی‌تواند به‌خوبی داستانش شود. حداقل در این زمان و در این مکان نه. بااین‌حال رفتیم و بگذریم که نیم‌ساعت دیر هم شروع کردند و لجم گرفت، خیلی بد بود. جداً بد بود. به‌طرز مضحکی بد بود. حتی صحنه‌های بامزه‌اش هم مسخره شده بود. یعنی اگر سالن بلک باکس نبود و می‌توانستیم برویم بیرون، می‌رفتیم واقعاً. خیلی بد بود. 


ولی سینما خوب بود. با دیانا رفتم بمب؛ یک عاشقانه. دوست نداشتم بروم، بس که فیلم‌های اخیر بد بودند. اما این یکی خوب بود. بین فیلم‌های الان خوب است. ظرافت‌های خودش را دارد. خوب هم درآورده. 


5. سریال kidding را دیدم با بازی جیم کری. آن‌قدر که فکر می‌کردم تأثیرگذار نبود. اما شخصیت اولش خیلی خوب درآمده. مشکلات کاراکترها کلاً آدم را می‌کشاند. وگرنه قسمت‌های غیرمنطقی و باورناپذیر هم دارد. البته تفاوت فرهنگی نمی‌دانم چقدر نقش دارد. پاتریک ملرز را هم دارم می‌بینم، چقدر منتظر بودم برسم بهش. با دیدنش به خودم می‌گویم هوم، جای همچین چیزی خالی بوده توی برنامه‌ام.


6. بیشتر از این از فیلم و سریال و این‌ها نمی‌گویم چون حس می‌کنم خیلی دارم از این چیزها حرف می‌زنم و مگر چقدر می‌دانم و چرا فکر می‌کنم گفتن این‌ها جذاب است و چرا از چیزهای جذاب‌تر نمی‌گویم. باشد. بعداً یادم باشد دربارۀ بازگشت حرف بزنم. بازگشت؟ نه می‌خواهم در همین حد بگویم فعلاً. بازگشت. یک کلمه داشته باشم که بعد درباره‌اش بنویسم و به جای خوبی برسم. 


7. باید بروم کادو بگیرم برای تولد دیانا و داداشم. بیشتر خواهم نوشت.


+ می‌پرسید عنوانم چه ربطی به پست دارد؟ ربطش به همان جملات اولش است. به شما. که من اگر حالم خوب است، از پشت‌گرمیِ شماست.

Lullaby
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۳


1. فِرِدی، این اسمی‌ست که رویت گذاشته‌ام، بااینکه این اولین و آخرین باری‌ست که درباره‌ات حرف می‌زنم. حتی با خودت هم حرف نزدم. می‌گویم چرا. ببین من همان‌قدر که از آدم‌های مصمم و پیگیر خوشم می‌آید، از آدم‌های پررو و کَنه هم بدم می‌آید. مرزی باریک هم دارند که باید بگویم تو روی مرزی هستی که من از آن بدم می‌آید. اولش هم نفهمیدم، چون فکر می‌کردم اولی هستی. فکر می‌کردم از کولی و باحالی‌ات است. بعد تو را با آدم‌های کول و باحالِ دور و برم مقایسه کردم و دیدم نه، مسئله فراتر از این است. به‌خصوص که پست آخر اینستایت را دیدم. 


باید اعتراف کنم در پست‌هایی که ازت دیده بودم خیلی بزرگ‌تر از سنت به‌نظر می‌رسیدی و با خودم گفتم واو، این آدم چقدر مطالعه کرده. هرچند کمی بعد فهمیدم که مطالعاتت بیشتر برای پُر کردن صفحۀ اینستایت است. ولی اولش حتی فکر کردم از آن نویسنده‌های آینده‌داری. برای همین وقتی پیام دادی و حرف زدیم، استقبال کردم که ازت چیزی بخوانم. تو هم رمانت را فرستادی و گفتم می‌خوانم. بماند که خیلی حرف زدی. راستش خیلی حرف زدن از راه‌های اولیۀ راندنِ من است. نمی‌دانم چرا خیلی از پسرها فکر می‌کنند اگر زیاد حرف بزنند جذاب و بااعتمادبه‌نفس و باحال می‌شوند.


بااین‌حال کار خودم را کردم و دیدی که چه نظر مفصلی برایت نوشتم. هیچ معنای خاصی برایم نداشت. دور و بری‌هایم می‌دانند نسبت به این چیزها چطور برخورد می‌کنم. بدانم کسی خواهان نظر است و می‌توانم کمکش کنم، در حد خودم انجام می‌دهم. به معنای توجه یا از این چیزها نیست، کدام آدم احمقی چنین برداشتی می‌کند؟ حتی وقتی گفتی یکدیگر را ببینیم هم سعی کردم خوش‌بین باشم اما خوشحالم موافقت نکردم. تو زیادی حرف می‌زدی، خیلی فضولی می‌کردی، و من گفته بودم دوست‌پسر دارم. حتی اگر نداشتم هم فکر کنم مشخص بود میلی به تو نداشتم، آخر چرا باید این‌قدر با خودت حال کنی؟ 


شانس آوردی به خیام نگفتم و قضیه را خودم بی‌سروصدا تمام کردم. فقط گفته بودم یک یارویی هست که داستانش را داده بخوانم، گفت کیست و صفحۀ اینستایت را دادم و می‌دانی چه گفت؟ گفت خوشم نمی‌آید باهاش در ارتباط باشی. حالا گفتی داستانش را قرار است بخوانی، بخوان و نظرت را هم بگو. ولی در همین حد هم زیادی‌ست. من به حساب حساسیت و بی‌حوصلگیِ معمولش گذاشتم، بعد فهمیدم اشتباه کردم. او در تو چیزی دیده بود که من آن موقع ندیدم. بینشی که خیام نسبت به آدم‌ها دارد درعین هوشمندی متعجبم می‌کند. چون ظاهر صفحه‌ات خیلی معقول بود. مثل صفحه‌ای که دوست‌های علاقه‌مندِ خودم هم دارند.


به من گفتی تو هم اجتماعی نیستی و دوستی نداری و توی خودت هستی. احتمالاً نمی‌دانی معنای این‌ها یعنی چه. جدا از همۀ این‌ها، کنه‌بازی درآوردی. وقتی دیربه‌دیر جواب می‌دهم یعنی وقت نمی‌کنم درست تلگرام را چک کنم، خودم هم قبلش گفته بودم. ولی باز پیام دادی، باز سر حرف را باز کردی، از همه بدتر که مثل خیلی از همجنس‌هایت برایم چیزی فرستادی. قبل از اینکه سین کنم پیام‌هایت را، به خودم گفتم دیگر جوابش را نمی‌دهم. و دیگر جوابت را ندادم. واقعاً روی مخم بودی. خوشحالم تمامش کردم.


2. تازگی داشتم به تو فکر می‌کردم. هیچ‌وقت نگفتم چقدر حرصم می‌گیرد از ده تا آدم صحبت می‌کنی توی کانالت، به‌جز من. خیلی کم از من. هرکه نداند فکر می‌کند ما دوست‌های صمیمی و خوبی نبودیم. ولی چیزی نمی‌گذرد که می‌فهمم حق داری. برای چه بخواهی از من حرف بزنی؟ برای چه باید انتظار داشته باشم از من حرف بزنی؟ منی که دلت را شکستم، چه سخت هم شکستم، چقدر عذابت دادم، خدا می‌داند چقدر ناراحتت کردم و خودت چندبار گفتی کینه‌ای هستی. آخرین باری که یکدیگر را دیدیم هم خیلی عجیب بود برایم. وقتی به حرف‌ها و حالتت فکر می‌کنم حالم از خودم به‌هم می‌خورد. حتی دلم می‌خواهد با همه قطع ارتباط کنم. اخیراً کانیا گفت دوست داشتنم سخت است. می‌دانی حق با اوست. دوست داشتن من شاید مثل دوست داشتن یک کاکتوس است. 


گاهی خیلی ناراحت می‌شوم. آن‌قدر که با خودم می‌گویم اصلاً حق نداری به او پیام بدهی. هر پیامت می‌تواند اذیتش کند. چه ید طولایی هم در نیش و کنایه زدن دارم. دیگر نزدم، از آن روزی که آن همه حرف زدیم دیگر نگفتم. خیلی روز تلخی بود. خیلی حرف‌های تلخی بود. انگار داشتم می‌دیدم جلوی چشم‌هایم شکسته‌ای. گفته بودم خودم چطوری شکستم، ولی ندیده بودی. دیدنِ شکستن آدمی، آن هم این‌قدر عزیز خیلی دردناک است... هرجا بروم و هرکار کنم باز هم تو ارزشت باقی‌ست. یکسری از آدم‌ها را می‌توانی با تمام شدن‌شان بریزی دور. ولی تو بخشی از منای الانِ من هستی. خودت هم می‌دانی. خودم هم فکر کنم همان روز گفتم. 


هیچ‌کدام‌مان منکر تأثیراتی که روی هم گذاشتیم نبودیم. حتی گفتی دوست‌های واقعی از هم دور نمی‌شوند. هرچه هم بین‌شان چیزی پیش آمده باشد یا از نظر فیزیکی دور شده باشند یا زمان گذشته باشد، وقتی به هم می‌رسند همان احساسات قدیمی را به یکدیگر دارند. خیلی با این حرفت موافق بودم. ولی گاهی فکر می‌کنم خیلی خودخواهم که حتی با همۀ این اذیت‌ها خودم را در زندگی‌ات هرچند خیلی کمرنگ نگه داشته‌ام. وقتی از چنین چیزهایی حرف زده‌ام سرزنشم کرده‌ای و گفته‌ای این‌طور نیست، من هم روی همین حساب پیش رفته‌ام. ترسم این است که اذیتت کنم. که هربار پیام می‌دهم اذیت شوی. ناخودآگاه اذیت شوی. یک بار چند وقت پیش‌ها گفتی من به تو نه نمی‌گم. حس کردم قلبم مچاله شد. الان هم چشم‌هایم را اشک گرفته. کاش این کار را با تو نمی‌کردم. کاش... نمی‌دانم چه کاش. 


3. من قلب همۀ‌تان را شکسته‌ام. احتمالاً حتی مهسا. و شیما. سمانه‌ها. کانیا. ریحانه. محمدامین. ستایش. مهرداد. علی. حتی خیام. گاهی حس می‌کنم دیگر هیچ‌کس مرا خیلی هم دوست ندارد. چندبار جلوی خودم را گرفته‌ام و به خیام نگفته‌ام دیگر مرا مثل اوایل دوست نداری. حس کردم شبیه این زن‌های بعد از شش سال زندگی مشترک می‌شوم. شاید اصلاً این منم که از فرطِ درخودماندگی‌ام دیگر هیچ‌کدام‌تان را مثل قبل دوست ندارم. بااینکه می‌گویم نه، فلانی را خیلی دوستش دارم. دورادور هم که شده پیگیرش هستم. گاهی حتی گریه می‌کنم. وای چقدر وقتی فلانی آمده بود مشهد و باهم رفتیم فلان جا خوش گذشت. وای چقدر دلم تنگ شده. وای چقدر کوفت. وای چقدر درد. انگار به یک جور اتیسمِ دیررس و نهفته دچارم. از بیرون که به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم لیاقت هیچ‌کدام‌تان را ندارم. چرا خودم را توی دنیای این همه آدم چپانده‌ام؟ 


Lullaby
۰۸ آذر ۹۷ ، ۲۱:۱۳


از میدان راهنمایی سوار خط پانزده شدم، فکر می‌کردم پانزده می‌رود تا نمایشگاه. بعد فهمیدم آن چهل و دو است که از فلسطین تا نمایشگاه می‌رود. سوار خط پانزده شدم و توی راه کتاب خواندم و بااینکه خیلی زود راه افتاده بودم، ترسیدم دیر برسم. گفته بود دو و چهل و پنج دقیقه بیا، با وجود باران و برف و سرما و ترافیکِ وحشتناک فکر نمی‌کردم دقیقاً دو و چهل و پنج دقیقه برسم. حتی با اینکه خط اشتباهی سوار شدم. پانزده رفت سمت امام علی و شاهد. شاهد پیاده شدم و اسنپ گرفتم و اسنپیه به‌قدری مؤدب برخورد کرد که مانده بودم چه بگویم. دو و سی و پنج دقیقه رسیدم به خود نمایشگاه و درهای بسته‌اش. رفتم تا آخرین در که باز بود و گفتم غرفه‌دارم، گفتند کارتت کو؟ گفتم کارت نگرفتم. گفتند این‌طوری که نمی‌شود خانم. کمی این پا و آن پا کردم و سر یارو که شلوغ شد در رفتم. تقریباً دویدم تا سالن مولوی. دست‌هایم از سرما بی‌حس شده بود و قرمز. چه صحنۀ آشنایی. بله ببخشید، نباید این را می‌گفتم. 


رفنم توی سالن ابوسعید و بعد پیچ غرفۀ‌مان بود. درست وقتی دیدمش با خودم گفتم آخ، امروز قرار است خیلی روز خوبی شود. قرار است به یادم بماند. یک ساعتِ اول خلوت بود و نشستیم به حرف زدن. از داستان‌های نصفه‌نیمه و ناامیدی و افسردگی و خستگی و این چیزهای همیشگی. ولی راستش وقتی می‌توانی دربارۀ چنین چیزهایی حرف بزنی، یعنی خیلی هم حالت بد نیست. یعنی داری سعی می‌کنی حالت را خوب کنی، به‌خصوص اگر پیش آدم درستت باشی. کسی که خوب می‌شناسدت و کاملاً به یکدیگر اعتماد دارید. مگر چقدر می‌توانی از این آدم‌های قرص و محکم داشته باشی؟


بعد آن‌قدر زمان سریع گذشت که الان نمی‌دانم کدام‌ها را تعریف کنم. از اینکه یک پسر ایازنامی آمد و گفت شما چه‌کاره‌اید؟ گفتم ویراستارم و ازم امضا و عکس گرفت و وضعیت بس خنده‌داری شده بود؟ از آن بابایی بگویم که آمده بود فرت‌فرت از کتاب‌ها عکس می‌گرفت که برای دخترش بفرستد و دخترش همه را داشت؟ از اینکه چقدر ذوق‌مرگ می‌شدم یک نفر سراغ کارهایی می‌رفت که خودم ویراستارش بودم؟ مهم نیست چقدر به خودت بگویی آی این‌قدر جوگیر نباش، تو الان آن منای سرخوش و مشنگِ همیشه نباید باشی، آمده‌ای غرفه‌داری را برای اولین بار توی عمرت تجربه کنی به‌خاطر لطف جغد شب، به‌جای اینکه توی دست و پا باشی کاری بکن. مفید باش. حرف بزن. لبخند بزن. گرم بگیر. مثبت باش. خنگ‌بازی درنیاور. ولی هنوز فحش‌ها توی دلم مانده به آن چند نفری که هیولاشناس را نخریدند. یا آن دخترۀ خُنُکی که هی برایش چندتا مجموعه را درآوردیم نشانش دادیم و توضیح دادیم، آخر گفت من می‌روم چه کار؟ نفهمیدم، یادم نمی‌آید. خلاصه ما را پیچاند. ایش.


درنهایت هم دیدم ساعت شده شش و با خودم گفتم تا کِی قرار است باشم؟ به جغد شب گفتم تا کِی می‌توانم باشم؟ گفت تا هروقت بخواهی. ولی باید می‌رفتم. نمی‌خواستم بروم. خیلی مسخره‌ست که چنین تجربۀ کوچکی این‌قدر خواستنی و خوشحالی‌کننده بود برایم؟ داداشم گفته بود خاله این‌ها آمده‌اند و از طرفی خیام هم زنگ زده و بعید نبود که بخواهد یکدیگر را ببینیم. بنابراین باید طوری زمان‌بندی می‌کردم که به هر دو برسم. به همین خاطر برخلاف میل باطنی‌ام خداحافظی کردم و توی راه با خودم گفتم کاش انجمن نگهبانان را می‌خریدم. پسری روی پل را برداشتم و نگذاشت هم حساب کنم و برایم اولش یادداشت نوشت و یک لحظه با خودم گفتم پووف، من واقعاً لیاقت این‌طور مهربانی‌ها را دارم؟ یا زندگی طوری اذیت‌مان کرده که فکر می‌کنیم این چیزها بر ما حرام شده؟


خلاصه که از نمایشگاه آمدم بیرون و درحالی‌که به معنای واقعی کلمه سگ‌لرز می‌زدم، زنگ زدم به خیام و سوار اولین تاکسی‌ای شدم که دیدم. خیام تازه رسیده بود خانۀ‌شان و گفت موقعی که زنگ زده بیرون بوده و می‌خواسته ببیند می‌توانیم قرار بگذاریم یا برود خانه، که من جواب نداده بودم. اما گفت برویم کافه‌ای که بیشتر موقع‌ها می‌رویم و نزدیک خانۀ‌ هردومان هست. هرچند که گفتم من توی این هوا و ترافیک در بهترین حالت تا نیم‌ساعت دیگر می‌رسم. او گفت اشکالی ندارد و همان‌جا می‌نشیند تربیت احساسات را می‌خواند. اما یارو تاکسیه هم بد رانندگی می‌کرد، هم ترافیک به‌شدت کیپ بود. به‌زحمت ماشین‌ها جلو می‌رفتند. بدتر اینکه انداخته بود از وکیل‌آباد، نه از امام‌علی. ترافیک وکیل‌آباد در حالت عادی هم سرسام‌آور است، چه برسد به چنین وضعیتی. 


دیگر آن‌قدر کلافه شدم که به یارو گفتم مرا کوثر بگذارد و با خودم فکر کردم اگر با مترو بروم سریع‌تر می‌رسم. گفتم کاش از اول می‌گفتم مرا بگذارد جای مترو و بیشتر در زمان صرفه‌جویی می‌شد. سوار مترو شدم و خودم را سرزنش کردم که اگر هر حالت دیگری بود اهمیت نمی‌دادم توی ترافیک بمانم. ولی وقتی کسی منتظرم است خیلی اذیت می‌شوم. خوشبختانه مترو سریع رسید تا فلسطین و سوار اتوبوس شدم تا کوچه‌ای که کافه‌هه بود. بااین‌همه نه نیم‌ساعت، بلکه یک ساعت بعد تلفن‌مان رسیدم. بین راه توی مترو که بودم زنگ زدم دوباره که بگویم خیلی دیر شده و برود خانه و منتظر من نماند، گفت نه من راحتم و نشستم دارم کتاب می‌خوانم و تو اگر سختت است توی این هوا برو خانه. گفتم نه دیگر قرار گذاشتیم نمی‌روم. دیگر نشستیم شام خوردیم و هنوز هم ذوق‌مرگ بودم، خیام هم گفت. نمی‌دانست کجا بودم، برایش تعریف کردم و کم مانده بود از فرط هیجان بپاشم به در و دیوار. 


حالا توی این وضع از همان اولی که نشستم توی خط پانزده پریود هم شدم. :| تازه نمی‌خواستم چیزی بردارم، فکر می‌کردم فقط درد دارم و امروز خبری نیست. بعد با خودم گفتم نکند چیزی بیاید و من همین‌طور بروم و وسط راه بفهمم پریود شدم و توی این هوا آواره شوم؟ رحم عزیز، دیدی که این ماه نتوانستی مرا غافلگیر کنی. تمام روز تا شب خیالم راحت بود که هرکار بخواهی بکنی من در امنیت کامل روانی‌ام. امنیت کامل روانی؟ یا امنیت روانیِ کامل؟ الان ترتیبش کدام است؟ :|


حیف پست به این خاطره‌انگیزی. بعضی روزها مثل دیروز این‌قدر خوب‌اند که وقتی بعد به آن فکر می‌کنی، باورت نمی‌شود واقعاً اتفاق افتاده باشد. فکر می‌کنی توی فیلمی جایی دیدی یا خوانده‌ای و به‌اشتباه فکر می‌کنی مال توست. نه، سوم آذرِ نود و هفت مال من است. روزی که بی‌نهایت آرام، شاد و رها بودم و تجربه‌ای را کسب کردم که همیشه می‌خواستم و با کسانی بودم که مهربان و گرم بودند.



Lullaby
۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۳:۴۴


دیدم یکی از دوست‌های جغد شب طی وویسی چهار دقیقه‌ای ترک تحصیلش را اعلام کرده و دلایلی را که آورده بود چقدر درک می‌کردم. تازگی خودم هم به آرسنیک می‌گفتم؛ که من خیلی میلی به ادامۀ رشته‌ام ندارم ولی از کسانی که دنبال ارشد خواندن و هزینه‌های وحشتناک‌اند بیشتر سر کلاس گوش می‌دهم و همکاری می‌کنم و نمی‌خواهم استاد کلاس را به بطالت بگذراند یا به‌خاطر آن عده برای بقیه کم بگذارد. چیزی که واقعاً آدم را اذیت می‌کند. 


دردناک‌تر از این‌ها این است که خیلی‌ها به من اشاره می‌کنند و می‌گویند فلانی این رشته را دوست ندارد. بعضاً کسانی که با من هرروز برخورد دارند و پای حرف‌هایم می‌نشینند و نیم‌چه صمیمیتی داریم. نمی‌دانم چرا برای یکسری تعریف نشده که تو می‌توانی به چندتا چیز علاقه داشته باشی. می‌توانی رمان بخوانی و بنویسی و فلسفه و روانشناسی را هم دوست داشته باشی. خیلی جلوی خودم را می‌گیرم که نگویم خب لامصب، من اگر دوستش نداشتم که همان اول تغییر می‌دادم. برای چه توی این دانشگاه قراضه کنار چنین عتیقه‌هایی چهار سال بروم و بیایم؟ 


حتی حوصله ندارم این‌ها را برای کسی توضیح دهم. واقعاً حس می‌کنم بابا عدۀ زیادی از مردم نمی‌فهمند! نفهمند! تمام! مشکل من این بود که فکر می‌کردم آدم‌ها شبیه دوست‌ها و اطرافیان خودم هستند. رفتم دانشگاه و محیط‌های مختلف و فهمیدم آدم‌هایی مثل ما کم‌اند. آن وقت ماها افسرده می‌شویم، دلسرد می‌شویم، بی‌انگیزه می‌شویم و مهم نیست چه خون دل‌ها خورده‌ایم. بقیه شاد و شنگول‌اند و به‌راحتی هرچه می‌خواستی به دست می‌آورند و برایت تباهش می‌کنند.


باور عمومی این است که وقتی رشته‌ای را در مقاطع بالاتر ادامه می‌دهی یعنی دوستش داری. ولی در نظر نمی‌گیرند خیلی‌ها ادامه می‌دهند چون می‌خواهند بگویند ضریب هوشی‌شان بیشتر از 110 است و ارشد هم خوانده، نه فقط لیسانس. که بهتر شوهر کنند یا زن بگیرند. که پیش فامیل یک سر و گردن بالاتر باشند. همین‌قدر دوزاری‌ایم. درواقع عدۀ خیلی کمی هستند که واقعاً رشته‌ای را از روی علاقه ادامه دهند. بقیه به‌خاطر کارِ بهتر و حرف مردم دنبالش می‌روند. دانشگاه تنها جایی نیست که بتوانی دنبال علایقت بروی.


از تابستان هی بقیه می‌گویند ارشد نمی‌خوانی؟ تو که این‌قدر فلانی، آن‌قدر چنان کرده‌ای، بابا به کسی چه! من باید توضیح بدهم که لیسانس کافی‌ست؟ که همین لیسانس را با عشق و علاقه نخوانده‌ایم؟ می‌رویم ارشد و دکترا باز هم برای دلایل دیگر. از خودمان رانده شده‌ایم. الان همین چهار سال کلی کتاب داشتیم که همۀ‌شان را نخواندیم. شخصاً خیلی دوست دارم زمانی بگذارم به خواندن همۀ‌شان. از فکرش هم هیجان‌زده می‌شوم. ولی اگر بخواهی ارشد بخوانی، داری می‌خوانی که توی آزمون به رتبۀ دلخواهت برسی. عشق و علاقه‌ات در اولویت نخواهد بود. حداقل تا مدتی که داری برای ارشد می‌خوانی.


اول هر ترم تحصیلی به این فکر می‌افتم که انصراف دهم. که چرا همان ترم اول با کارنامۀ سبز نرفتم فلسفه یا ادبیات دانشگاهی بهتر. چرا اصلاً نرفتم تهران. دوروبری‌هایم را مسخره می‌کردم که می‌خواهند بروند تهران. بعد خودم رتبه‌اش را آورده و نرفته بودم و حالا بعد سه سال می‌فهمم برایم تهران مناسب‌تر است. فلسفۀ دانشگاه تهران را ول کرده‌ام و اینجا دارم چه غلطی می‌کنم؟ به خودم می‌گویم هیچ تضمینی نیست که اگر می‌رفتم تهران راضی‌تر می‌بودم و بیشتر پیشرفت می‌کردم. چون زندگی توی تهران خیلی سخت است و فلان و فلان. بعد می‌گویم نه تو بزدل و ترسو و دلمرده‌ای، خودت را گول می‌زنی که اینجا مانده‌ای و اتفاق‌های بهتری افتاده. این درست است که بزدل و ترسو و دلمرده‌ام، اما همچنان بعید می‌دانم اگر از هجده سالگی با آن شرایط می‌رفتم تهران، راضی‌تر می‌شدم. چون می‌دانم دیگر این منا نبودم. منایی دیگر می‌شدم. منایی که نمی‌دانم چقدر موفق‌تر و راضی‌تر می‌بود.


دیدن یکسری چیزها واقعاً باعث می‌شود دردم بگیرد. ولی فقط می‌خواهم تمام شود. من جایی هستم که هیچ‌کس هیچ ارزشی برای هیچ کارم قائل نیست و اهمیتی ندارد چه چیزها داشته‌ام و چه کارها کرده‌ام و چه شرایطی داشتم و چه استعدادی و فلان، و مهم‌تر از همه خودم انگار در صدر این لیست قرار داشته‌ام. انگار خودم را لایق خیلی چیزها نمی‌دانستم. این بزرگ‌ترین ضربه را بهم زده. اینکه سه سال پیش فهمیدم کنترل زندگی‌ام را ندارم و لیاقت رسیدن به خیلی‌ چیزها را. خودم همۀ زحمت‌هایم را ریختم دور، خودم خودم را محدود کردم و کاری کردم که بقیه می‌خواستند. برای همین است که آدم وقتی به چیزی باور دارد، نباید حرف هیچ‌کسی را گوش کند. 


پارسال فکر می‌کردم دلم می‌خواهد ادبیات‌انگلیسی بخوانم ولی تصور اینکه حداقل چهار سال دیگر هم اینجا بمانم باعث می‌شود بخواهم خودم را بکشم. مسخره اینکه وقتی این حرف‌ها را می‌زنی بقیه می‌گویند هرجا بروی فلان مشکلات هست و فکر نکن می‌روی خوشبخت می‌شوی. کدام آدم احمقی فکر می‌کند مهاجرت کند خوشبخت می‌شود؟ چرا نمی‌فهمید آدم‌هایی مثل من دیگر خوشبختی را بوسیده و گذاشته‌اند کنار، فقط می‌خواهند از شر شماها خلاص شوند؟ ما ظاهراً زبان و فرهنگ‌مان یکی‌ست و دردهای مشترک داریم، ولی کمتر کسی می‌تواند دیگری را درک کند. برای همین به‌راحتی نسخه می‌پیچیم و از هم رد می‌شویم و نمی‌دانیم چه دلی را می‌شکنیم. فکر کردن به این چیزها آن‌قدر عصبانی‌ام می‌کند که می‌خواهم بمیرم یا به هرکه رسیدم ده بار بکشمش. 


آخ. خسته شدم از قرقره کردنِ این حرف‌ها و فکرها. هرچقدر هم پویا و فعال و پرتلاش باشم، که این روزها هستم، از درد کشیدنِ مدام رهایی ندارم. جالب اینجاست که یک بار خیام آن اوایل گفت طوری کتاب می‌خوانی و زندگی‌ات را سر می‌کنی انگار سخت از چیزی گریزانی. انگار تحت فشاری و اگر یک لحظه این‌ها را متوقف کنی مچاله می‌شوی. متأسفانه خیلی خوب فهمیده چه مرگم است. 

Lullaby
۳۰ آبان ۹۷ ، ۰۹:۵۹


اخیراً متوجه شده‌ام خیلی کُند شده‌ام. کُندی با آرام بودن فرق می‌کند. من آرام بودم. مشکلی ایجاد نمی‌کرد، جز اینکه یک عده همیشه می‌گفتند چطور این‌قدر آرامی. ولی الان کُندم. حتی در فکر کردن هم. واقعاً متوجه شده‌ام یک جاهایی دیر متوجه می‌شوم. همه‌اش حواسم پرت است. جایی دیگرم. زود می‌رنجم. قبلاً هم زود می‌رنجیدم اما زود هم فراموش می‌کردم. الان می‌رود روی مخم. اگر ده درصد ناراحتی برایم داشته، توی ذهنم پرورده می‌شود و می‌رسد به چهل درصد. شصت درصد. بعد از آن آدم هم بدم می‌آید. بعد از اینکه نمی‌توانم دربارۀ ناراحتی‌ام صحبت کنم بدم می‌آید. بعد از خودم بدم می‌آید. بعد هم از این زندگی. اما نمی‌خواهم از روی این چندتا علامت نتیجه بگیرم که افسرده‌ام. هرچند دارم به این می‌رسم که افسردگی یک خلق نیست، یک شخصیت است. یک سبک زندگی‌ست شاید.


بله در حالت عادی نباید این‌قدر آدم ذهنش برود به‌سمت زوال یافتن. ولی دردناک است که چطور به اینجا رسیده‌ایم. بیگانه‌هایی که کنار هم زندگی می‌کنیم اما خیلی کم از هم می‌دانیم. حرف نمی‌زنیم. نه که نخواهیم، نمی‌توانیم. بلد نیستیم حتی حرف بزنیم. هفتۀ پیش س. خ. آ گفت ما اگر تحقیر می‌شویم، چون تحقیر شده‌ایم. عجیب این جمله‌اش مانده توی ذهنم. باعث شده به حرف‌ها بیشتر توجه کنم. به تحقیر کردن‌ها. تحقیر شدن‌ها. راست گفته. ولی چرا یک جا این زنجیره نمی‌شکند؟ چرا کسی نمی‌فهمد دارد تحقیر می‌کند و چه تأثیری می‌گذارد؟


امشب واقعاً داشتم به مردن فکر می‌کردم. بروم به چند نفری که برایم مهم‌اند و نمی‌دانم چقدر من برای‌شان مهمم، پیام بدهم و بگویم فلانی می‌دانم آدم بدبخت و نامهربانی بودم. فقدان اذیت‌کننده‌ست، ولی ته دلت آرام خواهی گرفت. دیگر من نیستم. برای مرگ هم انگار باید توضیح بدهی. به‌نظرم همین که می‌خواهی بمیری مشخص می‌کند رنجت در چه حد است. مهم نیست برای بقیه کم است یا زیاد. مهم تأثیری‌ست که روی آن آدم گذاشته. 


بعد دیدم چند نفری واقعاً از مردنم ناراحت می‌شوند. ناراحتی‌ای که دیگر نتوانند فراموشش کنند. نمی‌خواهم به درد بقیه اضافه کنم، به‌قدر کافی دیده‌ام چگونه رنج کسی روی رنج دیگری سوار می‌شود و زندگی‌اش را خراب می‌کند. فقط خواستم این حس را ثبت کنم. صحبت کردن درباره‌اش سخت است. به ده‌ها نفر باید توضیح دهم، درستش این است که توضیح دهم و کمک بخواهم و نشان دهم وضعیت سالمی نیست. ولی بس است هرچه ساده و احمق بودم. مگر بقیه سالم‌اند؟ بقیه‌ای که متوجه نمی‌شوند، خودشان هم یک مرگ‌شان است. چطور بعضی‌ها می‌فهمند؟ لازم نیست حتماً طرف بیاید بگوید فلانی چه شده‌ای. همین که برایت آهنگ می‌فرستد، چه می‌دانم، کاری می‌کند که یعنی حواسش هست، به تو توجه می‌کند، تمام است. 


حتی لازم نیست حرف زد. وقتی حرف زدن سخت است، کاری بکن. می‌توانی کاری کنی. اگر بخواهی. مثل الان من. 


+ حساب نمی‌کنم چند کلمه. 

Lullaby
۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۱


قبلاً گفته بودم که عاشق نور این موقعم؟ یکی دو ساعتی قبل از غروب و بعد از طلوع خورشید، یک نور طلایی و ملایم روی کتابخانه و تختم می‌افتد که خیلی زندگی‌بخش و تسکین‌دهنده‌ست. الان نشسته بودم جلوی میزم و ویرایش می‌کردم و کتابخانه و تختم درست روبه‌روی مسیر چشمانم است، وقتی سرم را از لپ‌تاپ بالا می‌آورم. یادم افتاد که بالاخره قرار است هرروز بنویسم یا هروقت داستانی نداشتم اینجا بنویسم. نوشتنی زیاد دارم. فکر کنم این را همیشه می‌گویم. اما برای مسابقه‌ای که دیر متوجهش شدم، باید زود بیفتم به نوشتن. آن هم رمان. دو سال است رمان ننوشتم. قرار است با تینوویل بنویسم و این مسابقه هم که اضافه شده، دیگر واقعاً باید یکی از ایده‌هایم را بنویسم. وگرنه تا ابد بهانه دارم برای ننوشتن.


یک جلسه کارگاه نمایشنامه‌نویسی که رفتم فهمیدم بی‌سوادی از همه‌جایم نشست می‌کند و اینکه بقیه همکلاسی‌ها از من هم کمتر خوانده و دیده‌اند فرقی در بی‌سوادی‌ام ایجاد نمی‌کند. با این بوطیقای ضعیف چطور می‌خواهم بنویسم. به هرکه می‌تواند بنویسد و از من بهتر می‌نویسد حسادت می‌کنم. درواقع غبطه می‌خورم. حسادت با خودش پیامدهای منفی دارد. برای من ندارد. 


باید با چند نفر حرف بزنم ولی این‌قدر کار دارم که بعضی روزها منتظرم شب شود و بخوابم. تازه اگر درست بخوابم. چند هفتۀ پیش با خیام رفته بودیم شهرکتاب. بامزه اینجاست که شهرکتاب و پردیس‌کتاب و بنیاد و خانه‌هامان خیلی به هم نزدیک است. برای همین خیلی شب‌ها باهم می‌رویم کتاب‌باز می‌بینیم. یک روز نرفتیم کتاب‌باز ببینیم و رفتیم شهرکتاب و آن‌قدر ایستاده لای کتاب‌ها چرخیدم که کمردرد گرفتم. آخر کلاه کافکای براتیگان را برداشتم و به خیام گفتم من این را همین‌جا می‌خوانم و تمامش می‌کنم. قطری نداشت، شعر بود با سطرهای درشت و نقاشی و این چیزها. خواندنش زمانی نمی‌برد. جلوی خودم را گرفتم که چند تا کتابی را که از براتیگان نداشتم نخرم. با خیلی چیزهای دیگر. 


یک کتاب هست به نام در جاده. کتاب شاخصی‌ست که توی ایران خیلی شناخته نشده. تازه هم ترجمه شده. به خیام گفته بودم اگر خواست نمایشگاه عکس برگزار کند اسمش را بگذارد در جاده. چون عکس‌هایی که گرفته بود مال موقعی بود که رفته بود مسافرت و بیشترشان از جاده بود. چقدر بود. اما هنوز که اعتمادبه‌نفس این کارها را ندارد وگرنه قرابت جالبی می‌شد. شاید هم نمی‌شد. خیام آن‌قدر خوب است که نمی‌توانم ترکش کنم. هربار می‌خواهم بروم خانه‌مان دلتنگ می‌شوم. نباید یک آدم این‌قدر خوب و دلپذیر و خوشایند باشد. این‌طوری آدم حس می‌کند هر آن می‌تواند گند بزند. 


توی این یک هفته‌ای که اینجا ننوشتم چندبار خواستم بنویسم ولی می‌دانستم مثل الان انسجام محتوایی نخواهد داشت. هنوز حالم خوب است، به‌هرحال. مسخره‌ست که زندگی‌ام تقسیم شده به دوره‌های ناخوشی و تلاش برای خوشی. می‌خواهم یک رمان بنویسم به نام اندوه شادی. هرچند که با اندوه راوی، نام وبلاگ نعیمه بخشی قرابت دارد و نمی‌دانم بد است یا خوب. شاید اصلاً اسم همین رمانی را که می‌خواهم بنویسم بگذارم این. البته به رمان دیگری می‌خورد. تازگی فهمیدم طلا و الماس داستان‌کوتاه نیست و بهتر است داستان‌بلندش کنم و تغییراتی دهم. راستش هنوز فاز نجات‌غریق را ندارم، حتی دیگر دوستش ندارم و هربار قسمتی از آن را می‌خوانم از نوشتنش منزجر می‌شوم. 


نمی‌خواهم بروم شنا. من خیلی شنا را دوست داشتم، چه مرگم شده که یک مدت تنبلی می‌کنم و نمی‌خواهم. البته دلیلش را می‌دانم. بد بلایی دارد سرم می‌آید. امیدوارم یک جا بالاخره تمام شود وگرنه خودم را می‌کشم. قبلش به تفصیل توضیح می‌دهم چه بلایی و چرا. سیصد دلیلم را خواهم گفت. خیلی ناراحت‌کننده‌ست که بخواهم این‌طوری تمام شود. ولی حالم دارد به‌هم می‌خورد از این زندگی. تا وقتی تنهایم یا با خیامم یا دوستانم زندگی خواستنی‌ست. غیر این‌ها زباله‌ست و می‌خواهم تمام شود. واقعاً حس می‌کنم زندگی همین‌قدر خواهان نابودی‌ام است. 


+ ششصد و دوازده کلمه.

Lullaby
۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۵:۵۸


سمانه توی وبلاگش نوشته نمی‌داند آنجایی که دیگر به آنچه می‌خواهی نمی‌رسی و تلاش نمی‌کنی بهشت است یا جهنم. با خودم گفتم چرا برزخ نه؟ دیدم محمد فائزی کامنت گذاشته شایدم برزخ. می‌خواهم بگویم چقدر دغدغه‌هامان مشترک است. انسان می‌تواند وحشی و بی‌شعور و ویران‌گر باشد و همین منایی که با سمانه همدردی می‌کند یک جای دیگر می‌تواند دلش را بشکند یا خونش را بریزد و غمش نباشد. برای همین دنبال لحظه‌هایی هرچند اندکیم که ثابت کنیم هی من آن‌قدر هم وحشی نیستم. من مثل بقیه آدم‌ها نیستم. می‌توانم توی دردت شریک شوم و به تو آسیب نزنم. می‌توانم حتی شریک نشوم اما آسیب هم نزنم. این هم خودش خیلی اهمیت دارد.


حالا چیزی که این پست سمانه یادم آورد، این بود که من شخصاً خیلی وقت‌ها برای چیزی خیلی تلاش کرده‌ام و بعد خسته شده و ول کرده‌ام. مهم نیست الان متأسفم که ولش کرده‌ام یا معتقدم کار درستی کردم. اما آنجایی برایم عجیب است که چندی بعد بدون اینکه تلاشی کنم یا با کمترین تلاش یا حتی وقتی گذاشتمش کنار و اصلاً ته ذهنم هم نیست، یک‌هو برایم اتفاق افتاده. این خیلی عجیب است؛ چون تو دیگر چنین چیزی را نخواسته‌ای. ممکن است خوشحال شوی، چون هنوز هم می‌تواند به‌دردت بخورد. مثلاً نشری که مرا در کمال تعجب رد کرد، چندی بعد پذیرفت. هرچند هنوز باورم نمی‌شود و حس خوبی به قضیه ندارم و احساس می‌کنم عزت نفسم کمی اذیت شده و در آیندۀ کاری‌ام به مشکل برمی‌خورم. 


ولی یک وقتی هم هست که برایت اتفاق می‌افتد و دیگر صددرصد مطمئنی که نمی‌خواهی‌اش. همان موقع آن را می‌خواستی و تمام. یک وقتی هم هست که برایت اتفاق نیفتاده و مدتی مدام به خودت گفته‌ای ببین تو لیاقت چنین چیزی را نداشتی. اشتباهاتی داشتی، کم‌وکاستی‌هایی داشتی و باید بیشتر تلاش کنی. بعد می‌بینی برایت اتفاق می‌افتد و شاید فقط ده درصد بتوانی خوشحال باشی. نود درصد نگرانی! نگرانی که عه، من تمام این مدت به خودم گفتم آماده نیستم. صلاحیتش را ندارم. الان که مرا پذیرفته‌اند یعنی چه؟ نکند گند بزنم؟ نکند مسخره‌بازی‌ست؟ مثل پارسال که از رانندگی آمدم دیدم توی چهارتا گروه ملت دارند هی می‌نویسند تبریک منا جان. موفق باشید خانم تابش. ده درصد خوشحال شدم ولی نود درصد نگران بودم و خواندن تبریک‌ها و دلگرمی‌ها بیشتر نگرانم کرد. چیزی برایم پیش آمده بود که اصلاً انتظارش را نداشتم و خیلی بزرگ‌تر از تلاشم بود. کمتر کسی هم باور می‌کرد این حرف را. بقیه فکر می‌کنند داری خودت را لوس می‌کنی. آخر چرا باید خودم را لوس کنم. 


می‌دانم بعضی‌ها الکی خودشان را لوس می‌کنند. مثلاً این‌هایی که رتبه‌های تک رقمی کنکور می‌شوند. خیلی‌هاشان می‌گویند نه ما تلاشش را کردیم و برای رتبۀ تک رقمی خواندیم. ولی خیلی‌ها هم می‌گویند من اصلاً انتظارش را نداشتم. بابا مگر می‌شود؟! رتبۀ سه رقمی را می‌توانی بگویی انتظارش را نداشتم. هرچه سخت‌تر باشد معلوم است که انتظارت هم بیشتر است. وگرنه به آن نمی‌رسی. من اگر برای پانصد بخوانم و چهارصد شوم می‌توانم بگویم انتظارش را نداشتم. ولی لامصب تک رقمی را بگویی انتظار نداشتم خودت و بقیه را اسکل کرده‌ای دیگر. تو یک آرمان سفت و سخت داشتی. توی شنا طرف برای یک ثانیه بیشتر تلاش می‌کند. اگر یک ثانیه‌ها را جدی نگیرد چیزی گیرش نمی‌آید. آن‌هایی که مدال گرفته‌اند اختلاف ثانیه‌ای باهم دارند. یعنی درک کرده‌اند رقابت این‌قدر فشرده و حساس است. بعد بگوید نه من انتظارش را نداشتم؟ می‌توانی بگویی انتظار نداشتم طلا بگیرم، فکر می‌کردم شاید نقره بگیرم. ولی اینکه انتظار نداشته باشی جزو مدال‌آورندگان باشی دیگر شوخی‌ست. توی مستند بی‌بی‌سی دربارۀ مریم میرزاخانی یکی از هم‌دوره‌ای‌هایش می‌گوید مریم بعد از المپیاد گفته برویم برای مدال فیلدز. یعنی وقتی واقعاً یک چیز را بخواهی به آن می‌رسی. حالا نمی‌دانم چرا برای بعضی‌ها کلاس دارد بگویند نه ما فکر نمی‌کردیم فلان شویم. پس برای چه تلاش کرده بودی؟ 


چقدر حرف زدم سر همین یک مثال. قرار نبود بیایم این‌ها را بگویم. می‌خواستم بگویم یک هفته از آخرین روزنوشتم می‌گذرد و به روی خودم نیاورده‌ام و دارم می‌نویسم. جالب اینکه هفتۀ پیش هم شنبه بود که نوشتم. شنبه‌ها تعطیلم و روزهای تعطیل واقعاً آدم اگر ننویسد تا پایان روز حس می‌کند چیزی را یادش رفته. من هفتۀ راضی‌کننده‌ای داشتم. بعله به دو تا از مسابقه‌ها نرسیدم. ولی از الان دارم برای بقیه برنامه می‌ریزم که بعد نیایم غر بزنم من بی‌عرضه و ناتوان و شکست‌خورده‌ام. حداقل کاری کرده باشم بعد بگویم این چیزها هستم. کاری نکرده چطور بگویم. این هم جزو همان لوس‌بازی حساب می‌شود. 


همین چندروز کلی کار انجام دادم ولی هنوز توی زبان کُندم. فهمیدم یکی از اشکال‌هایش چیست. من دقیق مشخص نمی‌کردم. توی برنامۀ روزانه‌ام می‌نوشتم انگلیسی. حالا اگر کار می‌کردم تیک می‌زدم، کار نمی‌کردم نمی‌زدم. گاهی هم انگلیسی را چند شاخه می‌کردم و سه چهارتا زیرشاخه برایش می‌نوشتم که یعنی باید این‌ها را انجام دهم تا تیک بخورد. الان هرکدام را جدا نوشته‌ام. هرچند باز هم برنامۀ راحتی‌ست. زیرشاخه‌هایش زیادند ولی همه راحت‌اند. با خودم می‌گویم شاید فکر می‌کنم که راحت‌اند. همه از منابع حساب می‌شوند. مگر می‌خواهی چه کار کنی؟ همین‌ها را جدی بگیر و انجام بده تا بتوانی به سخت‌هایش هم برسی. انجام‌نداده چطور می‌خواهی یک‌هو از پس سخت‌ها بربیایی.


برنامۀ امروزم شلوغ است، با اینکه می‌دانم نباید شلوغش کنم. یک روز در میان شلوغ و خلوت کرده‌ام. این از همه بهتر است. هم راحت‌طلبیِ فطری‌ام خیالش جمع است، هم آرمان‌گرای بی‌مصرفِ درونم. 


+ هشتصد و هفتاد و دو کلمه.


Lullaby
۰۵ آبان ۹۷ ، ۱۲:۳۳


1. از آنجایی که فعلاً تصمیم ندارم در رشتۀ علوم‌اعصاب ادامۀ تحصیل دهم، چندتا کانال علمی و خوب را نگه داشته‌ام که فضای ذهنی‌ام از آن دور نشود. چیزهای بسیار جالبی این‌ها می‌گذارند. مثلاً یکی‌شان می‌گفت برخلاف باور عامه، دروغ گفتن ناشی از هوش بالا نیست. درواقع این سیستم غلط شناختیِ ذهن است که توی گرفتاری می‌افتد، دروغ می‌بافد. اتفاقاً کسانی که هوش بالایی دارند، به‌ندرت دروغ می‌گویند؛ چون پیامدهای دروغ گفتن را می‌سنجند و می‌دانند دروغ در کوتاه‌مدت جواب می‌دهد و مدام باید فکر آینده را داشته باشند و چون در آینده هم به‌خاطر دروغ‌های گذشته باز هم دروغ می‌گویند، در یک لوب گیر می‌کنند که اگر از اول راست می‌گفتند خیلی راحت پیش می‌رفت. انگار مغز چندین سیناپس موقت درست می‌کند و پیوندهای ضعیف می‌زند و این نظام فکری انسان را مختل می‌کند. حتی روی نحوۀ استدلال کردن‌شان تأثیر می‌گذارد و این ناخودآگاه آدم را نامعتمد می‌کند.


یا در متنی دیگر دربارۀ افسانۀ ما فقط از ده درصد مغزمان استفاده می‌کنیم خواندم. اگر فیلم لوسی را با بازی اسکارلت جوهانسون دیده باشید، تقریباً دربارۀ چنین افسانه‌ای‌ست. بسیاری از کارهایی که ما انجام می‌دهیم تمامی مراکز مغز را درگیر می‌کند؛ چون مدت‌هاست که تئوری اختصاصی بودنِ مغز رد شده. یعنی اینکه هر بخش مربوط به یک چیزی باشد. البته که نمی‌توان کارکردهای نیمکره‌ها و ساقۀ مغز و نواحی کوچک‌تر را رد کرد، اما نه که فعالیت‌های مغز منحصر به این‌ها باشد. منتها نکته این است که هرچه کاری سخت‌تر و درگیرکننده‌تر برای ما باشد، مغز را هم بیشتر درگیر می‌کند. مثلاً رانندگی جزو کارهایی‌ست که تقریباً بیشتر نواحی مغز را درگیر می‌کند. همچنین موسیقی نواختن، و حتی شنیدن هر نوع موسیقی هم در شدت درگیری مغز دخیل است. پس نگران نباشیم که یک وقت از همۀ مغزمان کار نکشیم!


2. این چند روز خیام را ندیدم چون مهمان خارجی داشت. حالا کم بدبختیم که وقتی دو تا خارجی هم می‌آیند بدبختی‌هامان را گوشزد می‌کنند و حتی آن‌ها هم می‌فهمند ما چقدر بدبختیم! شاید نتیجۀ کلی این چند روز همین بود. هرچند گویا آدم‌های جالبی بودند و کلی از مشهد و غذاهایش خوش‌شان آمده بود. بار اولی هم نبود که به ایران آمده بودند و اینجا را خوب گشته‌اند. کلاً زوج خوش‌سفری بودند و همه‌جا رفته‌اند. 


خیام چند بار گفت تو هم بیا چهار تایی باشیم و برای خودت هم خوب است، ولی به‌قول خودش خودم را لوس کردم و نرفتم. چون دروغ چرا چند روز است کلافه‌ام. درد پریود دارم ولی چیزی نمی‌آید و وقتی درد داری اما چیزی نمی‌آید دیگر حسابی اعصابت خرد می‌شود. لامصب کار و زندگی دارد آدم. بعد باید هی فکر کند هر آن ممکن است پریود شود. 


از طرف دیگر نه که خیلی هم اجتماعی هستم، آن هم با خارجی‌ها، بروم خاموش بنشینم و جمع‌شان را سرد کنم که چه. خیام خیلی گرم و مهربان و راحت است، من آن‌طوری نیستم. خارجی‌ها هم به خودش گفتند. دفعۀ آخری هم که با هم تلفنی حرف زدیم، خانمه فهمید دارد با من حرف می‌زند. خیام هم پرسیده چطور فهمیده‌ای؟ او هم گفته مشخص است خیلی دوستش داری. می‌دانم انگار آدم این را توی فیلمی دیده یا در کتابی خوانده، اما خارجی‌ها که مثل ما تعارف نمی‌کنند یا الکی حرفی را بزنند. حتی به‌قدری با هم خوب شده بودند که وقتی رفتند پسران کریم، مَرده خواسته همۀ غذا را حساب کند و خیام گفته چرا ایرانی‌بازی درمی‌آوری. :))) هرچند که یارو کاملاً جدی بوده و تعارف و این‌ها نمی‌دانند که. 


خلاصه این چند روز سرش بندِ مهمان‌هایش بود و به‌نظرم اتفاق خوبی برایش بود. چیزی که ما کم داریم تنوع است و در همین حد هم باید کلاه‌مان را بیندازیم هوا. همین‌قدر بدبختیم.


3. دارم کتاب اندیشه و زبانِ ویگوتسکی را می‌خوانم و هر چند صفحه یک بار لبخندی پهن و طعنه‌آمیز می‌نشیند روی لبم. یارو سی و هشت سالگی سکته زده، وگرنه زنده بود خدا می‌داند دیگر می‌خواست چه‌کار کند. بعد شما نگاه کنید پیاژه با آن همه اعتبارش بخشی از همین کتاب را تدوین کرده که شامل نقدهای ویگوتسکی به نظریۀ خودش بوده! مسخره‌اش را درآورده‌اید دیگر! 


4. حدس بزنید چندتا کتاب امانتی دارم. سه تا از دانشگاه، دو تا از مطهره، چهارتا از تهمینه. تازه این‌ها کتاب‌هایی‌ست که امانت گرفته‌ام و نخوانده‌ام. چندتایی هم امانت گرفته و خوانده و هنوز پس نداده‌ام. بااین‌حال با خوش‌بینی امیدوارم تا آخر سال میلادی همۀ کتاب‌های روی میزم را هم بخوانم که بیست سی تایی هستند. فکر نکنید غرب‌زده‌ام که با تقویم میلادی حساب می‌کنم، چون بنا به دلایل دیگری غرب‌زده‌ام و فقط به این برمی‌گردد که مطالعه را با گودریدز پیش می‌روم.


راستش کارهای خیلی مهمی دارم و وقت هم ندارم. ولی باز چند روز است ننوشتم و بیشتر از این نمی‌خواهم امروز و فردا کنم. این چهارتا باشد تا بعد.


+ هفتصد و هفتاد و چهار کلمه.

Lullaby
۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۸


نمی‌خواهم، نمی‌خواهم، نمی‌خواهم خوب باشم. به هیچ شکلی نمی‌خواهم خوب باشم. من هم مستأصل و وحشت‌زده‌ام و هرچه سعی می‌کنم اهمیت ندهم نمی‌شود. یعنی من زیادی توجه می‌کنم به چیزهایی که خیلی‌ها اهمیت نمی‌دهند؟ خب برای من مهم است. من وحشت می‌کنم و واقعاً واقعاً نیاز دارم به اتفاقی خوب. خیلی نیاز دارم، سخت نیاز دارم، همین‌قدر درمانده و مستأصلم و از خودم یک منای قوی ساخته بودم که می‌تواند دیگران را بریزد دور و خالصانه برای تمام چیزهایی که می‌خواهد حتی نجنگد. بلکه با اعتمادبه‌نفس و گشاده‌رویی به دست بیاورد. چرا باید جنگید. چرا باید مستهلک شوی و آسیب ببینی. 


تهمینه سال اول بعد از دومین کنفرانس دانشگاهم گفت منا حالت خوبه؟ و من گفتم نه، اصلاً خوب نیستم. همین امروز این را تعریف کرد و از اینکه این‌قدر توانسته بودم سفت و سخت حالم را بگویم و خودم را ابراز کنم خوشش آمده بود. می‌دانید من خیلی جاها اشتباه ساکت شدم. جاهایی که رک و صریح بودم خودم هم خوشم می‌آید از خودم. شاید هر کسی جای من بود دیگر به چنین چیزی تن نمی‌داد ولی می‌دانید که من چقدر می‌توانم لجباز باشم و خوشحالم، باور کنید اگر از هیچ‌چیز خوشحال نباشم از اینکه می‌توانم به خودم متکی باشم بسیار خوشحالم. که نمی‌گذارم چیزی برایم غول شود و پسم بزند. من نهنگِ قاتلم، به قصد سد می‌شکنم. این مصرع از آخرین شعری بود که توی عمرم گفتم و برمی‌گردد به دو سال پیش. از آن پس باز هم شعر گفتم ولی به خوبیِ این نشد. ابیاتی شدند که حس نمی‌کردم به شعر بینجامند. احساس کردم من دیگر در شعر تمام شده‌ام. من همچنان آن نهنگ قاتلم و دیگر نمی‌خواهم چیزی بعد از آن بگویم. همین‌قدر می‌خواهم وحشی و مصمم باشم.


قضیه این بود که من اولین کسی بودم توی ورودی‌مان که کنفرانس داد. کنفرانس اول من طوری بود که خیلی‌ها از من خوش‌شان آمد. از آنجا به بعد من فقط یک دختر منزوی و تودار نبودم. نشان دادم تو می‌توانی منزوی و تودار و غیراجتماعی باشی اما به‌وقتش خوب صحبت کنی و کاری را که باید انجام دهی. اما کنفرانس دوم چنان افتضاحی شد که داغونم کرد. یعنی من کاملاً در موضعی دیگر قرار گرفتم و بقیه هم در حالتی دیگر نسبت به من. از استاد آن درس خیلی بدم آمد چون حتی خودش هم متوجه نشد چه شد و کار من برایش هیچ ارزشی نداشت. 


ولی از این حس گذشتم و ترم بعد هم که باز با او داشتیم، خواستم نمرۀ کامل بگیرم. مباحث یک را شده بودم چهارده ترم اول. مباحث دو را شدم بیست. رشد یک را هم شدم بیست. رشد دو را هم شدم بیست. کاری کردم که همۀ حواسش به من بود. مشارکت چندبرابری به خرج دادم که هرکس جای من بود می‌گفت گور بابایش. اما نمی‌خواستم ببازم. نمی‌خواستم پیش خودم کم بیاورم. وگرنه آن ناراحتی می‌ماند. شاید دیگر نمی‌توانستم راحت برخورد کنم. می‌خواستم متوجه شود من می‌توانم چقدر محکم باشم. چند نفر از بچه‌ها به من گفتند ما دیدیم تو آن‌طور شدی گفتیم هیچ‌وقت کنفرانس نمی‌دهیم. ولی وقتی دیدیم ادامه دادی و هر کنفرانس بهتر از قبلی شدی و هیچ ترسی نداشتی، جرئت پیدا کردیم. شاید این حرف‌ها خیلی خودشیفته‌مآبانه باشد. شاید چابلوسی باشد. ولی این ریزه‌ریزه‌ها پیکرۀ شخصیت آدم را می‌سازند، بخواهی نخواهی.


از این حرف‌ها می‌توانم ساعت‌ها بزنم. ولی حین نوشتن این پست داشتم با محمدحسین حرف می‌زدم و اینکه یک هم‌رشته‌ای‌ات با کلی زمینۀ مشترک و دوستی‌‌تان این‌قدر تو را به وجد می‌آورد که باز وحشی‌تر پیش بروی باعث می‌شود حتی نخواهم این‌ها را بنویسم و به‌جایش ماتحتم را جمع کنم و داستان‌هایم را بنویسم. من می‌دانم باید بنویسم، می‌خواهم که بنویسم و تا پایان این ماه نیاز داشتم حداقل چهار تا داستان بنویسم که دستم پُر باشد برای جشنواره‌ها. ولی فقط یکی دارم و توی پنج شش روز باید به خودم بجنبم. شاید هم نباید بجنبم. همیشه راهی هست و من هم آدمی‌ام که راهم را همیشه پیدا کرده‌ام.


+ هزار و چهارصد و چهل کلمه. چه زیاد شد. پست قبلی تمرین نوشتن حساب نمی‌شود خیلی. قدیمی هم هست. اقلاً مال سه ماه پیش. 



Lullaby
۲۴ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۰


من این آهنگ tonight التون جان رو خیلی دوست دارم و درعین‌حال برام دردناکه. باز تناقض اونجاییه که نوستالژیک هم هست. توی اسفند اینا با سمیه و هدی رفتیم سینما هنر و تجربه، تمارض رو دیدیم. که من خیلی پسندیدمش و بعدش راه می‌رفتیم هی حرف می‌زدیم درباره‌ش بااینکه هرسه‌نامون دیرمون شده بود و ده شب رسیدم خونه. این آهنگ التون جان رو من هیچ‌وقت نشنیده بودم، معروفم هست اتفاقاً. ولی خب، نشنیده بودم. یه تیکۀ تمارض هست که خیلی پیوند قشنگی از فیلم به این آهنگ زده. سمیه هم همون‌جا به این تیکه اشاره کرد و گفت چقدر آهنگش قشنگه. می‌شناسی؟ گفتم نه. با خودم گفتم برم خونه حتماً دانلودش کنم. برا سمیه هم فرستادم. داشتم بش گوش می‌دادم که دیدم آخرهای آهنگ خیلی ناراحت می‌شم. ینی کلاً آهنگِ خوشحالی‌برانگیزی هم نیست. ولی دوست داری غمش رو بشنوی. جدا از خودِ موسیقیِ محشرش که دوست داری با صدای بلنـــد پخش شه.


رفتم متنش رو پیدا کردم و با آهنگ از روش خوندم. رسیدم به این تیکه: 


tonight
Just let the curtains close in silence
Tonight
Why not approach with less defiance
The man who'd love to see you smile
Who'd love to see you smile

و زدم زیر گریه. بدجورها. ازین گریه‌هایی که همۀ صورتت مچاله می‌شه و ناله می‌کنی و نفست بالا نمی‌آد. تا مدت‌ها هربار گوشش می‌دادم حالم بد می‌شد. یا گریه‌م می‌گرفت، حالا با شدت کمتر، یا یه غم عظیمی یهو جمع می‌شد توی سینه‌م و هُلم می‌داد توی خودم. بدتر اینکه آهنگ قشنگیه و دوست داری گوشش بدی هی، ولی خب درد هم داره. 

خیلی هم درد داره.

اون شبِ تولد هم گفت یه شعر نوشته بوده برام و چون کامل نشده با تشریفات تقدیم نکرده. دارم مثل خودش می‌گم، خیلی لفظ قلم حرف می‌زنه خب. برعکس من که می‌گم برو باب اشکال نداره. برام خوند و چطور بگم... از تولدم یه چیزهایی رو حس می‌کردم، این شعره هم که مضاف بر اونا. قبلاً هم گفتم ماها دختریم در قُدترین حالت هم خوش‌مون می‌آد توجه کسی رو که آدم جالبیه برامون جلب کنیم. ولی خب منم توی سرم پُرِ فکرها و نتیجه‌گیری‌های منفی بود. 

اومدم خونه و اینو گوش دادم و به خودم گفتم نع. هرکی می‌خواد باشه. آره شاید بعداً پشیمون شی ولی الان نع. مستهلک‌تر ازین حرفایی که بتونی شروع کنی و دووم بیاری. هرکی دیگه هم این مدت چیزی گفته یا کاری کرده گفتی نع. پشیمون هم نشدی، حالا هرچقدرم خوب بوده. 

برا همین سعی کردم دیگه دوتایی جایی نریم. ما خونه‌هامون خیلی به‌هم نزدیکه. خیلی جاها باهم می‌رفتیم. با خودم گفتم دیگه باش جایی نمی‌رم. نمی‌خوام چیزی پیش بیاد. هرچند بش نمی‌خوره از یکی مثل من خوشش بیاد و احتمالاً فقط آدم خیلی خیلی مهربون و توجه‌کننده‌ایه. البته با این نوع تفکر هم مشکل دارم، ولی اون لحظه فقط می‌خواستم چیزی پیش نیاد. 

دیگه نمی‌دونم چی شده. نمی‌دونم چی می‌شه. 
Lullaby
۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر