Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

 

ویرایش هفت مهر نود و هفت: از حالا بگویم که این آهنگ، موسیقی متن یک فیلم است. فیلمی که ندیدم و اطلاعاتی هم ازش ندارم. اما بدم نمی‌آید ببینم. فعلاً به‌قدر موهای سرم فیلم دارم که ببینم. 

 

 

 

Lullaby
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۰

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:


Man_nevis2@



+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۶ مخالفین ۰


اخیراً متوجه شده‌ام خیلی کُند شده‌ام. کُندی با آرام بودن فرق می‌کند. من آرام بودم. مشکلی ایجاد نمی‌کرد، جز اینکه یک عده همیشه می‌گفتند چطور این‌قدر آرامی. ولی الان کُندم. حتی در فکر کردن هم. واقعاً متوجه شده‌ام یک جاهایی دیر متوجه می‌شوم. همه‌اش حواسم پرت است. جایی دیگرم. زود می‌رنجم. قبلاً هم زود می‌رنجیدم اما زود هم فراموش می‌کردم. الان می‌رود روی مخم. اگر ده درصد ناراحتی برایم داشته، توی ذهنم پرورده می‌شود و می‌رسد به چهل درصد. شصت درصد. بعد از آن آدم هم بدم می‌آید. بعد از اینکه نمی‌توانم دربارۀ ناراحتی‌ام صحبت کنم بدم می‌آید. بعد از خودم بدم می‌آید. بعد هم از این زندگی. اما نمی‌خواهم از روی این چندتا علامت نتیجه بگیرم که افسرده‌ام. هرچند دارم به این می‌رسم که افسردگی یک خلق نیست، یک شخصیت است. یک سبک زندگی‌ست شاید.


بله در حالت عادی نباید این‌قدر آدم ذهنش برود به‌سمت زوال یافتن. ولی دردناک است که چطور به اینجا رسیده‌ایم. بیگانه‌هایی که کنار هم زندگی می‌کنیم اما خیلی کم از هم می‌دانیم. حرف نمی‌زنیم. نه که نخواهیم، نمی‌توانیم. بلد نیستیم حتی حرف بزنیم. هفتۀ پیش س. خ. آ گفت ما اگر تحقیر می‌شویم، چون تحقیر شده‌ایم. عجیب این جمله‌اش مانده توی ذهنم. باعث شده به حرف‌ها بیشتر توجه کنم. به تحقیر کردن‌ها. تحقیر شدن‌ها. راست گفته. ولی چرا یک جا این زنجیره نمی‌شکند؟ چرا کسی نمی‌فهمد دارد تحقیر می‌کند و چه تأثیری می‌گذارد؟


امشب واقعاً داشتم به مردن فکر می‌کردم. بروم به چند نفری که برایم مهم‌اند و نمی‌دانم چقدر من برای‌شان مهمم، پیام بدهم و بگویم فلانی می‌دانم آدم بدبخت و نامهربانی بودم. فقدان اذیت‌کننده‌ست، ولی ته دلت آرام خواهی گرفت. دیگر من نیستم. برای مرگ هم انگار باید توضیح بدهی. به‌نظرم همین که می‌خواهی بمیری مشخص می‌کند رنجت در چه حد است. مهم نیست برای بقیه کم است یا زیاد. مهم تأثیری‌ست که روی آن آدم گذاشته. 


بعد دیدم چند نفری واقعاً از مردنم ناراحت می‌شوند. ناراحتی‌ای که دیگر نتوانند فراموشش کنند. نمی‌خواهم به درد بقیه اضافه کنم، به‌قدر کافی دیده‌ام چگونه رنج کسی روی رنج دیگری سوار می‌شود و زندگی‌اش را خراب می‌کند. فقط خواستم این حس را ثبت کنم. صحبت کردن درباره‌اش سخت است. به ده‌ها نفر باید توضیح دهم، درستش این است که توضیح دهم و کمک بخواهم و نشان دهم وضعیت سالمی نیست. ولی بس است هرچه ساده و احمق بودم. مگر بقیه سالم‌اند؟ بقیه‌ای که متوجه نمی‌شوند، خودشان هم یک مرگ‌شان است. چطور بعضی‌ها می‌فهمند؟ لازم نیست حتماً طرف بیاید بگوید فلانی چه شده‌ای. همین که برایت آهنگ می‌فرستد، چه می‌دانم، کاری می‌کند که یعنی حواسش هست، به تو توجه می‌کند، تمام است. 


حتی لازم نیست حرف زد. وقتی حرف زدن سخت است، کاری بکن. می‌توانی کاری کنی. اگر بخواهی. مثل الان من. 


+ حساب نمی‌کنم چند کلمه. 

Lullaby
۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۱


قبلاً گفته بودم که عاشق نور این موقعم؟ یکی دو ساعتی قبل از غروب و بعد از طلوع خورشید، یک نور طلایی و ملایم روی کتابخانه و تختم می‌افتد که خیلی زندگی‌بخش و تسکین‌دهنده‌ست. الان نشسته بودم جلوی میزم و ویرایش می‌کردم و کتابخانه و تختم درست روبه‌روی مسیر چشمانم است، وقتی سرم را از لپ‌تاپ بالا می‌آورم. یادم افتاد که بالاخره قرار است هرروز بنویسم یا هروقت داستانی نداشتم اینجا بنویسم. نوشتنی زیاد دارم. فکر کنم این را همیشه می‌گویم. اما برای مسابقه‌ای که دیر متوجهش شدم، باید زود بیفتم به نوشتن. آن هم رمان. دو سال است رمان ننوشتم. قرار است با تینوویل بنویسم و این مسابقه هم که اضافه شده، دیگر واقعاً باید یکی از ایده‌هایم را بنویسم. وگرنه تا ابد بهانه دارم برای ننوشتن.


یک جلسه کارگاه نمایشنامه‌نویسی که رفتم فهمیدم بی‌سوادی از همه‌جایم نشست می‌کند و اینکه بقیه همکلاسی‌ها از من هم کمتر خوانده و دیده‌اند فرقی در بی‌سوادی‌ام ایجاد نمی‌کند. با این بوطیقای ضعیف چطور می‌خواهم بنویسم. به هرکه می‌تواند بنویسد و از من بهتر می‌نویسد حسادت می‌کنم. درواقع غبطه می‌خورم. حسادت با خودش پیامدهای منفی دارد. برای من ندارد. 


باید با چند نفر حرف بزنم ولی این‌قدر کار دارم که بعضی روزها منتظرم شب شود و بخوابم. تازه اگر درست بخوابم. چند هفتۀ پیش با خیام رفته بودیم شهرکتاب. بامزه اینجاست که شهرکتاب و پردیس‌کتاب و بنیاد و خانه‌هامان خیلی به هم نزدیک است. برای همین خیلی شب‌ها باهم می‌رویم کتاب‌باز می‌بینیم. یک روز نرفتیم کتاب‌باز ببینیم و رفتیم شهرکتاب و آن‌قدر ایستاده لای کتاب‌ها چرخیدم که کمردرد گرفتم. آخر کلاه کافکای براتیگان را برداشتم و به خیام گفتم من این را همین‌جا می‌خوانم و تمامش می‌کنم. قطری نداشت، شعر بود با سطرهای درشت و نقاشی و این چیزها. خواندنش زمانی نمی‌برد. جلوی خودم را گرفتم که چند تا کتابی را که از براتیگان نداشتم نخرم. با خیلی چیزهای دیگر. 


یک کتاب هست به نام در جاده. کتاب شاخصی‌ست که توی ایران خیلی شناخته نشده. تازه هم ترجمه شده. به خیام گفته بودم اگر خواست نمایشگاه عکس برگزار کند اسمش را بگذارد در جاده. چون عکس‌هایی که گرفته بود مال موقعی بود که رفته بود مسافرت و بیشترشان از جاده بود. چقدر بود. اما هنوز که اعتمادبه‌نفس این کارها را ندارد وگرنه قرابت جالبی می‌شد. شاید هم نمی‌شد. خیام آن‌قدر خوب است که نمی‌توانم ترکش کنم. هربار می‌خواهم بروم خانه‌مان دلتنگ می‌شوم. نباید یک آدم این‌قدر خوب و دلپذیر و خوشایند باشد. این‌طوری آدم حس می‌کند هر آن می‌تواند گند بزند. 


توی این یک هفته‌ای که اینجا ننوشتم چندبار خواستم بنویسم ولی می‌دانستم مثل الان انسجام محتوایی نخواهد داشت. هنوز حالم خوب است، به‌هرحال. مسخره‌ست که زندگی‌ام تقسیم شده به دوره‌های ناخوشی و تلاش برای خوشی. می‌خواهم یک رمان بنویسم به نام اندوه شادی. هرچند که با اندوه راوی، نام وبلاگ نعیمه بخشی قرابت دارد و نمی‌دانم بد است یا خوب. شاید اصلاً اسم همین رمانی را که می‌خواهم بنویسم بگذارم این. البته به رمان دیگری می‌خورد. تازگی فهمیدم طلا و الماس داستان‌کوتاه نیست و بهتر است داستان‌بلندش کنم و تغییراتی دهم. راستش هنوز فاز نجات‌غریق را ندارم، حتی دیگر دوستش ندارم و هربار قسمتی از آن را می‌خوانم از نوشتنش منزجر می‌شوم. 


نمی‌خواهم بروم شنا. من خیلی شنا را دوست داشتم، چه مرگم شده که یک مدت تنبلی می‌کنم و نمی‌خواهم. البته دلیلش را می‌دانم. بد بلایی دارد سرم می‌آید. امیدوارم یک جا بالاخره تمام شود وگرنه خودم را می‌کشم. قبلش به تفصیل توضیح می‌دهم چه بلایی و چرا. سیصد دلیلم را خواهم گفت. خیلی ناراحت‌کننده‌ست که بخواهم این‌طوری تمام شود. ولی حالم دارد به‌هم می‌خورد از این زندگی. تا وقتی تنهایم یا با خیامم یا دوستانم زندگی خواستنی‌ست. غیر این‌ها زباله‌ست و می‌خواهم تمام شود. واقعاً حس می‌کنم زندگی همین‌قدر خواهان نابودی‌ام است. 


+ ششصد و دوازده کلمه.

Lullaby
۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۵:۵۸


سمانه توی وبلاگش نوشته نمی‌داند آنجایی که دیگر به آنچه می‌خواهی نمی‌رسی و تلاش نمی‌کنی بهشت است یا جهنم. با خودم گفتم چرا برزخ نه؟ دیدم محمد فائزی کامنت گذاشته شایدم برزخ. می‌خواهم بگویم چقدر دغدغه‌هامان مشترک است. انسان می‌تواند وحشی و بی‌شعور و ویران‌گر باشد و همین منایی که با سمانه همدردی می‌کند یک جای دیگر می‌تواند دلش را بشکند یا خونش را بریزد و غمش نباشد. برای همین دنبال لحظه‌هایی هرچند اندکیم که ثابت کنیم هی من آن‌قدر هم وحشی نیستم. من مثل بقیه آدم‌ها نیستم. می‌توانم توی دردت شریک شوم و به تو آسیب نزنم. می‌توانم حتی شریک نشوم اما آسیب هم نزنم. این هم خودش خیلی اهمیت دارد.


حالا چیزی که این پست سمانه یادم آورد، این بود که من شخصاً خیلی وقت‌ها برای چیزی خیلی تلاش کرده‌ام و بعد خسته شده و ول کرده‌ام. مهم نیست الان متأسفم که ولش کرده‌ام یا معتقدم کار درستی کردم. اما آنجایی برایم عجیب است که چندی بعد بدون اینکه تلاشی کنم یا با کمترین تلاش یا حتی وقتی گذاشتمش کنار و اصلاً ته ذهنم هم نیست، یک‌هو برایم اتفاق افتاده. این خیلی عجیب است؛ چون تو دیگر چنین چیزی را نخواسته‌ای. ممکن است خوشحال شوی، چون هنوز هم می‌تواند به‌دردت بخورد. مثلاً نشری که مرا در کمال تعجب رد کرد، چندی بعد پذیرفت. هرچند هنوز باورم نمی‌شود و حس خوبی به قضیه ندارم و احساس می‌کنم عزت نفسم کمی اذیت شده و در آیندۀ کاری‌ام به مشکل برمی‌خورم. 


ولی یک وقتی هم هست که برایت اتفاق می‌افتد و دیگر صددرصد مطمئنی که نمی‌خواهی‌اش. همان موقع آن را می‌خواستی و تمام. یک وقتی هم هست که برایت اتفاق نیفتاده و مدتی مدام به خودت گفته‌ای ببین تو لیاقت چنین چیزی را نداشتی. اشتباهاتی داشتی، کم‌وکاستی‌هایی داشتی و باید بیشتر تلاش کنی. بعد می‌بینی برایت اتفاق می‌افتد و شاید فقط ده درصد بتوانی خوشحال باشی. نود درصد نگرانی! نگرانی که عه، من تمام این مدت به خودم گفتم آماده نیستم. صلاحیتش را ندارم. الان که مرا پذیرفته‌اند یعنی چه؟ نکند گند بزنم؟ نکند مسخره‌بازی‌ست؟ مثل پارسال که از رانندگی آمدم دیدم توی چهارتا گروه ملت دارند هی می‌نویسند تبریک منا جان. موفق باشید خانم تابش. ده درصد خوشحال شدم ولی نود درصد نگران بودم و خواندن تبریک‌ها و دلگرمی‌ها بیشتر نگرانم کرد. چیزی برایم پیش آمده بود که اصلاً انتظارش را نداشتم و خیلی بزرگ‌تر از تلاشم بود. کمتر کسی هم باور می‌کرد این حرف را. بقیه فکر می‌کنند داری خودت را لوس می‌کنی. آخر چرا باید خودم را لوس کنم. 


می‌دانم بعضی‌ها الکی خودشان را لوس می‌کنند. مثلاً این‌هایی که رتبه‌های تک رقمی کنکور می‌شوند. خیلی‌هاشان می‌گویند نه ما تلاشش را کردیم و برای رتبۀ تک رقمی خواندیم. ولی خیلی‌ها هم می‌گویند من اصلاً انتظارش را نداشتم. بابا مگر می‌شود؟! رتبۀ سه رقمی را می‌توانی بگویی انتظارش را نداشتم. هرچه سخت‌تر باشد معلوم است که انتظارت هم بیشتر است. وگرنه به آن نمی‌رسی. من اگر برای پانصد بخوانم و چهارصد شوم می‌توانم بگویم انتظارش را نداشتم. ولی لامصب تک رقمی را بگویی انتظار نداشتم خودت و بقیه را اسکل کرده‌ای دیگر. تو یک آرمان سفت و سخت داشتی. توی شنا طرف برای یک ثانیه بیشتر تلاش می‌کند. اگر یک ثانیه‌ها را جدی نگیرد چیزی گیرش نمی‌آید. آن‌هایی که مدال گرفته‌اند اختلاف ثانیه‌ای باهم دارند. یعنی درک کرده‌اند رقابت این‌قدر فشرده و حساس است. بعد بگوید نه من انتظارش را نداشتم؟ می‌توانی بگویی انتظار نداشتم طلا بگیرم، فکر می‌کردم شاید نقره بگیرم. ولی اینکه انتظار نداشته باشی جزو مدال‌آورندگان باشی دیگر شوخی‌ست. توی مستند بی‌بی‌سی دربارۀ مریم میرزاخانی یکی از هم‌دوره‌ای‌هایش می‌گوید مریم بعد از المپیاد گفته برویم برای مدال فیلدز. یعنی وقتی واقعاً یک چیز را بخواهی به آن می‌رسی. حالا نمی‌دانم چرا برای بعضی‌ها کلاس دارد بگویند نه ما فکر نمی‌کردیم فلان شویم. پس برای چه تلاش کرده بودی؟ 


چقدر حرف زدم سر همین یک مثال. قرار نبود بیایم این‌ها را بگویم. می‌خواستم بگویم یک هفته از آخرین روزنوشتم می‌گذرد و به روی خودم نیاورده‌ام و دارم می‌نویسم. جالب اینکه هفتۀ پیش هم شنبه بود که نوشتم. شنبه‌ها تعطیلم و روزهای تعطیل واقعاً آدم اگر ننویسد تا پایان روز حس می‌کند چیزی را یادش رفته. من هفتۀ راضی‌کننده‌ای داشتم. بعله به دو تا از مسابقه‌ها نرسیدم. ولی از الان دارم برای بقیه برنامه می‌ریزم که بعد نیایم غر بزنم من بی‌عرضه و ناتوان و شکست‌خورده‌ام. حداقل کاری کرده باشم بعد بگویم این چیزها هستم. کاری نکرده چطور بگویم. این هم جزو همان لوس‌بازی حساب می‌شود. 


همین چندروز کلی کار انجام دادم ولی هنوز توی زبان کُندم. فهمیدم یکی از اشکال‌هایش چیست. من دقیق مشخص نمی‌کردم. توی برنامۀ روزانه‌ام می‌نوشتم انگلیسی. حالا اگر کار می‌کردم تیک می‌زدم، کار نمی‌کردم نمی‌زدم. گاهی هم انگلیسی را چند شاخه می‌کردم و سه چهارتا زیرشاخه برایش می‌نوشتم که یعنی باید این‌ها را انجام دهم تا تیک بخورد. الان هرکدام را جدا نوشته‌ام. هرچند باز هم برنامۀ راحتی‌ست. زیرشاخه‌هایش زیادند ولی همه راحت‌اند. با خودم می‌گویم شاید فکر می‌کنم که راحت‌اند. همه از منابع حساب می‌شوند. مگر می‌خواهی چه کار کنی؟ همین‌ها را جدی بگیر و انجام بده تا بتوانی به سخت‌هایش هم برسی. انجام‌نداده چطور می‌خواهی یک‌هو از پس سخت‌ها بربیایی.


برنامۀ امروزم شلوغ است، با اینکه می‌دانم نباید شلوغش کنم. یک روز در میان شلوغ و خلوت کرده‌ام. این از همه بهتر است. هم راحت‌طلبیِ فطری‌ام خیالش جمع است، هم آرمان‌گرای بی‌مصرفِ درونم. 


+ هشتصد و هفتاد و دو کلمه.


Lullaby
۰۵ آبان ۹۷ ، ۱۲:۳۳


1. از آنجایی که فعلاً تصمیم ندارم در رشتۀ علوم‌اعصاب ادامۀ تحصیل دهم، چندتا کانال علمی و خوب را نگه داشته‌ام که فضای ذهنی‌ام از آن دور نشود. چیزهای بسیار جالبی این‌ها می‌گذارند. مثلاً یکی‌شان می‌گفت برخلاف باور عامه، دروغ گفتن ناشی از هوش بالا نیست. درواقع این سیستم غلط شناختیِ ذهن است که توی گرفتاری می‌افتد، دروغ می‌بافد. اتفاقاً کسانی که هوش بالایی دارند، به‌ندرت دروغ می‌گویند؛ چون پیامدهای دروغ گفتن را می‌سنجند و می‌دانند دروغ در کوتاه‌مدت جواب می‌دهد و مدام باید فکر آینده را داشته باشند و چون در آینده هم به‌خاطر دروغ‌های گذشته باز هم دروغ می‌گویند، در یک لوب گیر می‌کنند که اگر از اول راست می‌گفتند خیلی راحت پیش می‌رفت. انگار مغز چندین سیناپس موقت درست می‌کند و پیوندهای ضعیف می‌زند و این نظام فکری انسان را مختل می‌کند. حتی روی نحوۀ استدلال کردن‌شان تأثیر می‌گذارد و این ناخودآگاه آدم را نامعتمد می‌کند.


یا در متنی دیگر دربارۀ افسانۀ ما فقط از ده درصد مغزمان استفاده می‌کنیم خواندم. اگر فیلم لوسی را با بازی اسکارلت جوهانسون دیده باشید، تقریباً دربارۀ چنین افسانه‌ای‌ست. بسیاری از کارهایی که ما انجام می‌دهیم تمامی مراکز مغز را درگیر می‌کند؛ چون مدت‌هاست که تئوری اختصاصی بودنِ مغز رد شده. یعنی اینکه هر بخش مربوط به یک چیزی باشد. البته که نمی‌توان کارکردهای نیمکره‌ها و ساقۀ مغز و نواحی کوچک‌تر را رد کرد، اما نه که فعالیت‌های مغز منحصر به این‌ها باشد. منتها نکته این است که هرچه کاری سخت‌تر و درگیرکننده‌تر برای ما باشد، مغز را هم بیشتر درگیر می‌کند. مثلاً رانندگی جزو کارهایی‌ست که تقریباً بیشتر نواحی مغز را درگیر می‌کند. همچنین موسیقی نواختن، و حتی شنیدن هر نوع موسیقی هم در شدت درگیری مغز دخیل است. پس نگران نباشیم که یک وقت از همۀ مغزمان کار نکشیم!


2. این چند روز خیام را ندیدم چون مهمان خارجی داشت. حالا کم بدبختیم که وقتی دو تا خارجی هم می‌آیند بدبختی‌هامان را گوشزد می‌کنند و حتی آن‌ها هم می‌فهمند ما چقدر بدبختیم! شاید نتیجۀ کلی این چند روز همین بود. هرچند گویا آدم‌های جالبی بودند و کلی از مشهد و غذاهایش خوش‌شان آمده بود. بار اولی هم نبود که به ایران آمده بودند و اینجا را خوب گشته‌اند. کلاً زوج خوش‌سفری بودند و همه‌جا رفته‌اند. 


خیام چند بار گفت تو هم بیا چهار تایی باشیم و برای خودت هم خوب است، ولی به‌قول خودش خودم را لوس کردم و نرفتم. چون دروغ چرا چند روز است کلافه‌ام. درد پریود دارم ولی چیزی نمی‌آید و وقتی درد داری اما چیزی نمی‌آید دیگر حسابی اعصابت خرد می‌شود. لامصب کار و زندگی دارد آدم. بعد باید هی فکر کند هر آن ممکن است پریود شود. 


از طرف دیگر نه که خیلی هم اجتماعی هستم، آن هم با خارجی‌ها، بروم خاموش بنشینم و جمع‌شان را سرد کنم که چه. خیام خیلی گرم و مهربان و راحت است، من آن‌طوری نیستم. خارجی‌ها هم به خودش گفتند. دفعۀ آخری هم که با هم تلفنی حرف زدیم، خانمه فهمید دارد با من حرف می‌زند. خیام هم پرسیده چطور فهمیده‌ای؟ او هم گفته مشخص است خیلی دوستش داری. می‌دانم انگار آدم این را توی فیلمی دیده یا در کتابی خوانده، اما خارجی‌ها که مثل ما تعارف نمی‌کنند یا الکی حرفی را بزنند. حتی به‌قدری با هم خوب شده بودند که وقتی رفتند پسران کریم، مَرده خواسته همۀ غذا را حساب کند و خیام گفته چرا ایرانی‌بازی درمی‌آوری. :))) هرچند که یارو کاملاً جدی بوده و تعارف و این‌ها نمی‌دانند که. 


خلاصه این چند روز سرش بندِ مهمان‌هایش بود و به‌نظرم اتفاق خوبی برایش بود. چیزی که ما کم داریم تنوع است و در همین حد هم باید کلاه‌مان را بیندازیم هوا. همین‌قدر بدبختیم.


3. دارم کتاب اندیشه و زبانِ ویگوتسکی را می‌خوانم و هر چند صفحه یک بار لبخندی پهن و طعنه‌آمیز می‌نشیند روی لبم. یارو سی و هشت سالگی سکته زده، وگرنه زنده بود خدا می‌داند دیگر می‌خواست چه‌کار کند. بعد شما نگاه کنید پیاژه با آن همه اعتبارش بخشی از همین کتاب را تدوین کرده که شامل نقدهای ویگوتسکی به نظریۀ خودش بوده! مسخره‌اش را درآورده‌اید دیگر! 


4. حدس بزنید چندتا کتاب امانتی دارم. سه تا از دانشگاه، دو تا از مطهره، چهارتا از تهمینه. تازه این‌ها کتاب‌هایی‌ست که امانت گرفته‌ام و نخوانده‌ام. چندتایی هم امانت گرفته و خوانده و هنوز پس نداده‌ام. بااین‌حال با خوش‌بینی امیدوارم تا آخر سال میلادی همۀ کتاب‌های روی میزم را هم بخوانم که بیست سی تایی هستند. فکر نکنید غرب‌زده‌ام که با تقویم میلادی حساب می‌کنم، چون بنا به دلایل دیگری غرب‌زده‌ام و فقط به این برمی‌گردد که مطالعه را با گودریدز پیش می‌روم.


راستش کارهای خیلی مهمی دارم و وقت هم ندارم. ولی باز چند روز است ننوشتم و بیشتر از این نمی‌خواهم امروز و فردا کنم. این چهارتا باشد تا بعد.


+ هفتصد و هفتاد و چهار کلمه.

Lullaby
۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۸


نمی‌خواهم، نمی‌خواهم، نمی‌خواهم خوب باشم. به هیچ شکلی نمی‌خواهم خوب باشم. من هم مستأصل و وحشت‌زده‌ام و هرچه سعی می‌کنم اهمیت ندهم نمی‌شود. یعنی من زیادی توجه می‌کنم به چیزهایی که خیلی‌ها اهمیت نمی‌دهند؟ خب برای من مهم است. من وحشت می‌کنم و واقعاً واقعاً نیاز دارم به اتفاقی خوب. خیلی نیاز دارم، سخت نیاز دارم، همین‌قدر درمانده و مستأصلم و از خودم یک منای قوی ساخته بودم که می‌تواند دیگران را بریزد دور و خالصانه برای تمام چیزهایی که می‌خواهد حتی نجنگد. بلکه با اعتمادبه‌نفس و گشاده‌رویی به دست بیاورد. چرا باید جنگید. چرا باید مستهلک شوی و آسیب ببینی. 


تهمینه سال اول بعد از دومین کنفرانس دانشگاهم گفت منا حالت خوبه؟ و من گفتم نه، اصلاً خوب نیستم. همین امروز این را تعریف کرد و از اینکه این‌قدر توانسته بودم سفت و سخت حالم را بگویم و خودم را ابراز کنم خوشش آمده بود. می‌دانید من خیلی جاها اشتباه ساکت شدم. جاهایی که رک و صریح بودم خودم هم خوشم می‌آید از خودم. شاید هر کسی جای من بود دیگر به چنین چیزی تن نمی‌داد ولی می‌دانید که من چقدر می‌توانم لجباز باشم و خوشحالم، باور کنید اگر از هیچ‌چیز خوشحال نباشم از اینکه می‌توانم به خودم متکی باشم بسیار خوشحالم. که نمی‌گذارم چیزی برایم غول شود و پسم بزند. من نهنگِ قاتلم، به قصد سد می‌شکنم. این مصرع از آخرین شعری بود که توی عمرم گفتم و برمی‌گردد به دو سال پیش. از آن پس باز هم شعر گفتم ولی به خوبیِ این نشد. ابیاتی شدند که حس نمی‌کردم به شعر بینجامند. احساس کردم من دیگر در شعر تمام شده‌ام. من همچنان آن نهنگ قاتلم و دیگر نمی‌خواهم چیزی بعد از آن بگویم. همین‌قدر می‌خواهم وحشی و مصمم باشم.


قضیه این بود که من اولین کسی بودم توی ورودی‌مان که کنفرانس داد. کنفرانس اول من طوری بود که خیلی‌ها از من خوش‌شان آمد. از آنجا به بعد من فقط یک دختر منزوی و تودار نبودم. نشان دادم تو می‌توانی منزوی و تودار و غیراجتماعی باشی اما به‌وقتش خوب صحبت کنی و کاری را که باید انجام دهی. اما کنفرانس دوم چنان افتضاحی شد که داغونم کرد. یعنی من کاملاً در موضعی دیگر قرار گرفتم و بقیه هم در حالتی دیگر نسبت به من. از استاد آن درس خیلی بدم آمد چون حتی خودش هم متوجه نشد چه شد و کار من برایش هیچ ارزشی نداشت. 


ولی از این حس گذشتم و ترم بعد هم که باز با او داشتیم، خواستم نمرۀ کامل بگیرم. مباحث یک را شده بودم چهارده ترم اول. مباحث دو را شدم بیست. رشد یک را هم شدم بیست. رشد دو را هم شدم بیست. کاری کردم که همۀ حواسش به من بود. مشارکت چندبرابری به خرج دادم که هرکس جای من بود می‌گفت گور بابایش. اما نمی‌خواستم ببازم. نمی‌خواستم پیش خودم کم بیاورم. وگرنه آن ناراحتی می‌ماند. شاید دیگر نمی‌توانستم راحت برخورد کنم. می‌خواستم متوجه شود من می‌توانم چقدر محکم باشم. چند نفر از بچه‌ها به من گفتند ما دیدیم تو آن‌طور شدی گفتیم هیچ‌وقت کنفرانس نمی‌دهیم. ولی وقتی دیدیم ادامه دادی و هر کنفرانس بهتر از قبلی شدی و هیچ ترسی نداشتی، جرئت پیدا کردیم. شاید این حرف‌ها خیلی خودشیفته‌مآبانه باشد. شاید چابلوسی باشد. ولی این ریزه‌ریزه‌ها پیکرۀ شخصیت آدم را می‌سازند، بخواهی نخواهی.


از این حرف‌ها می‌توانم ساعت‌ها بزنم. ولی حین نوشتن این پست داشتم با محمدحسین حرف می‌زدم و اینکه یک هم‌رشته‌ای‌ات با کلی زمینۀ مشترک و دوستی‌‌تان این‌قدر تو را به وجد می‌آورد که باز وحشی‌تر پیش بروی باعث می‌شود حتی نخواهم این‌ها را بنویسم و به‌جایش ماتحتم را جمع کنم و داستان‌هایم را بنویسم. من می‌دانم باید بنویسم، می‌خواهم که بنویسم و تا پایان این ماه نیاز داشتم حداقل چهار تا داستان بنویسم که دستم پُر باشد برای جشنواره‌ها. ولی فقط یکی دارم و توی پنج شش روز باید به خودم بجنبم. شاید هم نباید بجنبم. همیشه راهی هست و من هم آدمی‌ام که راهم را همیشه پیدا کرده‌ام.


+ هزار و چهارصد و چهل کلمه. چه زیاد شد. پست قبلی تمرین نوشتن حساب نمی‌شود خیلی. قدیمی هم هست. اقلاً مال سه ماه پیش. 



Lullaby
۲۴ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۰


من این آهنگ tonight التون جان رو خیلی دوست دارم و درعین‌حال برام دردناکه. باز تناقض اونجاییه که نوستالژیک هم هست. توی اسفند اینا با سمیه و هدی رفتیم سینما هنر و تجربه، تمارض رو دیدیم. که من خیلی پسندیدمش و بعدش راه می‌رفتیم هی حرف می‌زدیم درباره‌ش بااینکه هرسه‌نامون دیرمون شده بود و ده شب رسیدم خونه. این آهنگ التون جان رو من هیچ‌وقت نشنیده بودم، معروفم هست اتفاقاً. ولی خب، نشنیده بودم. یه تیکۀ تمارض هست که خیلی پیوند قشنگی از فیلم به این آهنگ زده. سمیه هم همون‌جا به این تیکه اشاره کرد و گفت چقدر آهنگش قشنگه. می‌شناسی؟ گفتم نه. با خودم گفتم برم خونه حتماً دانلودش کنم. برا سمیه هم فرستادم. داشتم بش گوش می‌دادم که دیدم آخرهای آهنگ خیلی ناراحت می‌شم. ینی کلاً آهنگِ خوشحالی‌برانگیزی هم نیست. ولی دوست داری غمش رو بشنوی. جدا از خودِ موسیقیِ محشرش که دوست داری با صدای بلنـــد پخش شه.


رفتم متنش رو پیدا کردم و با آهنگ از روش خوندم. رسیدم به این تیکه: 


tonight
Just let the curtains close in silence
Tonight
Why not approach with less defiance
The man who'd love to see you smile
Who'd love to see you smile

و زدم زیر گریه. بدجورها. ازین گریه‌هایی که همۀ صورتت مچاله می‌شه و ناله می‌کنی و نفست بالا نمی‌آد. تا مدت‌ها هربار گوشش می‌دادم حالم بد می‌شد. یا گریه‌م می‌گرفت، حالا با شدت کمتر، یا یه غم عظیمی یهو جمع می‌شد توی سینه‌م و هُلم می‌داد توی خودم. بدتر اینکه آهنگ قشنگیه و دوست داری گوشش بدی هی، ولی خب درد هم داره. 

خیلی هم درد داره.

اون شبِ تولد هم گفت یه شعر نوشته بوده برام و چون کامل نشده با تشریفات تقدیم نکرده. دارم مثل خودش می‌گم، خیلی لفظ قلم حرف می‌زنه خب. برعکس من که می‌گم برو باب اشکال نداره. برام خوند و چطور بگم... از تولدم یه چیزهایی رو حس می‌کردم، این شعره هم که مضاف بر اونا. قبلاً هم گفتم ماها دختریم در قُدترین حالت هم خوش‌مون می‌آد توجه کسی رو که آدم جالبیه برامون جلب کنیم. ولی خب منم توی سرم پُرِ فکرها و نتیجه‌گیری‌های منفی بود. 

اومدم خونه و اینو گوش دادم و به خودم گفتم نع. هرکی می‌خواد باشه. آره شاید بعداً پشیمون شی ولی الان نع. مستهلک‌تر ازین حرفایی که بتونی شروع کنی و دووم بیاری. هرکی دیگه هم این مدت چیزی گفته یا کاری کرده گفتی نع. پشیمون هم نشدی، حالا هرچقدرم خوب بوده. 

برا همین سعی کردم دیگه دوتایی جایی نریم. ما خونه‌هامون خیلی به‌هم نزدیکه. خیلی جاها باهم می‌رفتیم. با خودم گفتم دیگه باش جایی نمی‌رم. نمی‌خوام چیزی پیش بیاد. هرچند بش نمی‌خوره از یکی مثل من خوشش بیاد و احتمالاً فقط آدم خیلی خیلی مهربون و توجه‌کننده‌ایه. البته با این نوع تفکر هم مشکل دارم، ولی اون لحظه فقط می‌خواستم چیزی پیش نیاد. 

دیگه نمی‌دونم چی شده. نمی‌دونم چی می‌شه. 
Lullaby
۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۸:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر


امروز خیلی خوشحال بودم. نمی‌دانم چرا. دو سه روزی‌ست که دارم انیمه می‌بینم. ولی ربطی به انیمه دیدن ندارد. فقط چند روز پیش متوجه شدم مدت‌هاست که انیمه ندیده‌ام. آن هم وقتی این همه انیمه دارم. تازه خیلی‌هاشان کم‌قسمت‌اند. برای همین تصادفی یکی از کمترین‌ها را انتخاب کردم که ببینم: blood lad. موجودات ماوراطبیعی دارد. خون‌آشام و گرگینه و غول و روح و شیاطین. ترغیب شده‌ام یک داستان خون‌آشامی بنویسم. خدا نکند چیزی برود روی مخم.


با کریمی هم‌کلاس بودم و کنارم نشست. گفتم موهایم را کوتاه کردم، بالاخره. چشم‌هایش گرد شد و دست برد تا از روی مقنعه به حجمِ معمولِ موهایم دست بزند. اما با همان چشم‌های گردشده به سرِ سبک‌شده‌ام دست کشید. برایش گفتم که نمی‌خواستم این همه کوتاه شود. گفتم تا شانه، نه روی شانه. تا خود شانه. چون موهایم فر می‌خورد و بالاتر می‌رود، تا همان روی شانه می‌رود. اول هم تا روی شانه زد ولی باز کمی دیگر کوتاه کرد و شد این. 


هرچند سرم خیلی سبک شده و قیافۀ جدیدم را دوست دارم. شش سالی بود که موهایم را کوتاه نکرده بودم. آن همه مو یک وقت‌هایی واقعاً اعصابم را به‌هم می‌ریخت. ضمن اینکه زیاد هم می‌ریخت. همۀ اتاقم را موهایم می‌گرفت. دست که می‌کشیدم مو می‌آمد بیرون. راحت شدم. برای ری هم توی تلگرام ویدیو گرفتم و نشانش دادم و کلی خوشش آمد. گفت تا حالا تو را با موهای کوتاه ندیده بودم. راست گفت. شش سال است با هم دوستیم و مرا با موهای کوتاه ندیده بود. نمی‌دانم عقده‌ای حساب می‌شوم یا نه، اما واقعاً نیاز دارم از دوروبری‌هایم بشنوم که موهایم خیلی خوب شده و کار خوبی کردم. 


فیدیبو به مناسبت تولد نشر چشمه کد تخفیف گذاشته و دو تا مجموعه‌داستان ایرانی ازش خریدم. خیلی انتخاب برایم سخت بود؛ چون می‌دانید که کتابِ نخوانده زیاد دارم، حتی روی فیدیبو. درثانی خیلی دوست دارم کارهای ایرانی را هم بخوانم، با هر کیفیتی که باشند. حال‌وهوای ادبیات‌داستانی ایران باید توی دست‌مان باشد. هرچقدر هم بگوییم هنوز خیلی فاصله دارد. هنوز خیلی فاصله دارد، اما وقتی نمی‌خوانی چه انتظاری داری. روی چه حساب این حرف را می‌زنی. صرفِ آمار و ارقام؟ پس درک و دریافت خودت چه می‌شود. از طرفی دلم می‌خواد بخرم‌شان. ولی باید این فکر را هم بیندازم دور. چون می‌شود خرج زیادی. توی این گرانی. با خودم گفتم از روی فیدیبو بخوان، اگر خیلی خوشت آمد برو بخر. این خیلی معقول‌تر است. 


چشمه‌خوان هم رایگان روی فیدیبو بود. بدم نمی‌آمد بخوانم‌شان. چندتاشان را دانلود کردم و کل مسیر تا خانه دو تا چشمه‌خوان خواندم؛ بی‌وقفه و با ولع. بسیار دوست‌شان داشتم. کلی اطلاعات خوب به آدم می‌دهند. بعد فکر کردم چقدر خوش به حالِ مترجمان و ویراستاران و نویسندگانی‌ست که با چشمه کار می‌کنند. دلم خواست کتابی با اسم چشمه بنویسم و نشر چشمه هم چاپ کند. خیلی خُنُک می‌شود، می‌دانم. ولی می‌توانم صفحۀ اولش به کانیا تقدیمش کنم. کانیا یعنی چشمه. آخر چرا باید یک نفر چنین اسم قشنگی داشته باشد و من همیشۀ خدا سر اینکه مُنا بدون واو هستم، جروبحث کنم.


می‌توانم یک سه‌گانه بنویسم. چرا سه‌گانه؟ چون یادم افتاد که چند سال پیش خواب دیده بودم با مدیوما رفته‌ایم به یک کتابفروشی و داشتیم حرف می‌زدیم که ردیف اول کتاب‌های پرفروشش کتابی دیدیم به نامِ چمن. مدیوما نگاهش کرد و گفت چمن، چه اسمی. چه اسمی‌اش را با کنجکاوی گفت، نه از سر ذوق یا تمسخر. بعد من با ناباوری به کتاب خیره شدم و گفتم عع! این را من نوشتم! 


بله مسخره‌ست که آدم بخواهد کتابی به نام چمن بنویسد. اما نمی‌دانید دنیا پر از کتاب‌هایی‌ست که اسامی محشر دارند و محتوایش چرت مخض است. یا کتاب‌هایی که عنوان خاصی ندارند و محتوای عالی. حالا قرار نیست از حیثیت چمن دفاع کنم، اما بدم نمی‌آید. اصلاً چرا سه‌گانه. اسم رمان که می‌آید به‌قول آذردخت بهرامی آدم ممکن است ایده‌اش را آب‌بندی کند. بیخیال، اگر رمان هم نشد مجموعه‌داستان هم خوب است. یک داستان چشمه. دیگری چمن. به این ترتیب. الان که سرخوشم دارم چنین حرف‌هایی می‌زنم. وگرنه من اگر آدمِ نوشتن باشم که نمی‌آیم اینجا بنویسم. ماتحتم را جمع می‌کنم و پیرنگ داستان‌هایم را می‌نویسم و می‌روم سراغ‌شان.


+ ششصد و هفتاد و سه کلمه.

Lullaby
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۲


دارم به این فکر می‌کنم که تمرین هرروز نوشتنم بیشتر از اینکه به تقویت نوشتنم کمک کند، کمک می‌کند که ننویسم. بله، ننویسم. درواقع تمرین هرروز نوشتن را آغاز کردم، به امید اینکه دستم روان شود و بتوانم بی‌پروا و نامحدود ایده‌هایم را بنویسم. توی این یک ماه چنین شده؟ 


خیر. هیچ فرقی نکرده‌ام. شاید به این خاطر که تمرین هرروز نوشتن را بهانه کرده‌ام تا ننویسم. دلم خوش باشد که دارم کاری می‌کنم. پس غر نزنم و هرروز بنویسم. نمی‌شود. نمی‌شود آدم این‌قدر بدون چهارچوب بنویسد. یا می‌شود؟ نمی‌دانم. نوشتن جزو کارهایی‌ست که خیلی دیر به نتیجه می‌رسد و بااینکه قواعدی کلی دارد، در شیوۀ اجرا و دامنه‌اش نهایت ندارد. 


تا پایان این ماه فقط نه روز مانده و من فقط یک داستان نوشته‌ام. نه که ذهنم به‌قدری باز شده باشد که داستان‌های قبلی‌ام را هم ویرایش کنم. هیچ. نوشتنم هیچ تغییری نکرده. مطلقاً هیچ تغییری. هرروز نوشتن شده برایم یک وظیفه. یک تکلیف که باید تا پایان روز تیک بخورد. 


این‌ها را نمی‌گویم که یعنی دیگر نمی‌خواهم هرروز بنویسم. نه، این باز بدتر است. فقط اینکه خودم را به هرروز نوشتن دلخوش کنم هم محدودکننده‌ست. اگر می‌خواهم با دستِ باز بنویسم، نباید در دایرۀ هرروز نوشتن و تیک زدنش بیفتم. از طرفی خیلی آرمانی و جوگیرانه‌ست که تا پایان ماه بخواهم چندتا داستان‌کوتاه بنویسم. نه دیگر نباید از آن طرف بام افتاد. ترجیح می‌دهم هرروز تلاش کنم بخشی از ایده‌هایم را بنویسم. اگر چیزی ازم درنیاید اینجا بنویسم. برای اینکه از نوشتن نیفتم درحقیقت. وگرنه نباید توی این قالب فرو بروم و از اصلش جا بمانم. اصل این بود که نوشتنِ روزانه سامان‌دهی مغزم را افزایش دهد تا بتوانم داستان‌هایم را بنویسم. 


آدم باید مدام ریزه‌ریزۀ امورش را به چالش بکشد انگار. 


+ دویست و هشتاد و چهار کلمه.

Lullaby
۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۳


قرار بود از فیلم‌هایی که به‌تازگی دیده‌ام بنویسم. آمدم که بنویسم. هرچند که از حالا بگویم این‌ها فقط نظر من است.


1. twice born: بهترین فیلم بخش خارجی اسکار یا یک جایزه‌ای شده بوده. موسیقی فیلم محشر بود. از لحاظ درام بخواهیم حساب کنیم آدم را جذب می‌کند اما من به‌شخصه تا نیم‌ساعت اولش درگیر داستان نمی‌شدم. ضرب‌آهنگش بالا بود، نه فقط بالا که گیج‌کننده هم بود. انگار خیلی هول‌هولی تدوین شده باشد. هنوز شخصیت‌های اول باهم تازه آشنا شده بودند که می‌پرید به صحنه‌ای دیگر. بعد به صحنه‌ای دیگر. 


این همان فیلمی است که یکی از اعضای نشست‌مان تمام‌قد ازش دفاع کرد، به‌عنوان یکی از بهترین نمونه‌‌های ضد جنگ. همان‌طور که قبلاً هم گفته بودم خیلی هم ضد جنگ نبود. نه که آدم ببیند و بگوید آخ آخ، جنگ چه بلایی سر آدم‌ها می‌آورد. بله بلاهایی سر این آدم‌ها آورده بود، اما در هر بستر دیگری هم بودند شاید رخ می‌داد. متوجهید؟ مثلاً آنچه در Hacksaw ridge رخ می‌دهد به‌نظرم آن فیلم را ضد جنگ کرده. هرچند جزو بهترین‌ها شاید نباشد. ولی twice born خود قصه‌اش طوری بوده که جنگ یک چیز فرعی در آن شده. 


اما اگر حوصله‌اش را دارید، بهش فرصت بدهید. از اواسط فیلم کاملاً ورق برمی‌گردد. یکسری گره‌ها به‌قدری پیش‌بینی‌ناپذیر باز می‌شوند که دهانت باز می‌ماند. ای دادِ بیداد. هرچند فیلمی‌ست که بیشتر احساسات مخاطبش را درگیر کرده تا منطقش را.


2. requim for a dream: بالاخره. جزو دویست و پنجاه فیلم برتر تاریخ است و فکر می‌کردم باید بگذارم بعد از بیست و پنج سالگی یا حتی دیرتر ببینم. از آن‌ فیلم‌هایی که تا چند روز حالت بد می‌ماند اما از فیلم اصلاً بدت نمی‌آید. فیلم خیلی عالی‌ست. بدجوری روی مغز و روان آدم می‌رود. روی مود خوبی بودم که دیدم وگرنه شاید حالم را بد می‌کرد. 


3. princess bridge: خیلی دلم می‌خواست کتابش را هم بخوانم. فیلمش که خیلی خوب بود. یک داستان پریان‌گونه داشت با طنزی که کمتر جایی شاید آدم ببیند. فیلمی‌ست که آدم را به ذوق می‌آورد.


4. biutiful: املایش درست است، از این بابت مطمئن باشید. خاویر باردم بازی می‌کند و کارگردانش کارگردان birdman است. ایناریتو؟ فکر کنم ایناریتوست. فیلمی‌ست که جزییات قشنگی دارد، غم‌انگیز است و البته دیدنش خیلی تأثیر خاصی روی آدم نمی‌گذارد. صرفاً یک فیلم خوش‌ساخت است. چیزی نیست که توصیه‌اش کنم. 


5. کنستانتین: یک فیلم ترسناک است اما من که ابداً نترسیدم. بله همان کنستانتین معروف است. شروعی بسیار جذاب دارد و آدم فکر می‌کند اوووف، برویم که حسابی بترسیم و میخِ فیلم شویم. ولی ما که حوصلۀ‌مان سر رفت و در دو نوبت دیدیمش. همان دختره‌ای که خواهرش بیمار روانی یک آسایشگاه بوده و خودش را کشته و خواهردوقلویش خوابش را می‌بیند، داستان را به تب و تاب می‌اندازد. ولی به‌قدری ضعیف فیلم پیش می‌رود که آدم دوست دارد یک نسخۀ دیگر از فیلم بسازند. حیف کیانو ریوزِ جذاب و جگر خب. 


6. predestination: این فیلم و فیلم بعدی هردوشان دو تا اشتراک دارند؛ با داستانش آدم وحشتناک درگیر می‌شود و مغزش ورم می‌کند، دیگر اینکه درون‌مایۀ مشابه دارند. شخصیت اولش هم (دختره‌ای که اسمش را نمی‌دانم) خیلی خوب بازی می‌کند. آدم دوست دارد جلویش بنشیند و به داستانش گوش بدهد. ناگفته نماند که این فیلم را از روی داستان‌کوتاهی به‌نام All you zombies ساخته‌اند. اقتباس معرکه‌ای‌ست، از معدود اقتباس‌هایی که قدرتمندند. به‌نظرم از داستانش هم بهتر بود. برای دیدنش فکرتان را رها و باز بگذارید.


7. Cloud Atlas: واو. صحنه‌صحنه‌اش توی ذهن آدم می‌ماند. به زمان فیلم نگاه می‌کنی و می‌گویی ای بابا چقدر طولانی‌ست، اما وقتی نمام می‌شود می‌خواهی بروی رمانش را بخوانی. افسوس که آن هم پانصد صفحه است و هوارتا کتابِ نخوانده داری. هایلی ریکامندد. منتها خودتان را بیشتر از قبلی آماده کنید.


8. the big lebowsky: فیلمی با شخصیت‌پردازی‌های باحال. خودِ داستان هم جالب است اما من یکی را که درگیر نمی‌کرد. به‌خاطر شخصیت‌ها تا آخر دیدم. این هم جزو فیلم‌های برتر است، اما با ندیدنش چیزی از دست‌تان نمی‌رود. فقط اگر می‌خواهید یک فیلم باحال با شخصیت‌های بامزه ببینید و سرحال شوید.


9. the great gatsby: این هم از اقتباس‌های خوب است. از دیدنش آدم حظ می‌کند. خیلی خوب توانسته از پس فضاهای توی کتابش بربیاید. از همه نظر فیلم خوبی‌ست.


10. the anthem af the heart: انیمۀ معروفی است که فکر می‌کردم مثل your name خیلی ازش خوشم بیاید و سرش احساساتی شوم، اما در کمال حیرت به‌شدت برایم لوس بود. :/ یعنی خیلی به فیلم فرصت دادم و صبور بودم و تا آخر هم دیدم که نظرم عوض شود، ولی نشد. اغراق‌آمیز. لوس. باورناپذیر. بله قبول دارم که پیامش بسیار مهم و ارزشمند بوده. اینکه حرف‌های‌مان یاد بقیه می‌ماند، کلمات می‌توانند آسیب بزنند، و نباید بگذاریم بقیه به‌خاطر کلمات برنجند و نتوانند حرف دل‌شان را بزنند و دور شوند. 


من اوایل فیلم را دوست داشتم. فلش‌بک‌هایی که به بچگی‌اش می‌زد، تصویری که از پدرش داشت، تخم‌مرغ. تخم‌مرغ بسیار نقش عالی‌ای داشت اما فقط همین. تغییرِ شخصیت‌ها باورپذیر نبودند. سؤال بی‌جواب و بدون منطق ایجاد می‌کرد. اینکه چرا دلش درد می‌گیرد. حتی اگر قلبش درد می‌گرفت باز می‌شد پذیرفت. اینکه چرا مادرش این همه سال با این مسئله زندگی کرده بود. چرا داستان عشق و عاشقی شد. یعنی به‌نظرم اگر داستان خودش از نظر احساسی به‌قدر کافی قوی بود، نیازی نبود عشق و عاشقی شود. چون با توجه به مضمونش واقعاً می‌توانست از نظر احساسی آدم را درگیر کند. اما نتوانسته بود و انگار سازندگانش این را می‌دانستند که چاشنی‌های دیگری هم اضافه کرده بودند. خلاصه که دوستش نداشتم.


11. Mary Shelly: تینوویل معرفی‌اش کرد و سریع دیدمش و دوست دارم باز هم ببینمش. ریتش خیلی بالا نیست، شش و خرده‌ای که ریت معمولی حساب می‌شود. اما برای کسانی‌که می‌نویسند یا کاری خلاقانه به‌صورت حرفه‌ای انجام می‌دهند بسیار الهام‌بخش است. به‌خصوص آخرهایش. دیالوگ‌ها، پلان‌ها، توی ذهن آدم می‌مانند. داستان پُر از جزییات و ریزه‌کاری‌ست. طوری که چیزی اضافه به‌نظر نمی‌آید، برعکس قبلی. 


12. on body and soul: رامین گفت ببینم چون با خواندن یکی از داستان‌های اخیرم یادش افتاده بود و گفت ببینم. ببینید این فیلم هیچ‌چیز غافلگیرکننده‌ای ندارد. کاملاً پیش‌بینی‌پذیر است، ساده‌ست، حتی شاید کلیشه‌ای‌ست، اما لذت‌بخش و دلپذیر است. دیدنش آدم را آرام می‌کند. زیرلایه‌اش به‌قدری قوی‌ست که فیلم را خیلی ساده و سرراست کرده. یک فیلم بی‌ادعا و زیبا.


13. what happened to Monday: یک فیلم آخرالزمانی و علمی‌تخیلی‌ست که ریت بالایی ندارد اما بگذارید خلاصه‌اش را بگویم که ببینید چه جذاب است: در آینده‌ای که منابع طبیعی به حداقل رسیده، یکی از افراد صلاحیت‌دار برنامۀ کاهش جمعیت را پیاده می‌کند. یعنی هر خانواده فقط یک بچه داشته باشد و بچه‌های دیگرش فریز شوند. اما این بین یک هفت‌قلو به‌طور غیرقانونی سی سال دوام می‌آورند. هفت‌قلویی که اسم‌های‌شان براساس روزهای هفته‌ست و هرکس روزِ اسمش بیرون ظاهر می‌شود. درحالی‌که هر هفت نفر در جهان بیرون یک نفر هستند و یک هویت دارند؛ کارن ستمن. گرۀ داستان جایی‌ست که یکی از خواهرها روز خودش بیرون می‌رود و دیگر برنمی‌گردد. از اسمش پیدا بود.


بابا خیلی ایده‌اش جذاب است، یا من این‌طور حس می‌کنم؟ 


14. a ghost story: نمی‌دانم بهترین فیلم کن شده بود یا جایزه‌ای دیگر. اما خیلی راغب نبودم ببینمش. تا اینکه بازش کردم و دیدم عع! کیسی افلک دارد که! رونی مارا دارد که! وای چرا این همه مدت ندیدمش!


خخخ. متأسفانه فقط بازیگرهایش دوست‌داشتنی بودند. خودِ فیلم آن‌قدر بچگانه‌ست که اگر تعریفش کنم باور نمی‌کنید برای چه این‌قدر ریتش بالاست. اصلاً باور نمی‌کنید چرا با همچین موضوعی فیلم ساخته‌اند. به بچگانگیِ shape of water است که اسکار هم برد. الان یادم افتاد هنوز بعضی از فیلم‌های اسکار را ندیدم که می‌گفتند از shape of water خیلی بهتر بودند. بگذریم، داستان یک روح واقعاً داستان یک روح است. منتها باید خودتان را مجاب کنید که اوهوم، این فیلم خیلی فلسفی و عمیق و احساس‌برانگیز است. خیلی مفهومی و خوش‌ساخت و چفت‌وبست‌دار است. 


البته که خوش‌ساخت و چفت‌وبست‌دار است، اما فقط همین. خیلی تلاش کرده یک فیلم فلسفی و عمیق و احساس‌برانگیز شود، ولی نشده. من خیلی تلاش کردم تحت تأثیر قرار بگیرم، چون بازیگرهایش را خیلی دوست دارم. ولی نبود. من آدمی‌ام که فیلم‌های زیادی ندیده‌ام و زیاد هم تحت تأثیر قرار می‌گیرم. بنابراین وقتی می‌گویم چنین فیلمی نبود، فکر کنم حرفم اطمینان‌بخش باشد. تا پایان فیلم امیدوار بودم چیزی خلاف نظرم اتفاق بیفتد. یک فیلمی به این سادگی و حتی بلاهت حتماً آخرهایش کاری با آدم می‌کند که بفهمی گول خوردی و گیرت بیندازد. اما نه، به همین سادگی‌ست. کیسی افلک تقریباً اواخر فیلم می‌گوید هرکسی گذشته‌ای دارد. این را در جواب رونی مارا می‌گوید که پرسیده چرا این‌قدر اصرار دارد توی این خانه بمانند. هرکسی گذشته‌ای دارد. آخ قلبم درد گرفت. چقدر تکان خوردم.


+ هزار و چهارصد و سه کلمه. 



Lullaby
۱۹ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۸


با دست پُر آمده‌ام. آن‌قدر حرف دارم که توی این دو سه روز دلم می‌خواست وویس بگیرم و وویس‌هایم را بگذارم یا وویس را تایپ کنم اما باز هم این قلم است که ساختارمند و نظام‌یافته می‌تواند افکارت را بریزد وسط. آمده‌ام که جبران کنم. 


شاید به‌نظر برسد از آخرین پستم که با گندت بزنند به پایان رسانده‌ام، حالم خوب نباشد. اما فقط احساس آن لحظه‌ و روزم را نوشته بودم. وقتی هرروز می‌نویسی خیلی بهتر می‌توانی احساساتت را تحلیل و تفکیک کنی. وگرنه حالم خوب است. راستش خوب‌تر از آنچه فکر می‌کردم. با اینکه ممکن بود به این خوبی نباشم. چرا؟ چون: 


1. نشری که فکر می‌کردم قبولم می‌کند در کمال حیرت ردم کرد. وقتی جغد شب گفت برایم جالب است که معیارشان چه بوده، فهمیدم ناراحتی‌ام بیراه نیست.


2. خیام چندروزی‌ست رفته سفر. دلم برایش خیلی تنگ شده، به‌‌خصوص وقت‌هایی که دارم از دانشگاه برمی‌گردم دلم می‌خواهد پیام بدهم و با او قرار بگذارم. اما یادم می‌افتد که دست کم هزار کیلومتر از من دورتر است. فکر می‌کردم دلتنگی بدخلقم می‌کند و از زیر کارهایم در می‌روم، ولی بازده‌ام بدتر که نشده هیچ، بهتر هم شده. تنهایی بیشتری دارم.


3. برای یکی از جشنواره‌ها ایمیلم نرسید. به همین مسخرگی. چندبار آدرس را چک کردم و درست بود. نمی‌دانم چرا نرسید. جشنوارۀ مهمی هم بود. نمی‌دانم دیگر.


4. از وضعیت زبان خواندنم راضی نیستم. باید خودم را بیشتر با آن درگیر کنم. 


5. باورم نمی‌شود و احتمالاً باورتان نمی‌شود که وزن اضافه کرده‌ام. اگر کسی به این مسئله اشاره کند، می‌گویم قرار نیست که همیشه وزن کم کنم و با واکنش مسخرۀ وای منا چقدر لاغر شدی مواجه شوم. تا جایی که یادم می‌آید همیشه همین را شنیده‌ام. هیچ‌وقت کسی نگفته وای منا چقدر چاق شدی. این همه که شنیدم لاغر شده‌ام لاغرم نکرده که وقتی بشنوم چاق شده‌ام چاقم کند. استدلال را داشته باشید.


6. اعداد اینجا فارسی نیستند. هارهارهار.


7. کانیا گم‌وگور شده. دلم برایش تنگ شده و نمی‌دانم باید چه کار کنم. قرار بود با هم بنویسیم. 


اما بگذارید اتفاق‌های خوب را هم بگویم:


1. گفته بودم که توی دانشگاه مشکلی برایم پیش آمده بود که فکر می‌کردم اعصابم را حسابی به هم می‌ریزد. تمام آخر هفته هم فکرم را مشغول کرده بود. ولی امروز در کمال راحتی حل شد! اصلاً امکان ندارد توی دانشگاه ما چیزی به‌راحتی حل شود. برای کوچک‌ترین چیزها اذیت می‌شوی. 


2. افتاده‌ام روی دور فیلم دیدن. هرچند روزی یک فیلم آدم ببیند مغزش ورم می‌کند اما خیلی هم کِیف می‌دهد. انگار سیناپس‌های مغزم هرس می‌شوند. 


3. تهمینه امروز برایم سیب‌خشک آورد. نمی‌دانم اسمش واقعاً این است یا از خودم درآورده‌ام. کلاس امروزش جدا از من بود و باید می‌رفت خانه اما گفت بمانم و کارم دارد. فکر کردم می‌خواهد صحبتی کند. بعد از اینکه کلی معطل من شد، آمد و گفت مادرم سیب خشک کرده. تو که چیزهای سالم دوست داری برایت آوردم. آن‌قدر خوشحال شدم که بغلش کردم. توی اتوبوس داشتم کتاب صوتی گوش می‌دادم و سیب‌خشک می‌خوردم.


4. گفتم کتاب صوتی. دارم کتاب صوتی بابا لنگ‌دراز را گوش می‌دهم. جین وبستر معرکه است، می‌دانستید؟ من از بچگی کارتون دلخواهم بابا لنگ‌دراز بود و اقلاً سه بار کارتونش را دیده‌ام. یک بارش همین سه چهار سال پیش بود و خیلی با جودی همذات‌پنداری می‌کردم، بعضی قسمت‌ها حتی اشک در چشم‌هایم حلقه می‌زد. وقتی برای اولین داستانی که توی مجله چاپ شد دستمزد گرفت، انگار برای خودم اتفاق افتاده بود. این‌قدر برایم واقعی بود. همیشه دلم می‌خواست کتابش را هم بخوانم. چندروز پیش دیدم نوار به مناسبت روز کودک تخفیف گذاشته برای کتاب‌های کودکش. من هم دانلودش کردم. نسخۀ زبان‌اصلی‌اش را هم دانلود کرده‌ام و خواهم خواند. اگر به رنج پی‌دی‌اف خواندن، آن هم انگلیسی فائق آیم.


5. هفتۀ دیگر کارگاه نمایشنامه‌نویسی می‌روم و امیدوارم کمکم کند اولین نمایشنامه‌ام را هم بنویسم؛ چون چندتایی ایده داشته‌ام اما هیچ‌وقت نتوانستم بنویسم.


6. برای اولین بار برای یکی از داستان‌کوتاه‌هایم پیرنگ نوشتم. من از معتقدان سرسختِ پیرنگ نوشتنم و به‌نظرم جزییات ذهنی مفت هم نمی‌ارزد. بااین‌حال همیشه برای رمان‌ یا داستان‌های بلندم می‌نوشتم، نه داستان‌کوتاه! چون فکرم این بود که نوشتن نمی‌خواهد. شاید کلاً سه خط بیشتر نشود پیرنگ. حتی حس می‌کردم محدودکننده‌ست، که این بهانۀ خیام هم بود اما بهتان توصیه می‌کنم ابداً توی این دام نیفتید. استادمان می‌گفت پیرنگ را بنویسیم و حین نوشتن اگر چیزی را خواستیم تغییر دهیم، تغییر دهیم! چیزی مطلق که نیست. پیرنگ باعث می‌شود بدانیم چهارچوب چیست. وقتی توی ذهن است فکر می‌کنیم می‌دانیم. درحالی‌که تا به قلم نیاید نمی‌فهمیم چقدر درونی شده و با ما درآمیخته. 


اولین بار شاید دورۀ روزنامه‌خراسان بود که به‌عنوان تمرین پیرنگ نوشتم. (یک سال می‌گذرد! پارسال همین موقع! عجب کلاس خوبی بود! گود اولد دیز!) پریروز برای داستان جدیدم که خرابش کردم نشستم طرح نوشتم. فکر می‌کنید چقدر شد؟ سه خط؟ خیر. شاید سه صفحه دست کم. حتی طرح نوشتن هم شبیه چیزی نیست که فکر می‌کنیم. وقتی نوشتمش خیلی احساس بهتری پیدا کردم. خیلی برایم واقعی‌تر شد. 


خب. خیلی نوشتم. می‌خواهم دربارۀ فیلم‌هایی که دیده‌ام نیز بنویسم اما تا همین جا هم زیاد شده. فعلاً تا همین جا، شاید فردا نوشتم.


+ هشتصد و سی و سه کلمه. 

Lullaby
۱۸ مهر ۹۷ ، ۱۸:۲۸