Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

 

ویرایش بیست و سوم آبان نود و نه: من زور زیادی دارم می‌زنم که حواسم رو قوی کنم، چون هرچی می‌گذره بیشتر می‌فهمم چقدر حواس و غرایز و احساسات آدم مهم‌ترن. از همه‌چی. انگار اساس همه‌چی‌ان. برای همین امشب این آهنگا رو تغییر می‌دم و یه جدید می‌ذارم که یادم بمونه. یادم بمونه هروقت جایی گیر کردم، به احساساتم رجوع کنم تا هرچیز دیگه‌ای، و صادقانه و بدون قضاوت و انتظار و باید و نباید و هر فکری بپذیرم‌شون. بله که کار سختیه، ولی حس خوبی به انجام دادنش دارم.

 

آهنگ رو باز نتونستم بذارم ولی. :))

 

 

Lullaby
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۰

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:

 

Man_nevis2@

 

 

+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

 

+ ویرایش سال نود و نه: دلبندانم، لابد می‌دونین خیلی وقته نیستیم. دوست داشتین لیو بدین، دوست داشتین هم بمونین، شاید یه حرکتی زدیم از شرمندگی. نکته اینه که فعلاً از شرمندگی هیچی نمی‌نویسیم.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۸ مخالفین ۰

 

آدمی جلوی هرچی بتونه حرف بزنه و نظریه‌پردازی کنه، جلوی مرگ خام و ساکته. هیچی ازش نمی‌دونه و شاید هیچ‌وقت بهش نتونه ورود کنه. نمی‌شه هیچی رو سرزنش کرد، حتی خود مرگ رو. البته، ما می‌تونیم اون نادکتری که سرطان رو تشخیص نداده بود رو سرزنش که هیچی، به افعال خیلی بدتری دچار کنیم، ولی بازم فایده نداره. یعنی مرگ از اون چیزهایی که هیچ جوره راه برگشت نداره، جبران‌ناپذیره. 

 

قضیه دراصل از آذر پیرارسال شروع شده بوده اما مثل حساسیت باهاش برخورد کرده بوده. دکتره. تا حسابی وزن کم می‌کنه و... خب، از حال و روز می‌افته. خرداد اینا. اونجا بوده که پیش دکتر دیگه‌ای می‌رن و ایشون می‌گه چه نشسته‌این که دیر اومدین حتی. سرطانه. تا حالا کجا بودین؟ حالا تو بیا بگو این وسط نه اون یارو نه کس دیگه‌ای تشخیص می‌داده چه‌شه این طفلک. تازه، این یارو هم اگه فهمیده، چون زن‌داییم که دکتره دورادور شنیده و گفته بیا برو این آزمایش‌ها رو بده. یعنی چه بسا اونم نمی‌گفت زودتر از این تلف می‌شد. 

 

بله، استرس دخیل بوده. درست قبلش دو تا استرس بزرگ متحمل شدن. و بدتر، سوگواری. دو تا سوگواری هم تجربه کردن. همین تابستون. بعد اون هم استرس‌ها زیاد و کم بودن، تغییرات زیادی زندگی‌شون پیدا کرد، تغییراتی که ناگزیر بودن و نمی‌شد جلوشون رو گرفت. از این تغییراتی که توی یه مرحله‌ای که هستی، برای اینکه توی مرحله باقی بمونی باید بهش عمل کنی. بعضاً تغییرات خوبی هم بودن. این وسط یه وقتا حالش بدتر می‌شد، یه وقتا خیلی خوب بود. انگار هیچیش نبود. رفتیم ویلا، حرف زدیم، خندیدیم، رفتیم خونه‌شون، همین دفعه‌آخری. که می‌گفتن درمان‌ها جواب داده و خیلی حالش بهتر شده. حرف زدیم، خندیدیم، انگار هیچیش نبود. 

 

تا اینکه سرما خورد. خب شیمی‌درمانی‌ها خیلی حساسن به مریضی. سیستم ایمنی‌شون ضعیفه. گفته بودن باید مراقب باشه. سرما خورد، خیلی سخت، حالش بد شد، بردنش تهران، دیدن نه فقط سرماخوردگی نیست. زده به جاهای دیگه. بستری کردنش. بهتر شد. بدتر شد. اون‌قدر بهتر شد که بردنش خونه، با دستگاه بود ولی. اون‌قدر بدتر شد که نمتونست نفس بکشه، برگردوندنش بیمارستان. خوب می‌شد. بد می‌شد. هرروز زنگ و خبر. بهتر شد؟ بدتره؟ 

 

از قبل عید یه حس سیاهی داشتم که این عید خوب نیست. نمی‌شه آدم کتمان کنه که این اتفاق نمی‌افته. بله، دقیقاً یکی از بستگان به همین نوع دچار بوده و اتفاقاً زنده مونده و سال‌ها می‌گذره ازش. شاید اون زودتر تشخیص داده شده. شاید این‌قدر شدید نبوده. نمدونم. ولی همه‌مون حس می‌کردیم که... این اتفاق احتمال داره بیفته. منتظر خبر بد بودیم. مامانم دل و دماغ هیچ کاری نداشت. خیلی حرفای تلخ و زننده می‌زد. نمتونستم سرزنشش کنم. داداشش بوده خب، اونم داداش کوچیک و این‌قدر عزیز. الانم می‌گه این همه جوون و پیر رو کرونا برد. اینم یه طور دیگه رفت. 

 

الانم یه چند روز می‌گفتن بهتر شده. یه کاری انجام دادن که گفتن اگه خوب بگذره دیگه می‌تونه بره خونه استراحت کنه. اون بخیر گذشت. فقط ضربان قلبش بالا بوده. تا ظهر خوب بود. زنگ زدن و گفتن عصر. 

 

آدم باورش نمی‌شه. همیشه همین‌طوریه. همین باورناپذیری. به‌خصوص وقتی طرف این‌قدر جوون و سالم و خفن بوده باشه.

Lullaby
۰۲ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۰۴

 

این اسمش چیه؟ تله‌پاتی؟ نزدیک بودن دل‌ها؟ آگاهیِ یه ناخودآگاهِ جمعی یا ناخودآگاهِ یه آگاهیِ جمعی؟ به‌هرحال، قبل اینکه mission blue پست بزنه، می‌خواستم بیام اینجا بنویسم. اومدم اینجا دیدم عع، دقیقاً چیزی زده که منم می‌خواستم بزنم. قدرت خدا.

 

یادمه قدیم‌ها ری می‌گفت بیست و چهار سالگی آدم باید خیلی خفن باشه. ترکیب چهار و شیش، خیلی باحال نیست؟ وقتی این حرف رو می‌زد که پونزده شونزده سال‌مون بود. نمدونم هنوز بهش اعتقاد داره یا نه، منم معتقد به جادوی اعداد و فلسفۀ ریاضی و این چیزها نیستم، اما می‌خوام بیست و چهار سالگیم خفن باشه. می‌خوام ترکیب چهار و شیشم خفن باشه، صرفاً به این دلیل که یک جا توی این زندگی یکی بهم گفت باید خفن باشه، صرفاً به این خاطر که "دلم می‌خواد" خفن باشه. چه اهمیتی داره چی کار کرده‌م و چی کار باید کنم؟ یه سال بیشتر قرار نیست بیست و چهار ساله باشم. هرچیزی رو آدم می‌تونه توی یک سال تجربه کنه، نه؟ چه بد، چه خوب، چه سخت، چه آسون، هرچی.

 

خوشحالم؟ افسرده‌م؟ ناامیدم؟ امیدوارم؟ نمدونم. همه‌شونم. یه ترکیبِ چهار در شیش از احساسات مختلفم و بیست و چهار تا احتمال پیش روی زندگیم وجود داره که با فکر کردن بهشون نمی‌خوام آرامش لحظه‌مو به‌هم بزنم. ممکنه دو ماه دیگه ایران نباشم. ممکنه تا آخر بهار ایران باشم. ممکنه سال دیگه هم ایران باشم. ممکنه گلاسگو باشم. سیتل باشم. بریستول باشم. گلوی باشم. میلان باشم. سنگاپور باشم. ویکتوریا باشم. نیوزیلند باشم. مشهد باشم. تهران باشم. یه جایی باشم که تا حالا جزو گزینه‌هامم نبوده. اصن نباشم. چه می‌دونم؟ فعلاً که هستم، همین که هستم و می‌خوام بیست‌چاری خفن باشه کافی نیست؟ 

 

می‌خوام خفن باشم. شاد باشم. سالم باشم. حالا چه اهمیتی داره امریکا باشم، سیبری باشم، مریخ باشم؟ 

 

توی بیست و سه سالگی خیلی تلاش کردم، حرص خوردم، گریه کردم، افسرده شدم، تا تهش رفتم، برگشتم، اما خوشحال هم بودم. چون کارهایی که دوست داشتم می‌کردم. نباید آدم فراموش کنه چون درگیر سختی‌ها می‌شه، چون کروناست، چون رقابت زیاده، چون گرونیه، چون نمدونی تا کِی زنده‌ای، خوشحال نباشی. من توی این سال خوشحال بودم چون خیلی چیزی یاد گرفتم. چون رشد کردم. خودم رو بیشتر شناختم. آزمون و خطا کردم. فکر زیاد کردم. جسارت کردم. عشق ورزیدم. تا جایی که تونستم دست بقیه رم گرفتم. جمعه‌ها باوجود هر مشکلی که بود نشستم کنار کسایی که باهاشون بهم خوش می‌گذشت. خیام رو داشتم. جمع‌های خیلی خوبی داشتم. سختی کشیدم. آسونی کشیدم. حرص خوردم. آرامش داشتم. حرف مفت زیاد شنیدم. حرف درست هم زیاد شنیدم. کمک‌های عجیبی بهم رسید. کمک‌های مهمی ازم دریغ شد. تلخ داشتم، تلخ بودم، شیرینی داشتم، شیرین بودم، مگه این زندگی نیست؟

 

از بیست و چهار سالگی چی می‌خوام؟ کتاب بخونم؟ فیلم و سریال ببینم؟ قله‌های علم و دانش و موفقیت رو فتح کنم؟ دنیا رو ببینم؟ افق دیدم رو بیشتر کنم؟ بنویسم؟ بخوابم؟ بمیرم؟

 

از بیست و چهار سالگی فقط می‌خوام خفن باشه، چون دلم می‌خواد.

 

Lullaby
۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۲۹

 

چون دیروز تولدم بود و هیچ حس خاصی جز بیهودگی از این زندگی و عمرِ رفته نداشتم، اینجا اومدم بنویسم اما چون نمی‌خواستمم غر بزنم و چیزهایی رو بگم که صد هزار بار نوشتم و فقط یه ذره خودم رو دلداری دادم، خواستم با یک سخن آراسته‌ای پست بزنم و برم پی کارم. می‌دونم چند وقته اینجا رو به سانِ یه فن‌بلاگ (؟) سوراخ سوراخ نکردم در وصف فورینر و لو گرم. پس اومدم متن یکی از اولین آهنگ‌هاشون رو بذارم که جزو آخرین آهنگ‌هاییه که ازشون شنیدم و بااین‌حال خیلی دوستش دارم. خیلی برای بدعسِ درونم جوابه.

 

تقدیم به همۀ بدعس‌های درون.

 

Never had no need
For any military aid
And I never took charge of the light brigade
I got no castle to defend or attack
But still I seem to be picking up flack

I am the captain of this body of mine
I'll send fear into the enemy lines
On the ground, in the air or at sea
They're all pointing a finger at me

I'm at war with the world
That's the way it must be
I'll fight while I can
To put an end to this misery

I'm at war with the world
I'll have to fight to be free
Yes I'm at war with the world
Nobody's capturing me

Never have no need
For any military aid
Never took charge of the light brigade
I got no castle to defend or attack
But still I seem to be picking up flack

War with the world, with the world
I'll have to fight to be be free
Yes I'm at war with the world, with the world
Nobody's capturing me

War with the world
What do they want from me?
War with the world
Why don't they let me be?

 

درآخر می‌دونم اگه ذره‌ای در مخاطب اشتیاقی ایجاد کرده بودم برای گوش دادن به اینا، با این‌همه لیریک گذاشتنم دافعه ایجاد کردم، ولی عجیبه که بعضی آهنگ‌هاشون اصلاً معروف نیست و به نظرم خیلی خوبن. یعنی یه بارم توی کنسرتی چیزی نخوندن ولی خیلی آهنگ خوبی بوده. مثل growing up the hardway و seventeen و یه سری‌های دیگه. اون دفعه blinded by science هم گذاشته بودم که جزو اولین آهنگ‌هایی بود که ازشون گوش داده بودم و خیلی دوستش دارم ولی جزو آهنگ‌های معروف‌شون نیست. حالا من به قدر تمام کسایی که اینا رو گوش ندادن گوش می‌دم‌شون. :همر:

 

+ بیست و چهار. دلم می‌خواد یه غلطِ حسابی با این بیست و چهار بکنم. یه چیزی که بعداً یادم بیفته یا یادم بندازن بگم پاه! بیست و چهار! یاه یاه یاه مثلاً.

 

+ می‌خوام برم گلاسگو. 

Lullaby
۲۱ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۵۰

 

این‌قدر این مدت انگلیسی نوشتم و خوندم و گوش کردم و دیدم هرچی می‌خوام بگم انگلیسیش میاد. هرچی می‌خوام بنویسم انگلیسیش میاد. ولی این حرفم کاملاً به حرفای پستم بی‌ربطه، صرفاً خواستم بگم عنوان رو داشتم انگلیسی می‌نوشتم و حتی اینجا هم اومدم بنویسم، کلمات انگلیسی اومدن. به یه پدیدۀ جالبی برخوردم، که من اولین کسی نیستم کشفش کرده؛ ما در زبان جدید تمایل داریم بیشتر خودمون باشیم. تمایل داریم بیشتر پیشرفت کنیم. تمایل داریم قدرتمندتر صحبت کنیم. صراحت بیشتری داشته باشیم. جسارت بیشتری داشته باشیم. بازم اینا بی‌ربطن البته.

 

دیگه شماره نمی‌زنم این پست رو.

 

خب. من کارای عجیبی کردم، و هنوز ده درصد از کارای عجیبی بودن که دلم می‌خواسته بکنم. آخرین باری که به خودم افتخار کردم کی بود؟ یادم نمیاد. اصن این حس چقدر در من هست؟ چقدر قویه یا حاصل تماشا کردنِ دیگران وقتی به خودشون مفتخرن؟ مهم نیست. قرار نیست که همیشه با تجربیاتت مسائل رو بررسی کنی. یه وقتی یه نگاه جدید لازم داری. یه وقتی به یه حس درونی نیاز داری، نه تجربیات و واقعیات بیرونی. به‌هرروی، من به خودم افتخار می‌کنم، حالا اون‌قدر جرئت دارم که اگه تهش هیچی نشه بازم خوشحال باشم این کارها رو کردم؟ من همیشه کسی بودم که از ترس شکست خوردن کارها رو نکردم و بعد حسرت خوردم که چرا اول اون کار رو نکردم و بعد پشیمون نشدم، حالا می‌خواد شکست باشه می‌خواد پیروزی، اصلاً به این خیلی اعتقاد ندارم. مغز ما اینطوری می‌خواد، ساده‌تره تحلیلش. تونستی، نتونستی. بردی، باختی. بدبخت شدی، خوشبخت شدی. راحت و قاطع. حالا تو بشین تحلیل کن و زیروبم حرکاتت رو دربیار. مغز سادگی رو دوست داره. یا مغز نیست، نهادِ آدمیه. اونه که داره برای بقا می‌جنگه. می‌گه کی بخوابی، کی بخوری، با کی بچرخی، از کی بپرهیزی، چی کار کنی، چی کار نکنی. ولی همیشه راست نمی‌گه. خیلی ابتداییه. پیچیدگی رو ایگو و سوپرایگوی همیشه‌درجدالت دارن. نهاد که تکلیفش معلومه، خواسته‌هاش به سادگیِ یه بچۀ پنج ساله‌ست. خواسته‌های نهادِ یه بچۀ پنج ساله با پونزده ساله و پنجاه ساله تفاوت‌های اندکی داره. دراصل ماجرا یکیه. اون دو تا پدرسوختۀ دیگه‌ن که هی دارن کنترلش می‌کنن. یه وقتی پنجاه سالته، پونزده ساله‌ت می‌کنن یا برعکس. منم دارم طفره می‌رم با گفتن اینا، که به این سؤال جواب ندم: آیا تهش می‌تونی قوی بمونی که تلاش‌هات نتیجه نگیرن؟ جرئت داری ادامه بدی؟ 

 

معلومه که الان می‌گم بله. الان من می‌بینم یه سری کارها کردم که تا لحظات آخر و لب مرزشون می‌ترسیدم هم می‌گفتم ولش کن. بیخیال، وقت و انرژی گذاشتی، ولی نمی‌شه. ولش کن. اشکالی نداره. ولی خودمو مجبور کردم. گفتم نه، اگه انجامش بدم حس بهتری دارم تا ندم. من دیگه این درس رو گرفته‌م. بذار تهش هیچی نشه، ولی بگم چه همه کار رو توی این مدت کردم. حتماً که نباید دستاوردی داشته باشی. دستاورد بزرگ، قدرت عملته. فرق اونی که انجام داده با اونی که نداده چیه؟ حالا بیا بگو اونی که انجام نداده هم می‌تونسته. بلد بوده. نکرده، عمل نکرده، جرئت نکرده، زورش رو نزده. ترسیده. به خودش دلداری داده و توی یه الگوی تکراری از رویارویی با موقعیت‌های زندگی و ترسیدن و جا زدن گیر کرده و یه سری افکار و احساسات ناسالم رو شرطی کرده تا روانش رو آروم کنه. سال‌ها اینطور مونده. هرچی بیشتر بمونی توش، سخت‌تر ازش میای بیرون. کار سخت رو بکن. این جمله‌ای بود که امسال به خودم زیاد گفتم. تو کار سخت‌ رو بکن. دستاورد مهم نیست. یعنی، بابا، چه دستاوردی بزرگ‌تر از عمل کردن به خواستۀ دلت؟ حالا تو بگو دنیا رو بت می‌دن، ولی دلت نمی‌خواد. چه فایده؟ من دارم راه دلم رو می‌رم. وقتی زمان رو نمی‌فهمم، وقتی می‌تونم از خیلی چیزها بزنم، یعنی راه دلمه. یعنی این تنها چیزیه که می‌تونم براش زنده بمونم. حالا تو بیا بگو یه عالم دستاورد توی دنیا هست که بری دنبال‌شون. چه راحت، چه راحت می‌تونم ازشون بگذرم. باورم نمی‌شه. این یه مرحلۀ گذاره. من دارم می‌گذرم و هر تغییری شکستن مقاومت زیادی رو می‌طلبه. اینه که راضی‌ام. 

 

و اما عنوان پست. دو ماه پیش یه بحثی با شیما داشتم، اونم خیلی هم‌نظر بود. من اعتقاد دارم آدم‌ها شباهت‌هاشون به‌هم دیگه خیلی بیشتر از تفاوت‌هاشونه، ولی ما تمایل داریم برای خاص کردن خودمون روی تفاوت‌ها تأکید بیشتری کنیم، طوری که حتی شباهت‌ها رو نبینیم. حالا این حرف خاصی نیست و منم از خودم در نکردم، مسئله اینه که... مفهوم همزاد برای من همیشه یه چیز تخیلی و ناواقعی بود. همزاد، هه‌هه. باشه. ولی الان می‌بینم چه همه آدم هستن که مثل منن. مثلاً چندین ساله یه دختره‌ای هست که وبلاگش رو می‌خونم. حتی نمدونم از کجا پیداش کردم، چه بسا خیلی کم درباره‌ش بدونم، ولی عجیب یه حرفاش و کاراش شبیه منه. گاهی می‌مونم بش بگم یا نگم. این حس رو به مطهره هم داشتم، تا اینکه در کمال حیرت خودش اومد سراغم و بم گفت. و ما قرار گذاشتیم همو دیدیم! بابا خیلی خنده‌دار نیست؟ به یکی بگی هی فلانی. من خسته شدم از بس ما شبیه همیم و من هی اینو پیش خودم نگه داشتم. می‌خوام توی لعنتی رو ببینم، ببینم واقعی‌ای و توی ذهنم نیستی. بعد بشینی چند ساعت باش حرف بزنی. کلمات همو به زبون بیارین. آخ. خیلی چیز عجیبی بود. ما خیلی هم فرق داریم ها، ولی... شباهت‌ها. شباهت‌ها ما رو باهم آشنا کرد و کنار هم نشوند. چیزی که به شیما گفتم، این بود که دیدی یه وقتی یه آدم خیلی تفاوت‌ها با تو داره، اصن در نگاه اول هیچ اشتراکی باهم ندارید، ولی یهو... یه حس عجیبیه، یه رشته‌ای، که بین‌تون هست اما نامرئیه. نکنه ما تکثیر شدیم؟ ما یک هویت هستیم و توی انسان‌های دیگه‌ای در زمان‌ها و مکان‌ها و قوم‌ها و نژادها و جنسیت‌ها و هرچیز دیگه‌ای پخش شدیم؟ بعد هرازگاهی یه تیکه رو پیدا می‌کنیم و می‌گیم وای، این... چقدر منم. شیما یه سری تفکرات شرقی داره؛ مثل اینکه ما توی زندگی‌های قبلی همو می‌شناختیم. مثلاً من به یکی که توی سیتله خیلی احساس نزدیکی دارم. هیچ صنمی باهم نداریم، روحش هم از وجود من خبر نداره، اما یه آگاهیِ مشترکی درون‌مون هست که منتظره ما یک جا، به یک راهی، باهم بُر بخوریم. اگه بُر بخوریم. گاهی دنیا ما رو کنار هم می‌ذاره، گاهی خودمون تلاشی براش می‌کنیم. شیما می‌گفت ماها یه هویتیم. ماها یه جایی، یه جوری، توی این بزرگیِ زمان و مکان، به‌هم ربط داشته‌ایم یا خواهیم داشت. شاید مفهوم زمان توی این مدل معنایی نداشته باشه اصلاً. شاید هیچ گذشته و آینده‌ای نیست، یه حالِ گسترده‌ست ولی این‌قدر بی‌انتهاست که ما بهش صورت قدیم و جدید، گذشته و آینده می‌دیم. که درکش کنیم، علامتی روش بذاریم. 

 

اینایی که درشت کردم برا وقتیه که گاهی میام پست‌های قبلیم رو می‌خونم و می‌خوام یه کلیت و یه چکیده و اصل مطلب رو برای خودم داشته باشم. معنای دیگه‌ای ندارن. 

 

 

Lullaby
۱۹ دی ۹۹ ، ۱۴:۲۴

 

من. دقایقی پیش. شعر گفتم.

 

بعدِ چند سال؟ حتی یادم نمی‌آد. یادمه فقط داده بودم رضا خونده بود و خیلی حرفای خوبی زده بود.

 

اما بعد احساس کردم من در شعر تموم شدم. خیلی حس عجیبی بود. این‌قدر برام دور از ذهن بود که تا یه مدت بعد شعر می‌خوندم. حتی بیشتر از قبل می‌خوندم. شدید پیگیری می‌کردم. به‌زور می‌نوشتم، بیت‌بیت نصفه. یه عالم شعر نصفه. همۀ چیزی که ازم درمی‌اومد در حد یکی دو بیت بیشتر نمی‌شد. اصلاً هیچ‌رقمه نمی‌شد کاریش کرد، انگار جادوش ته می‌کشید. همین‌قدر توان داشت. همین‌قدر کارت داشت. خب شعر جوششیه، نیست؟ این‌طور نیست که نجوشه دیگه. چی کار می‌شی که نمی‌جوشه دیگه؟ 

 

حالا نه که دُر و گوهر منم می‌گفتم که این‌قدر برام مهم باشه، نه، زباله می‌سراییدم. ولی اینو تازگی به یکی از دوستام گفتم، گفتم هروقت فکر می‌کنم دیگه نباید بنویسم، حالا منظور بیشتر داستانه الانا مثلاً، می‌بینم این احساس خلق کردن نمی‌ذاره. یعنی خیلی‌ها از تموم کردنِ یک کار لذت می‌برن. منم لذت می‌برم، ولی بیشتر خودِ فرایند برام لذت‌بخشه. این خلق کردنه. تازگی حتی از این دوستم تشکر کردم که اجازه داد من در خلق چیزی که می‌خواست سهیم بشم، چنان لذتی بهم داد که متعجبم کرد. انگار یادم رفته بود یا استرس این ددلاین‌ها نمی‌ذاشت به نوشتن فکر کنم. بعد که توی اون خلق قرار گرفتم، واقعاً... لذت ناب بود. شبیه هیچی نبود. هی هم دوست داشتم کوچیکش کنم. بگم چیزی نیست. چند خط از خودت در کردی و با یارو به متن ور رفتی. ولی نه، من آدمش نیستم. بازم قلبم خداوندگارمه. هرکار کنم بهم بگن بهترینه ولی قلبم نگه بهش راضی نیستم. الانا دیگه سعی می‌کنم بهش بیشتر توجه کنم. 

 

چی شد؟ چی شد جوشیدم؟ شعر پُرایرادیه. شاید شعر زشتیه اصلاً. نمدونم بدم کی بخونه، حتی می‌تونم ندم کسی بخونه. این حس خلق کردنه، و عجیب‌تر از اون... خودش. اومد. من نگفتم بشینم شعر بنویسم. وسط ویرایش کردن بودم و توی سرم چیزای ناخوشایند. نصفِ سهمیۀ امروزم مونده بود که یه ورد دیگه رو وا کردم و نوشتم. همین‌قدر راحت! انگار کار همیشه‌مه! خیلی هم بهش فکر نکردم. نمی‌خواستم بعد این همه مدت که به‌خصوص ورزش ندادم و ولش کردم سریع بخوام چیزی تنش کنم و بهش جهت بدم و مثلاً آبرومندش کنم. همین‌طور لخت و خالص گذاشتم بیاد. و وای، وقتی خط‌های آخرش رو می‌نوشتم می‌دونستم این آخرشه. وقتی تموم شد می‌دونستم تموم شده. چند وقت بود که نمدونستم ته چی، چی می‌شه؟ و من قراره چه نقشی توش داشته باشم؟

 

من شعر گفتم. دیگه مهم نیست از سهمیه‌م جا موندم یا مشکلات وجودیم احاطه‌م کرده. من برای چند ثانیه به هیچ کوفتی اهمیت ندادم و گذاشتم خلق کنم. 

Lullaby
۲۵ آذر ۹۹ ، ۲۳:۰۹

 

اگه هنوز اینجا رو می‌خونید یا واقعاً دوستم دارید یا خیلی فضولید. 

 

پست قبلی رو خیلی وقت پیش نوشته بودم و تاریخش رو تصادفی اون روز گذاشتم. بنابراین خیلی بیشتر از اونچه به نظر می‌رسه اینجا ننوشتم. احتمالاً هیچ‌کدوم از این حرف‌ها مهم نیستن و دارم برای خودم می‌نویسم چون ذهنم رو اشغال کرده‌ن و فرصت ندارم طور دیگه‌ای تخلیه کنم. قراره کلی هم بنویسم بیشتر از چیزی که خودم فکر می‌کنم. پس اگه قراره خونده بشم بازم یا خیلی بهم اهمیت می‌دید یا فضولید دیگه. اگه فضولید که برید به زندگی‌تون برسید و یاد بگیرید زندگی بقیه هیچ تأثیری روی زندگی شما نداره مگر شما فضولی کنید، اگرم دوستم دارید که به احتمال زیاد دل به دل راه داره.

 

1. آدم‌ها خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد! براساس غرایز و احساسات‌شون رفتار می‌کنن. یعنی حتی وقتی فکر می‌کنیم داریم از روی منطق و استدلال و استنتاج و چمدونم هرچی یه حرفی رو می‌زنیم و یه کاری رو می‌کنیم، بازم بخش اعظمش غریزه و حس‌مون هست که ما رو به این نوع خاصِ اندیشه‌ورزی وامی‌داره. خیلی سخته بشه حدود عقل رو مشخص کرد. دارم به فیلسوف‌هایی فکر می‌کنم که تا حالا نظریات‌شون رو دربارۀ عقل و اندیشه خوندم، بازم می‌بینم یارو اینا رو براساس تجربیات و الگوهای شخصیش از خودش در کرده. حتی اینکه منم دارم اونا رو شاهدِ این ادعام می‌گیرم چون می‌خوام حس بهتری داشته باشم نسبت به این حرفم. وقتی فکر کنی آدمیزاد یه عقل و منطقی برای خودش ساخته که به غرایز و احساسات و تجربیاتش صورت «درست/غلط» بده، خیلی چیزها رو راحت‌تر درک می‌کنی دیگه. باعث می‌شه خیلی از الگوهای رفتاری و کلامی خیلی آزارت ندن. اصلاً اون‌قدر بهشون فکر نکنی حتی. به نظرم خیلی از اختلالات و مشکلات روحی روانی هم از اینجا شروع می‌شن که ما به این غرایز و احساسات و تجربیات‌مون زیادی صورت واقعی می‌دیم، و بدتر اینکه به یه اصل منطقی و عقلانی تبدیلش می‌کنیم. اگه هر باری که از خونه می‌آم در رو چک نکنم، حتماً باز می‌مونه و یکی خودشو توی خونه می‌ندازه. اگه امسال کنکور قبول نشم همه رو ناامید می‌کنم. اگه به بقیه اجازه بدم بهم نزدیک شن بهم آسیب می‌زنن. همۀ اینا در خدمت دفاع از خودمون، تقویت غرایز و احساسات و تجربیات‌مونه با یک ظاهرِ منطقی. خیلی از مشکلات آدمی رو وقتی در طول تاریخ نگاه می‌کنی، همین‌طوری بودن. که می‌شه دومین مطلبی که می‌خوام بگم.

 

2. نظریات و مکتب‌های فکری و فرهنگی تاریخی خیلی ترسناکن. قضیه از این شروع می‌شه که من داشتم بوکوفسکی می‌خوندم، و خب خیلی بوکوفسکی رو هم دوست دارم، خیلی باهاش همذات‌پنداری می‌کنم و این نکته که منو یاد خیام می‌ندازه هم دخیله، بعد دیدم بوکوفسکی بعضاً چه حرفای ضد زن و نژادپرستانه‌ای می‌زنه. بگذریم. فرندز رو چند وقت پیش از اول نشستم نگاه کردم که هم برای زبانم خوب باشه همم خب دوستش داشتم می‌خواستم یه دور دیگه ببینم جهت تسکین و تلطیف روح و روانم در این روزگار آلوده. اونجا هم دیدم عع، چقدر یه سری شوخیاشون زشته! چقدر نژادپرستانه و ضد زن، حتی از سمت بازیگران زن یا شخصیت‌هایی که روشن‌فکرن. اینجا دیگه گفتم یعنی چی، حالا می‌گیم بوکوفسکی حرصش می‌گرفته، مدلشه، اونطوری حرف زده، قدیمی‌ترم بوده، اینا چرا؟ اینا که مال بیست سی سال پیشن دیگه. وحشت برم داشت که چقدر آدمی موجود پستیه. جایی که به نفعش هست یه سری کارها رو می‌کنه، بعد می‌آد می‌گه اینا اشتباهن. خب مرگ بگیری، قبلش مگه اشتباه نبود؟ چرا الان این‌قدر خودتونو دارید پاره می‌کنید با مسائل حقوق زنان و مشکلات نژادپرستی؟ شما و خیلیا که همون آدمای بیست سی سال پیشید.

 

خنده‌دار اینکه الان از اون ور بوم افتادیم دیگه، یعنی هرچی می‌شه زارتی به مسائل حقوق زنان و نژادپرستی ربط می‌دیم. این بحثی بود که اخیراً توی بنیاد (محفل جمع شدن‌مون، اسمش خیلی خفنه ولی می‌ریم بازی می‌کنیم. :)) ) یکی از بچه‌ها مطرح کرد دربارۀ یه جایزه‌ای نمی‌دونم گرمی بود چی بود. درسته که حقوق زنان واقعاً داستانه، نژادپرستی جداً یه معضله، ولی تأکید زیادی و مصادره به مثل کردن داره زیربنای این حرکات رو می‌گیره، نه واقعاً دغدغه‌ای که معطوف به ایناست. اینه که منو خیلی منزجر می‌کنه نسبت به آدمی. متأسفانه خودمم آدمم، می‌دونم. طوری که سِر می‌گی می‌گی اصن به من چه، دیگه اخبار رو دنبال نمی‌کنم. دیگه به من ربطی نداره کسی به خاطر دختر بودنم یه رفتار متفاوت نشون بده. که خب، فکر می‌کنم اینم حتی بخشی از اهداف‌شونه. این‌قدر برات دغدغۀ زیادی بتراشن که زامبی بشی دربرابر مسائلی که ذاتاً دغدغه‌تن، ولی چون می‌بینی خیلیا دارن مسیرش رو خراب می‌کنن و شبکه‌های اجتماعی هم که دیگه داره رسماً حکم واقعیت رو می‌گیره و واقعیت می‌شه مجازی، می‌گه بابا به من چه. به من یه کلبه بدید برم توی جنگلم. برید بمیرید.

 

3. یه مسئلۀ نامنصفانۀ خیلی چرکِ دیگه‌ای هم ذهنم رو مشغول کرده. آقا! نیتیوها کم اشتباه ندارن! یعنی بابا فارسی هم حتی بین کتابخون‌ها ایراد توی حرف زدن و نوشتن می‌بینی. بعد من فکر کردم این مشکل از ماست و ما فارسی رو پاس نمی‌داریم و از این خزعبلات، دیدم بابا انگلیسی‌هام انگلیسی‌شونو خیلی پاس نمی‌دارن. توی پادکست‌ها، ویدیوها، متن‌ها، اشتباه کم نمی‌بینی. منتها اینا رو خیلی ساده می‌گیری. واقعاً تا یه حدیش هم طبیعیه، وسواس که نمتونی بگیری کلمه به کلمه چک کنی و حرفت رو ده بار برای خودت توی مغزت تکرار کنی بعد به زبون بیاری. یه چیزهایی پیش می‌آد. لجِ من اونجا درمی‌آد که از تو به‌عنوان یه غیرنیتیو اینو انتظار ندارن. نه، چرند می‌گن انگلیسی‌زبان‌ها از شما توقع ندارن مسلط باشید. این عده خیلی کمن راستش. عدۀ زیاد، به‌خصوص جایی که داری سنجیده می‌شی، مثلاً داری آیلتس می‌دی تافل می‌دی، داری اسکایپ می‌کنی با استاد، ایمیل می‌نویسی، اپلیکیشن پُر می‌کنی، نه، اشتباهِ تو از روی مسلط نبودنته. تمام. حتی برگردی درستش هم کنی از روی مسلط نبودنه. افراد کمی هستن که بگن حالا هول شده، استرس داره، یا بابا توی مملکتی که اصن این زبان صحبت نمی‌شه من چقدر انگلیسی می‌نویسم و حرف می‌زنم که عین نقل و نبات از خودم تراوش کنم؟ با این وضع دلار و کرونا امتحان دادیم خیلیه خودش.

 

و خب از اونجایی که من همیشه مشکلات رو از خودم می‌بینم، همیشه ربط می‌دم به اینکه من زبانم معمولیه دیگه. باید بیشتر تلاش کنم. اما دیدم درست از نگاه دیگران می‌تونی محدوده‌ت رو مشخص کنی. مثال ساده‌ش اینکه من ناچار بودم شیفت کنم به تافل، تافل رو بیشتر قبول دارن کانادا امریکا، حتی امریکا بعضاً آیلتس رو قبول ندارن، بعد دربه‌در دنبال استادی کلاسی بودم که زمانم جبران شه این وسط، خیلی این شیفت اذیتم نکنه از کارام بمونم. ابتدا به یه موسسۀ خیلی معروف زنگ زدم که خیلیا پیشنهادش کرده بودن، برخوردشونم عالی و مؤدب، اما کسی که با من حرف زد، با همۀ احترامی که براش قائلم، خب... نمدونم چطور توصیف کنم. نکته اینه که فاصلۀ عمیقی بین کتاب‌های زبان و زبانی که واقعاً الان داره صحبت می‌شه هست. برای همین به نظرم فیلم و سریال و به‌خصوص پادکست خیلی بیشتر از کتاب زبان به آدم چیز یاد می‌ده. کتاب می‌خوای بخونی هم کتاب‌های داستانی باز ده برابر بیشتر از فیلم و سریال و کتاب زبان. حالا، من حرف زدن انگلیسیم خوب نیست، خودم می‌دونم، فارسی هم حرف زدنم داغونه چه برسه به انگلیسی، یعنی خودم این آگاهی رو دارم، ولی خیلی جواب‌های خشک و کتابی‌ای هم ازم می‌خواست. منم متأسفانه آدم کم‌رویی‌ام، بهش نتونستم بگم بابا کی این‌طوری حرف می‌زنه؟! بعد تو برات به عنوان اگزمینر عجیب نیست این‌قدر فاصله بین حرف زدنِ من و دایرۀ واژگانمه؟ دارم اصطلاح و کلمات ادونس به کار می‌برم، حتی خودشم گفت خیلی این خوبه، متن زیاد می‌خونی؟ گفتم آره. اما سطح منو خیلی پایین‌تر از چیزی که بودم گذاشت. منم ثبت‌نام نکردم، دیگه برخورد کلاس‌زبانیه این. رسمه که تو رو پایین‌تر بذارن و بگن این‌طوری بهتر هم یاد می‌گیری، بعد بری حوصله‌ت سر بره.

 

بعد به استادی که باش ریدینگ آیلتس کار می‌کردیم و خیلی هم جوون و بی‌ادعا بود زنگ زدم گفتم برا تافل کسی رو می‌شناسین؟ خیلی قبول داشتم این استاده رو چون جوون بود و دغدغه‌مونو درک می‌کرد، آدم منصفی هم بود با اینکه توی آموزشگاه کار می‌کرد چرک‌بازی درنمی‌آورد. من دو ماه پیشش رفتم عمومی هم بود تازه، زیر هفت نمی‌زدم ریدینگ رو. خلاصه اینم یه استاد گفت، منم به یارو زنگ زدم و به‌شدت باهاش ارتباط برقرار کردم. خیلی اشتراکات داشتیم. ادبیات‌انگلیسی هم خونده بود، خیلی باش راحت بودم. بعد ازم تعیین سطح گرفت گفت من چند بار بات حرف زدم، اهل حرف زدن نیستی. فارسی هم خیلی کوتاه و سرراست جواب می‌دی. من خودمم درون‌گرام. و من نمرۀ اسپیکینگم رو واقعاً مدیون این آدمم چون دقیق می‌فهمید مشکلاتم چیه و کمک‌هایی می‌کرد که با هر کلاس‌زبانی که رفتم بهش نزدیک هم نشدم. خواستم بگم خط‌کشی که خودتون دارید مشخص می‌کنه چطوری توی مسیرتون برید، وگرنه همه آدم‌حسابی و خوبن، ولی همه چیزی رو که دقیقاً لازمته بت نمی‌دن. فراموش هم نکنید که نیتیو نیستید و کمتر کسی براش مهمه. فارسی بنویسی «حاظر» اشکالی نداره حواست نبوده، انگلیسی بنویسی «programme» بریتیش امریکنت قاطیه رایتینگ بالای شیش نمی‌شی.

 

4. در راستای مورد قبل اما از یه زاویۀ دیگه. تازگی داشتم یه پیجی رو دربارۀ اپلای اینا می‌خوندم، یارو نمونه‌های ایمیل به استاد و ریکام و رزومه و انگیزه‌نامه رو گذاشته بود. بعد، یارو نگم فارغ‌التحصیل کجاست، نگم خودش چند سال کجا بوده و درس خونده، نگم اصلاً کارش مشاوره دادن و کمک کردن توی نوشتنِ ایناست. بگم چقدر مشکل داشت کاراش؟ بعد خب ادعاشونم اینه که ما خیلیا رو رستگار کردیم. نکته اینه که اولاً خیلیا که از طریق اینا رستگار نشدن، قطعاً مطرح هم نمی‌شن. هیچ آسیب‌شناسی‌ای دربارۀ اینا صورت نمی‌گیره. کمتر کسی می‌آد می‌گه این اپلیکنت‌مون بهش اشتباهی اینو گفتیم که نشد، یا اگرم بگن تقصیر اپلیکنته می‌ندازن. این دیگه مثل روز روشنه که تقصیر خودته. نکتۀ دیگه اینکه یه خیل عظیمی به شما مراجعه می‌کنن طبعاً، خیلیاشونم بچه‌های خوبی‌ان. یارو خودش خیلی سطح خوبی داره رزومۀ خوبی داره، حالا تو شانس رو از شصت رسوندی به هشتاد. تو نمی‌گی اینا خودشون پتانسیل داشتن، به اسم خودت می‌نویسی. چه بسا یارو خودش بدون هیچ کمکی تلاش می‌کرد نتیجه می‌گرفت، هشتاد هم می‌شد. من با این سطح زبانم و مدارک ناقص و خودکم‌بینیم و اذیت کردنام پارسال نتیجه‌ای خیلی بهتر از چیزی که فکر می‌کردم گرفتم. اگه اون نبود منم یا ناامید می‌شدم برای امسال یا به اینا پناه می‌آوردم دیگه. بعد اونایی که خیلی خفنن نتونن؟ به شما محتاج باشن؟

 

من خودم از هیچ‌کی کمک نمی‌گیرم از بس همه‌شون ادعان. یعنی امیرکاج که خیلی رفاقتی پارسال مدارکم رو خوند و ایرادگیری کرد و کمکم کرد بدون هیچ ادعایی، از اینا ده برابر بیشتر بارش بود. توصیه هم می‌کنم اگه شمام دارید از این کارها می‌کنید، به یه رفیقِ شفیق‌تون بدید که خودش اپلای کرده اخیراً و با این سیستم آشناست. به این پیج و موسسه‌ها و فلانی‌ها، هرچقدرم خفنن، ندید. اولاً اینا براتون دل نمی‌سوزونن جدی، حتی اگه فطرتاً آدمای کاردرست و خوبی باشن، رفیقت خیلی بیشتر هم تو رو می‌شناسه، همم سرنوشت تو براش مهمه. رفیقت ممکنه بت یادآوری کنه چرا توی رزومه‌ت فلان چیزو ننوشتی؟ یارو از کجا می‌خواد اینو بگه؟ تو رو نمی‌شناسه اصلاً.

 

ثانیاً، اینا به واسطۀ کارشون بسیار سرشلوغن. من به امیرکاج می‌دم، همون جا جواب می‌ده. یا نهایتاً تا شب. انگیزه‌نامه‌ت مثلاً توی یک شب جمع می‌شه. ولی به اینا بدی؟ دیربه‌دیر جواب می‌دن، می‌گن ما هونصد نفر دیگه هم داریم، ببخشیدببخشید، وقت درست نمی‌ذارن، می‌بینی فقط واسه یه مدرک یک هفته داری دست‌دست می‌کنی. خل می‌شی رسماً. تهش هم ممکنه از بس حرص خوردی چیز خوبی از آب درنیاد حتی. ثالثاً، اینا اغلب تمپلیتن. می‌گن یونیک بنویس، شخصی باشه، ولی وقتی دارن کمکت می‌کنن تمپلیت‌ترین نصیحت‌ها رو بهت می‌کنن. یعنی از بس این کار رو کردن مغزشون عادت کرده، شاید عامدانه نباشه اصلاً، نمتونن یه سری نقاط رو ببینن. رابعاً، متأسفانه، اولویت‌بندی می‌کنن. یعنی تو معدلت هیجده باشه خیلی برات بیشتر وقت و انرژی می‌ذارن تا اونی که معدلش چارده‌ست. بعله منم قبول دارم خب برای اولی خیلی انتخاب‌های بیشتری داری، ولی چاردهیه هم آدمه. عدد نیست. معدلش خوب نیست، ولی چه بسا پتانسیل‌های دیگه‌ای داشته باشه. خامساً (قول می‌دم آخری باشه عربی نوشتنم این وسط چیه آخه) خیلی از نصیحت‌هاشون درست نیست. در کمال حیرت! یه یارویی مثلاً خیلی معروفه توی این جمع، ولی فقط مهندسی و علوم‌پایه رو خوب می‌شناسه. بعد تو هنر و انسانی یا حتی بین‌رشته‌ای باشی ممکنه اصلاً شانست رو خراب هم بکنه!

 

خب من توی این یک سال خیلی چیزها توی این مسیر یاد گرفتم و با خیلی از آدم‌ها آشنا شدم، صادقانه اینو خیلی بیشتر از اپلای کردن دوست دارم اصلاً، یه بنده‌خدایی باهام حرف می‌زد که با این یارو حرف زده، یارو بش گفته برو پونصد تا ایمیل به استادها بزن. بعد رشته‌ش اصلاً ایمیل‌لازم نبوده! این بدبخت هی ایمیل می‌زده، استادها براش لینک اپلیکیشن و اداویزر پروگرم و این چیزها رو می‌فرستادن، یا نهایتاً تشویقش می‌کردن. بعد این بچه به یارو گفته بهم اینو گفتن، یارو بش گفته خب این جواب‌ها به درد نمی‌خوره، این‌قدر بزن که یکی به اسکایپ دعوتت کنه. باز زد، به یارو گفت، یارو گفت ببین، چون جیاری نداری. برو جیاری بخون. بعد توی اپلای کردن واقعاً مهم‌ترین اصل زمانه! تو هرکار باید بکنی اول و آخر باید زمان رو بسنجی. خوشبختانه هنوز جیاری خیلی نخونده بوده که فهمیده این رشته اصلاً توی امریکا همه‌جا کمیته‌محوره. حالا یا بعدش باید با استادها در تماس باشه، یا کلاً سروکارت با کمیته‌ست. یارو این همه وقتش به ایمیل زدن رفت، حتی بره جیاری بخونه، و از همه بدتر هم بارِ روانیِ قضیه‌ست. همه‌ش فکر می‌کنی خب مشکل از منه. منو کسی نمی‌خواد. خیلی معمولی‌ام. بنابراین اینا همه‌چی رم نمی‌دونن، هرچقدرم باتجربه و کاربلد باشن. من خودمم در حد یه سؤال از چند نفرشون پرسیدم، و خب بخوام جواب‌ها رو بررسی کنم قدرِ همینایی که الان نوشتم باید بنویسم. باز منظورم این نیست کلاً بدن و سراغ‌شون نباید رفت، خیلی چیزهای خوبی هم می‌دونن و قطعاً توی یک زمینه‌هایی عالی‌ان، ولی تهِ تهش خودآگاهیِ آدم خیلی مهم‌تره. بازم تو باید سره رو از ناسره جدا کنی.

 

حرف خیلی بیشتر داشتم، چار تا رو گفتم و این همه شد. شاید یه پست دیگه زدم، یا همینو بعد ویرایش کردم. درنهایت برای اینکه پنجمی رو ننویسم، خیلی کوتاه بگم مثل من خودکم‌بین و خودانتقادگر نباشید. من به‌قدری به خودم سخت می‌گیرم که خیلی از مشکلاتم از همینه دقیقاً. از یه نفر یه کاری می‌خوام برام بکنه، یارو رفیقمه، ولی فکر می‌کنم دارم زحمتش می‌دم و مزاحم می‌شم حتی وقتی خودش قبول کرده. حجم زیادی از ناتوانیم در ارتباط برقرار کردن با دیگران از موانعیه که خودم می‌ذارم، نه اون آدم. استادای ریکامم منو خوب می‌شناسن و خیلی هوامو دارن، ولی توی خلوتم اگه کارشون دارم هی می‌گم اگه فلان کار رو کنم دیگه جوابمو نمی‌ده. ایمیل رو اشتباهی می‌فرسته. یادش می‌ره بعد می‌گه باید یادآوریم می‌کردی. بعد وقتی باهاشون حرف می‌زنم سبک می‌شم، فکر می‌کنم برای چی این‌قدر به بدترین احتمالات فکر می‌کنم؟ این می‌شه که یه سری وسواس‌های فکری می‌گیردم. پنیک اتک بم دست می‌ده. جدی می‌گم، در سال گذشته سه بار بهم پنیک اتک دست داد این‌قدر شدید که باید قرص می‌خوردم تا آروم بشم، به‌شدت کنترل‌ناپذیر می‌شد و از زندگی می‌موندم. الگوهای اشتباه فکری هم که دارم، نمونه‌ش اینا. یارو مدیرگروهه مثل چی سرش شلوغه، این‌قدر زنگ می‌زنم خودمم کلافه می‌شم ولی هربار با روی خوش حرف می‌زنه، این‌قدر که فکر نمی‌کنی استادته انگار رفیقته. می‌گه چاکرم. من دانشجوش بودم، استاد پایان‌نامه‌مم بوده، بعد بم می‌گه چاکرم. اون‌وقت من هربار هر کاری دارم مثل سگ می‌ترسم بش بگم.

 

+ لعنتی برگشتم یک دور بخونم دیدم چه همه نوشتم. چون می‌دونم زیاد می‌نویسم نمی‌آم بنویسم کلاً. چه بسا اگه زودزود بنویسم اصلاً زیاد هم نشه، یا حداقل به چشم نیاد. 

Lullaby
۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۳:۵۲

 

وقتی شما باعث یه اتفاق بد می‌شین، اطرافیان‌تون چه واکنشی نشون می‌دن؟

 

یعنی یه اتفاقی که خودتون مسئولش بودین، مقصرش بودین، نه پیشامد و حادثه. 

 

یکی به قضا و بلا نسبت می‌ده؟

 

یکی بهتون فحش می‌ده؟

 

یکی اصلاً اهمیت نمی‌ده خودت چه حسی بعد اون حادثه پیدا کردی، فقط فاجعه رو بهت یادآوری می‌کنه و ربطش می‌ده به هرکار اشتباهی که قبلاً هم کردی؟

 

یکی بلافاصله به کمکت می‌آد؟

 

یکی بهت اهمیت می‌ده، اصلاً متوجه می‌شه خودت توش آسیب دیدی و می‌گه گور بابای اون اتفاق؟ 

 

یکی بغلت می‌کنه و می‌گه هیچی از ارزش‌های تو کم نشده، فقط باتجربه‌تر شدی؟

 

یکی هیچ واکنشی نشون نمی‌ده، چون براش مهم نیست؟

 

خب، می‌گن توی ناراحتی یا عصبانیت تصمیم نگیرین. منم تصمیم نگرفتم، به یه نتیجه‌ای رسیدم. من باعث یه اتفاق شدم، و باور کنین خیلی اتفاق کوچیکیه که می‌تونه برای هرکسی پیش بیاد حداقل یک بار توی عمرش. ینی بگم واقعاً خنده‌داره که دارم درباره‌ش می‌نویسم. ولی به یه درکی رسیدم پس از گرفتن این واکنش‌های متفاوت. خیلی متفاوت، که بسیار تکان‌دهنده بود برام در لحظه، چون اون اتفاقی که رقم زدم شاید ده درصد فشار روانی داشت، من واقعاً خیلی ناراحت نشدم ازش چون یه چیز خیلی معمولی بود، نه اینکه بخوام کارمو کوچیک کنم. کارِ بد، بده، کوچیک و بزرگ هم نداره، ولی واکنشی که بهش نشون می‌دی هم به همون اندازه اهمیت داره، شایدم بیشتر. حسِ من در اون لحظه شاید ده درصد رو کرد بیست درصد. بعد یهو شد هفتاد درصد و من داشتم می‌لرزیدم، از واکنش دیگران. و اینجاست که یه اتفاق عجیبی افتاد. من که حس اولیه‌م چندان ناراحت‌کننده نبود، بدترین فکر ممکن رو دربارۀ خودم کردم بعد از این واکنش‌ها، تهِ عصبانیت و ناراحتی چی می‌تونه باشه؟ بخوای چی کار کنی؟ من تا تهش رفتم. و برگشتم. و باز شدم ده درصد. با یه تفاوت. یه تفاوت خیلی ارزشمند که باعث می‌شه از این اتفاق درسی گرفته باشم.

 

فقط نظاره کن. حتی ناراحتی و عصبانیت و احساس گناه و هرحسی رو که داری، به اضافۀ واکنش دیگران. فقط نظاره کن، خیلی کار سختیه، چون فشار روانی بهت دست می‌ده و یه سری افکار و احساساتِ درونی‌شده و شرطی در تو که سالیان سال باهاشون بزرگ شدی. ولی باید یاد بگیری یه وقتایی فقط مشاهده کنی، مستلزم اینه که از خودت و اون موقعیت یه فاصله‌ای بگیری. و یه حرف دیگه، به واکنش دیگران خیلی توجه کن. نه، من ابداً قبول ندارم آدم توی لحظه یه کاری می‌کنه. به زمینه‌ها و ناخودآگاه و رفتارهای درونی‌شده خیلی اعتقاد دارم. خیلی فرق داره کسی که به کمکت می‌آد تا کسی که بهت فحش می‌ده. من نمتونم بپذیرم که اینا از زمینه‌ها و ناخودآگاه‌های خالی می‌آن و فقط در لحظه بودن. بازتابِ طبیعی نیستن که، بازتاب طبیعی یه چیز غریزیه، بین تقریباً همۀ آدما هم مشترکه. از اتاق تاریک یهو توی نور بری چشات درد می‌گیرن. این بازتابه، رفتارها و احساسات و افکار «ایجاد» شدن. پس با نظاره کردن می‌شه خیلی چیزها رو یاد گرفت. 

 

و یکی دیگه. مهم نیست اون اتفاق چی بود، مهم این بود که تو باهاش چی کار کردی و بعد از اون چه تغییری در تو «ایجاد» شد. مثال خیلی سطحیش اینکه تو هم به خودت فحش دادی یا سعی کردی دنبال درمان جراحتت بگردی؟ از این سطح گرفته تا عمق یه فکر و حس، مهمه تو با اون اتفاق چی کار کردی. هیچی الکی و خودبه‌خودی نیست که تو هم الکی و خودبه‌خودی ازش بگذری. 

 

 

Lullaby
۲۳ آبان ۹۹ ، ۲۳:۱۰

 

تکنولوژی. تکنولوژی تو رو به وجد می‌آره. تکنولوژی و اخترشناسی و فیزیک. هیچی دیگه این قدرت رو نداره. منم اینو چند ساله فهمیده‌م، برای همین هروقت حس می‌کنم حالت خوب نیست یا خیلی توی خودتی، می‌آم دربارۀ یه مستندی که تازه دیدم یا مقاله‌ای که خوندم حرف می‌زنم. خیلی وقتا این ریسک رو می‌کنم که یه چیزی رو بدم درست کنی. بعضی وقتا خسته‌ای، بی‌حوصله‌ای، انگار خیلی ناراحتی و دلت هیچی رو نمی‌خواد. ترسناکه من یهو بیام ازت بخوام یه کاری برام کنی. ولی بعضی وقتا این کارو می‌کنم، چون تو رو به وجد می‌آره، بعد منو به وجد می‌آره. تو یه چیزی رو درست می‌کنی، خیلی وقتا چیزای خیلی پیچیده و ترسناکی رو درست می‌کنی با دست‌های ظریف و چشم‌های جدیت. همیشه مطمئنم هر چیزی که خراب می‌شه، اولین و آخرین نفری که می‌تونه درستش کنه تویی. شاید برای همینه که منم یاد گرفتم خرابی‌ها رو درست کنم، شورش رو داشته باشم که خرابی‌ها رو درست کنم و ازشون نترسم، همون‌طور که تو نمی‌ترسی و با وحشتناک‌ترین‌هاشونم با خونسردی خدشه‌ناپذیرت برخورد می‌کنی، انگار یه چیز عادیه. انگار هرروز با این خرابی‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنی، که شایدم واقعاً می‌کنی... همین خیلی تکان‌دهنده‌ترم هست، و باعث می‌شه حواسم بهت بیشتر باشه. دست بذارم روی چیزهایی که تو دوست داری و باهاشون به شوق می‌آی، و دو ساعت درباره‌شون حرف بزنیم. این حس خوشحالی تهش هم جایگزین‌ناپذیره، یه جور رهایی. یه جور کشف. مکاشفه. انگار من و تو توی همین دو ساعت این مشکل رو حل کردیم، یا به این فکت علمی رسیدیم، یا چمدونم. حس باحالیه. منم برای همین این‌طوری‌ام، اینو از تو یاد گرفتم. از همون بچگی که تو صدامون می‌زدی بیایم روی ایوون که فلان رویداد کهکشانی داره اتفاق می‌افته و از توی تلسکوپ نگاش کنیم. اون موقع نمی‌فهمیدم، تأثیرشم درک نمی‌کردم، اما الان، این شوری که برای سروکله زدن با چالش‌ها دارم، اینکه گاهی دوست دارم از عمد کاری رو که سخت‌تره انجام بدم، دوست داشته باشم خودم و دنیا رو از یه نگاه دیگه ببینم، مثل همون تلسکوپیه که توی بچگی‌هامون می‌ذاشتی از توش نگاه کنیم و چیزایی می‌گفتی که به‌ندرت یادم مونده حتی. آخه مگه چقدر می‌فهمیدم؟ من نُه سال از تو کوچیک‌ترم. ولی اثرش فهمیده شده، الان، توی بیست و سه سالگیم. طوری که هروقت گم بشم می‌دونم پیدا می‌شم، می‌دونم که می‌تونم پیدا بشم، و می‌دونم که گم شدن ترسناک نیست، که حتی جالبه. چون باعث می‌شه چیزی رو کشف کنم. چیزی رو درست کنم. چیزی رو یاد بگیرم. این ارادۀ وحشی رو دوست دارم، کاش این‌قدر وحشی باشه که هیچ‌وقت توی هردومون نمیره. 

 

+ از عنوان هم پیداست که من هنوز شیفتۀ آقای لو گرمم یا باید تا صد سال آینده هی از گوشه و کنار بهش ارجاع بدم؟ 

Lullaby
۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۰:۱۵

 

پسر این بشر داره تبدیل به یکی از تأثیرگذارترین آدمایی می‌شه که می‌شناسم. نه تنها کارش با فورینر محشر بوده، کارهای سولو و بند کوتاه‌عمرش (!) هم معرکه بوده. مغزم، مغزم. همه‌ش دارم گوش می‌دم صداشو. یه پلی‌لیست فقط واسه اون درست کردم بالای صد تا آهنگ دارم ازش و صد هزار بار گوش می‌دم‌شون. صبح بیدار می‌شم گوش می‌دم، شب می‌خوام بخوابم گوش می‌دم، وسط روز هربار وقت گیر می‌آرم گوش می‌دم. اسپیکر خریدم که صداشو بلند دورم پخش کنم! زیرخاکی‌ترین و بی‌کیفیت‌ترین ویدیوهاشو هم می‌رم نگاه می‌کنم، اجرای یادبود جان لنونش رو رفتم دیدم تازگی، چهار بار. زیبا، فریبا. چندین بار اجراهاشو رفتم دیدم که واقعاً به نظرم خیلی بااحساس و پرحرارت می‌خونده، جدا از اینکه صداش به‌شدت قدرتمنده و درعین‌حال این‌طور به نظر نمی‌رسه! وقتی خیلی گوش می‌دی و قطعه‌های مختلف رو باهم مقایسه می‌کنی می‌فهمی عه، اینجا کلاً یه جور دیگه خونده. برا این این‌طوری خونده. برگ‌هام. چقدر ظرافت توی اجراهاش، اداهاش، بازی‌هایی که با صداش می‌کنه و تکنیک‌هاش داره. چقدر این مرد زیبا بوده. انگار افسانه‌ست! چطور این آدم واقعی بوده؟! (و حیرت اونجاست که الانم زنده‌ست و همون‌قدر نازنینه با تمام سختی‌هایی که کشیده. آدم از خودش خجالت می‌کشه.) 

 

اینم می‌ذارم چون خیلی منو یاد یه چیزای خیلی عمیق و عزیزی می‌ندازه.

 

I don't care about right or wrong anymore
I'd rather lose the battle to win the war
Loving you is still my destiny
Don't you know what you mean to me
And I don't give up so easily now
Don't say that it's over

I'll follow you into your dreams
Girl, you left your name on me
But mark my words
There'll come a day of reckoning

Take another piece from this heart of stone
You better love me or leave me alone
Take another piece, you should have known
That you can't break this heart of stone

I don't know if I can play this game anymore
They say that all is fair in love and war
And I'd do anything to make you see
Wouldn't hurt you, girl, like you're hurting me
But I don't give up so easily now
I know it's not over

I'll follow you into your dreams
Girl, you left your name on me
But mark my words
There'll come a day of reckoning

Take another piece from this heart of stone
You better love me or leave me alone
Take another piece, you should have known
That you can't break this heart of stone

Break another piece from this heart of stone
You better love me or leave me alone
Take another piece, you should have known
That you can't break this heart of stone

You feel it's jagged and strong
I've been the betrayer and I've been betrayed
And I've been lonely too long
I know that love's just the stones thrown away

I'll follow you into your dreams
Girl, you left your name on me
But mark my words
There'll come a day of reckoning

Take another piece from this heart of stone
You better love me or leave me alone
Take another piece, you should have known
That you can't break this heart of stone

Break another piece from this heart of stone
You better love me or leave me alone
Take another piece, you should have known
That you can't break this heart of stone

 

Lullaby
۱۲ مهر ۹۹ ، ۱۹:۲۹

 

Blinded by science, I'm on the run
Blinded by science, where do I belong
What's in the future, has it just begun
Blinded by science, I'm on the run

I worry 'bout the world that we live in
I'm worried by all the confusion
I wonder 'bout the lies I've been reading
I wonder where this madness is leading

Is this a road going nowhere
Or is someone leading us somewhere
I can't believe we're here for no reason
There must be something we can believe in

Blinded by science, I'm on the run
I'm not an appliance, so don't turn me on
What's in the future, has it just begun
Blinded by science, I'm on the run

What's in the future, has it just begun
Blinded by science, I'm on the run

I worry 'bout the world that we live in
I'm worried by all the confusion
I wonder 'bout the lies I've been reading
I wonder where this madness is leading

Is this a road going nowhere
Is someone leading us somewhere
I can't believe we're here for no reason
There must be something we can believe in

Blinded by science, I'm on the run
I'm not an appliance, don't turn me on
What's in the future, has it just begun
Blinded by science, I'm on the run

Blinded by science, I'm on the run
I'm blinded by science, on the run

 

Blinded by science, Foreigner -

 

+ من همچنان معتاد اینام. روزها و روزها دارم گوش‌شون می‌دم و کلمات‌شونو می‌گم. از قضا این آهنگ خیلی هم به روزگار الان دنیا و به‌خصوص ما شبیهه. یکی از اولین آهنگ‌هایی بود که ازشون گوش دادم و این‌طوری بودم که آخ، دقیقاً. تک‌تک کلماتش.

Lullaby
۲۵ شهریور ۹۹ ، ۲۰:۲۹