Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


نقد چرت و پرت به‌اندازۀ داستانی چرت و پرت، بد است. بد است نه که ارزش‌گذاریِ خالی‌خالی کنم. اصلاً مضر است. هیچ فایده‌ای ندارد. نقد نکنی سنگین‌تر است. نمی‌دانم چرا وقتی داستان‌مان را می‌دهیم بقیه نقد کنند، از اینکه نتوانستند از حد مخاطب عادی فراتر بروند و به‌چشم مخاطبی نویسنده نگاهش کنند می‌رنجیم. اما به داستان نویسنده‌ای دیگر که برمی‌خوریم، ما هم فراتر نمی‌رویم. این مشکل حتی در جلساتی که سطح خاصی دارند و اعضایش چندین ساله می‌آیند و می‌نویسند و می‌خوانند پیش می‌آید. به‌قدری گاهی نگاه‌مان غیرحرفه‌ای می‌شود که می‌خواهی بگویی پاشو برو بیرون. تو چرا اینجایی؟ بدون اینکه در نظر بگیریم فلانی چند سال است می‌آید و کیست. 


خیام چند باری دربارۀ جلسه‌های خودشان گفته. که چقدر سخت‌گیر بودند و کسی یک کلمه حرف مفت می‌زد، می‌گفتند پاشو برو بیرون. حالا نمی‌گویم این‌قدر خشن و بی‌ادبانه، اما ناسلامتی آمده‌ای به جلسه‌ای خاص. همه یک سطح سوادی برای ورود به این نوع جلسه را داشته‌اید. چهارتا آدمِ بیکار نیستید که دور هم بنشینید و محض رضای خدا تخمه بشکنید، حالا یک حرفی هم بزنید که مجلس خالی از عریضه نماند. نه اینجا کلمات حساس‌اند. اینجا کلمات‌اند که پادشاهی می‌کنند.


مثلاً خانم س. با همۀ احترامی که برایش قائلم و از قلم و سبک نوشتنش هم خوشم می‌آید، سر داستان چند هفته پیشِ یکی از بچه‌ها گفت نه کشش داشت نه گره داشت نه تعلیق داشت نه داستان داشت... و من واقعاً جلوی خودم را گرفتم بگویم می‌توانی بگویی چیزی که خواندی چه بود؟ اینی که شما می‌گویید هیچ‌چیز نداشته! و نکته این است که جلسۀ نقد این بندۀ خدا خیلی متناقض بود. چندنفری گفتند بسیار هم از داستان خوش‌شان آمده. داستان هم بوده، نه که نباشد. طرحش هم فهمیده بودند. یا همین هفته یکی دیگر از بچه‌ها سر داستانِ خود من گفت بیشتر یک یادداشت آشفته بود که سعی کرده بود داستان شود. اما داستان نشده بود. من نباید بپرسم داستان نشده بودی که می‌گویید یعنی چه؟ نکته این است که همین آدم سر داستان خودش کلی نقد منفی دریافت کرد و تهش گفت من صرفاً یک حس خوبی داشتم، خواستم آن را بنویسم. الان این داستان است از نظر شما؟ از یک حس خوب بنویسی و به‌عنوان داستان بگذاری برای نقد؟ بعد از آن طرف یکی دیگر از بچه‌ها از اول تا آخر نقدش تعریف و تمجید می‌کند، کاملاً هم ارتباط برقرار می‌کند، کلی خجالتم می‌دهد و از شناختی که با خواندن چند تا داستان و یادداشت به من پیدا کرده حیرت می‌کنم. بابا چرا این‌قدر تفاوت؟!


یا ساعت اول که نقد فیلم داشتیم، باز یکی از بچه‌ها گفت این فیلم جزو بهترین فیلم‌های ضدجنگ است، اینکه شاهکار نشده چون فلان و فلان. حالا خیام که تجربۀ جلسات جسورانه را داشته وقتی نوبتش شد، به طرف گفت من نمی‌فهمم چرا می‌گویید فیلم ضدجنگ. اینکه فیلمی در بستر جنگ روایت شود ضدجنگش نمی‌کند. مگر ارتباطی با آن داشته باشد که اینجا ارتباطش خیلی کم بوده. اتفاق‌های فیلم در هر بستر دیگری هم ممکن بود رخ دهد و جنگ نباشد. یعنی مؤدبانه هم گفت اما بالاخره حرفش را هم زد. من وقتی نقد چرت و پرت می‌شنوم نمی‌توانم حرف بزنم. می‌روم توی فکر که این حرفش یعنی چه؟ و هی واکاوی‌اش می‌کنم. کار درستی هم نیست، چون شاید آخر چیزی که تو می‌فهمی با آنچه طرف منظورش بوده تفاوت داشته باشد. وقتی حرفش را بزنی، هردوی‌تان روشن می‌شوید. نه که طرف یک چیزی دربارۀ ضدجنگ شنیده، اندک شباهتی با آن بیابد فیلم را می‌چسباند بهش. 


من واقعاً نقد شنیدن و نقد شدن را دوست دارم، اما دو تا مسئله هم دارد: 1. ممکن است طرف مزخرف بگوید. نباید نقدش را گوش دهی یا بنویسی. درضمن جرئت کن و او را به چالش بکش، وگرنه جلسه را ترک کن. 2. ممکن است طرف زیادی ازت تعریف کند. یعنی اصلاً نقد نکند. تعریف کند. فقط تعریف کند. آیا تعریف زیادی بدون گفتن کاستی‌ها به‌درد طرف می‌خورد؟ یا فقط او را دلخوش کرده‌ای و از پیشرفت بازداشته‌ای؟ در این حالت هم حرف طرف را ننویس. تشکر کن، اما یادت نرود که نمی‌خواهی توی این پله متوقف شوی. 


+ ششصد و چهل و چهار کلمه.

Lullaby
۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۶


مدتی‌ست که می‌خواهم مثل سابق اینجا زیاد بنویسم. اما بهانه‌های مختلف برای ننوشتن داشتم. مثلاً سوم دبیرستان که بودم این کار را می‌کردم و الان که برمی‌گردم پست‌های آن موقع را می‌خوانم، احساس حماقت می‌کنم و حالم را به‌هم می‌زنند. ولی می‌دیدم آرمینا هم گاهی کتابی و جدی می‌نویسد و خوشم می‌آمد، ضمن اینکه می‌دانستم همین زبان کتابی و جدی‌ست که به‌درد نوشتن می‌خورد. وگرنه اِن‌تا آدم کانال‌های هوارنفری دارند و استتوسی می‌نویسند یا بلندبالا، اما تهش نویسنده درنمی‌آیند. حالا دربیایند هم جایی دیگر تمرین‌های‌شان را کرده‌اند. شاید هم نویسندگانی تجاری دربیایند. مثل آقای سرد نویسنده. :همر: (خدایی مسخره کردن این آدم‌ها خیلی کیف می‌دهد.)


شاد چند وقتی‌ست که توی کانالش دارد به معیار می‌نویسد. هرچند هنوز نمی‌داند نوشتن برایش چگونه است و فعلاً در حد یک کانال و یادداشت‌های شخصی نگهش داشته، اما به او گفتم که خیلی خوب می‌نویسد؛ چون خودم معیار و جدی تابه‌حال نوشته‌ام و می‌دانم چطور آدم می‌تواند توی این قالب مزخرف بنویسد. تو مزخرف نمی‌نویسی، پس به چیزهای جدی‌تر هم فکر کن. آن روزی که با ری رفته بودیم خانۀ هنرمندان و دم‌به‌دم گربه ناز می‌کردیم، یک سر رفتیم دستشویی و دربارۀ نوشتن کمی حرف زدیم. کاری ندارم به اینکه توی دستشویی داشتیم دربارۀ نوشتن حرف می‌زدیم. هر فکری می‌خواهید بکنید. تازه عکس هم گرفتیم. تازه برای آر هم فرستادیم. منحرف هم هستیم، نوش جان‌مان. ولی واقعاً توی این مدت کمی که شاد را دیده‌ام و کانالش را خوانده‌ام، خیلی از او خوشم آمده. برای همین دلم می‌خواست بیشتر با او هم‌کلام شوم.


باز دلیل دیگرم این است که دیشب تا ساعت سۀ نیمه‌شب(یا صبح، آخر نفهمیدم) بیدار بودم و خوابم نمی‌برد. تا یک داشتم با خیام حرف می‌زدم و بعد کمی تبصرۀ بیست‌ودو خواندم و خواستم بخوابم اما خوابم نبرد. توی سرم شاهین کلانتری بود. سر شب با سمیرا درباره‌اش صحبت کردیم و گفتم که سمیه کارگاهش را رفته و یارو حرف‌های باحالی زده و خودم هم بعد رفته‌ام و سایتش را دیده‌ام یک سر. به‌نظرم آدم جالبی آمد. نوشتن را ابزاری برای توسعۀ فردی و شخصیت می‌بیند. دیدگاهی شبه‌روانشناسانه که مثل درمان آن را تلقی می‌کند. خوشم آمد. اما سمیرا گفت مدتی توی کانالش بوده و خیلی از او خوشش نیامده. بااین‌حال حرف‌هایش بد نیست. سمیرا هم بدش نمی‌آید بنویسد. خیلی وقت است که می‌نویسد. روی وبلاگش. ایده هم داشته اما هنوز ذهنش آن‌قدر نظم پیدا نکرده که بتواند پیاده‌اش کند. دنبال دورۀ داستان‌نویسی بود و به‌جد دارد مطالعه می‌کند و داستان‌کوتاه می‌خواند و چیزهایی را که از او خوانده‌ام دوست داشته‌ام. 


حالا به حاشیه نروم. دیشب که خوابم نبرد، توی گوگل سرچ کردم نویسندگی. همین‌قدر راحت و ساده. و کلی چیزهای به‌دردبخور آورد. از جمله مدرسۀ نویسندگی، شاهین کلانتری. خیلی چیزهایش را می‌دانستم اما با عمل کردن‌شان سال‌ها فاصله داشتم. مثل اینکه هرروز باید نوشت. جدی هم نوشت. معیار هم نوشت. من می‌گویم هرروز می‌نویسم، زیاد هم می‌نویسم. اما زهی خیال باطل. هرروز نوشتن یعنی در طی روز یک ساعتی را، یک مکانی را، یک قالبی را، برای نوشتن انتخاب کنی و بنویسی. کاملاً حرفه‌ای. مثل وقتی‌که داری ویرایش می‌کنی. داری کتاب می‌خوانی. موسیقی گوش می‌کنی. موسیقی گوش دادن برای من یک چیز کناره نیست. مثلاً همین که توی وبلاگم می‌نویسم یک چیزی آن زیر پخش شود. نه، من یک موقع خاصی را به موسیقی گوش دادن اختصاص می‌دهم و فقط موسیقی گوش می‌دهم. بااینکه به موسیقی ابداً نگاهی حرفه‌ای ندارم و صرفاً برای دل خودم گوش می‌دهم. پس چرا به نوشتنی که این‌قدر برایم مهم است، به چشم یک کار نگاه نمی‌کنم؟ آیا من نویسنده‌ای غیرمتعهد و تفننی‌ام؟ پس دال سرد را کی نوشته؟ نجات‌غریق را؟ داستان‌کوتاه‌هایم را؟ کی پارسال نامزد جایزۀ صادق هدایت شد؟ می‌خواهم بگویم نویسندۀ غیرمتعهد نمی‌تواند جدی بنویسد. رمان بنویسد. داستان‌کوتاه ساختارمند بنویسد. از نوشتن می‌ترسم؟ نه. از این می‌ترسم که بعد بفهمم هرچه نوشته‌ام مزخرف بوده؟ بله.


اما حالا دلیل‌های کافی برای نوشتن روزانه آن هم به‌طور جدی دارم. اینجا هم می‌نویسم. قول می‌دهم طولانی ننویسم. اما شما هم قول بدهید به محض اینکه دیدید دارم مزخرف می‌نویسم، وبلاگم را ببندید. ابداً ناراحت نمی‌شوم؛ چون اینجا قرار است چرک‌نویسم باشد. دفتر مشقم باشد. دربارۀ نوشتن خواهم نوشت، دربارۀ خودم خواهم نوشت و از این چیزها. اگر نخوانید من هم خوشحال‌تر می‌شوم. چون راستش راحت‌تر می‌توانم بنویسم. قبل‌ترها کانال زده بودم، اما کارکرد کانالم الان تغییر کرده. می‌خواستم وبلاگ دیگری بزنم. ولی دیدم حوصلۀ آن را هم ندارم. بگذار همه سرجمع باشند.


 مخاطبان اندک و نازنینم، دوست‌تان دارم و ممنونم.


پس تکلیف ما این شد: هرروز سر یک زمانی، در یک مکانی، در یک قالبی، جدی و معیار و به‌قصد نوشتن، می‌نویسم. می‌نویسم، وحشیانه و بی‌رحم و لاانقطاع. سعی می‌کنم کمتر هم عربی بنویسم که این‌طوری حلقم موقع نوشتن لاانقطاع درد نگیرد. هارهارهار. 


+ هفتصد و شصت و هفت کلمه. توی گشت زدن‌های دیشب دیدم گفته‌اند روزانه به‌طور متوسط بین سیصد تا هفتصد کلمه ایده‌آل است برای نوشتن. البته برای نویسنده‌های مبتدی. شصت و هفت کلمه بیشتر نوشتم، آن هم به‌عنوان تمرین اول. خب من خوشبختانه از زیاد نوشتن ابایی ندارم. کم نوشتن برایم سخت است. مگر تمرین‌های کلمه‌ای هم توی برنامه‌ام داشته باشم. می‌گویند خیلی جواب می‌دهد. دورۀ کارگاه روزنامه خراسان هم انجام می‌دادیم. تمرین پنجاه کلمه‌ای. یک دفتر خواهم داشت برای تمرین‌های پنجاه کلمه‌ای‌ام. 

Lullaby
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰