Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


تازگی بنای خیلی اتفاقات رو می‌ذارم و نمی‌افتن. نمی‌افتن و من بیشتر توی خودم می‌افتم. توی سیاهی درونم که هی داره جمع می‌شه و بالا می‌گیره. باید بنویسم. می‌دونم که باید بنویسم و آخه مسئله اینه که می‌نویسم، نه که بگم نمی‌نویسم یا نمی‌تونم بنویسم. نه، مسئله اینه که می‌نویسم. این سیاهی گاهی به‌قدری حلم می‌کنه که بداهه خیلی چیزهای خفنی به ذهنم می‌رسه و یه سری داستان و خرده‌داستان سوررئال و ابزوردِ وحشی می‌شه. اما وقتی می‌خوام بنویسم به قصد اینکه بنویسم، یه داستان‌کوتاه بد می‌شه. و وقتی یه داستان‌کوتاه بد می‌شه، نه تنها اون سیاهی عقب نمی‌ره که بیشتر هم قوت می‌گیره؛ چون انگار تأیید شده. انگار می‌گه: اوه عزیزم، دیدی بازم بیخودی تلاش کردی؟ اشکال نداره گلم. بذار من ازت محافظت کنم. تو هیـــــچ کاری نکن. هیچ.


به ما همیشه گفتن برا به دست آوردن یه چیزهایی باید یه چیزهایی رو از دست بدیم. ولی بیست و یک سال زندگیِ کم‌بارم بهم ثابت کرده برا به دست آوردن کوچیک‌ترین چیزها دستت رو هم بدی به دستش نمی‌آری. ولی ماها می‌دیم، چون بهمون گفتن دیگه هرچی داری بده که بگیری. درحالی‌که بابا لامصب، آخه دست به هیچ دردِ اون اتفاق نمی‌خوره! باید دقیقاً چیزی رو که لازمه بدی. 


ماها رو طوری بار آوردن که خداوندگار انتظاریم. یه مشت آدم کمال‌گرای همه‌چیزخواه که دستش به هیچ‌جا بند نیست. برامون حرف از بهشت و خدا و پیغمبر زدن اما تهش جهنم بوده و مرگ و نابودی. پُریم از بهترین ایده‌ها و افکار و انرژی‌ها. اما همه‌شون رو داریم هدر می‌دیم. از ما آدم‌هایی ساختن که انگار به همـــــــــــه باید جواب بدیم. برا کوچیک‌ترین خواسته‌ها، تصمیم‌ها، رفتارها. چون پس ذهن‌مون یه خدا هست، یه فلان کار رو کنی می‌ری بهشت و فلان کار رو نکنی می‌ری جهنم و خدا همواره ناظر اعمال ما هست و بلاه بلاه بلاه، که هیچ‌وقت ما رو به حال خودمون نمی‌ذاره. 


ساعت‌هااااا می‌تونیم غصه بخوریم، عزاداری کنیم، اشک بریزیم. اما شادی‌هامون کم و کوچیک و زودگذرن. این‌قد که می‌بینیم این یکی دو دم آسایش ارزش اون همه بدبختی رو نداره. نصف دنیا دارن با حداقل چیزها بهترین زندگی‌ها رو تجربه می‌کنن و ما خودمون رو هم جِر بدیم به زندگی، به آسایش، به خوشی، حتی نزدیک هم نمی‌شیم. فلسفه و روانشناسی به هیچ درد ما نمی‌خورن. مال هموناست. شاید ادبیات و موسیقی بتونن یه ذره آروم‌مون کنن فقط. کار از درمان و بهبودی گذشته، فقط می‌شه کنترلش کرد. تسکینش داد. 


خیلی چیزها می‌تونم بگم. اما فاز کلی همینه. همین‌قدر تلخ و سیاه و ناامیدانه. هرچی می‌سازم خراب می‌شه. اصلاً مهم نیست چی باشه. هیچ بهونه‌ای هم پذیرفتنی نیست. زرت، در چند ثانیه ویران می‌شه. دیگه می‌ترسم چیزی رو بخوام. به چیزی دل ببندم. ترسناکه ها. مثلاً من خیلی دلم به چندتا از رفیق‌هام خوشه. مثلاً من خیلی درگیر زندگی حرفه‌ای‌مم. اما این‌قد راااااحت داره همه‌چی جلو چشم‌هام خراب می‌شه، حتی چیزهایی که مال من نیستن و مال بقیه‌ن ولی خرابی‌شون منم داغون می‌کنه، دیگه نمدونم باید چی کار کنم. 


یه اتفاق خوب باید بیفته، اتفاقی که انتظار ندارم همین‌طوری از خلأ بیفته. اتفاقاً باید "خودم" باعثش بشم تا باز یکی دو دمی ردیفم کنه. همون‌طور که توی آذر اتفاق افتاد و با همۀ کم‌وکسری‌هاش منو تا کل زمستون کشوند. الان یه ریزه‌اتفاق‌های خوبی افتاده‌ن. ولی واقعاً چیزی نیستن. چیزهایی نیستن که بهم اعتمادبه‌نفس و عزم و ارادۀ لازم برا ادامه رو بدن. چیزهایی بودن که خب، برا هرکسی پیش می‌آن. مال "من" نیستن که تکونم بدن. که به حرکت وادارن. حتی برا بقیه بهترشم افتاده. زودترشم افتاده. 


آره. باید یه کارهایی بکنم. بخوام نخوام. ناامید باشم یا نباشم. همه‌چی داره بدتر می‌شه و این هم آدم رو می‌ترسونه، هم آروم می‌کنه. اینکه حس کنی دیگه تحمل هر اتفاقی رو داری. دیگه هیچی برات دور از ذهن نیست. این‌طوری راحت‌تر می‌تونی اون چارچوب‌های مسخره‌ای رو که یک عمر توی سرت فرو کردن، تف کنی توی روی دنیا و بهش بگی گور بابات. من از تو بدترم.

Lullaby
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۹


بار اول که متوجهش شدم، ینی از قبل هم می‌شناختمش. اما متوجهش نشده بودم. چیز برجسته‌ای ازش نداشتم. بار اولی که متوجهش شدم، سه سال پیش بود که همزمان رسیدیم جهاددانشگاهی و باهم سوار آسانسور شدیم. هربار همو می‌دیدیم لبخند می‌زد. خیلی دوست داشتم اون لبخندش رو. یه صمیمیت خاصی داره که هیچ‌وقت از ویترینِ چشم‌هاش فراتر نرفته. اون روز سوار آسانسور شدیم باهم. اما هردومون کم‌حرف و درون‌گرا و خجالتی بودیم. خیلی حرف‌ها می‌تونستیم بزنیم. پنج شیش ماهی همو می‌شناختیم. ولی فقط گفت: «تا حالا جلسه‌ها رو رفتی؟» گفتم نه. گفت: «خواستی بری باهم بریم.» همین‌قد مختصر و موجز حرف زده بودیم، اما تمام مدت به‌هم خیره شده بودیم. زبان چشم و دهن‌مون هیچ سنخیتی باهم نداشت.


من هیچ‌وقت بش نگفتم. ینی، هربار خواستم برم گفتم بش بگم. اما نرفتم. خودم نرفتم، نه که نگم. یک ساااال بعد دیدمش. و الان از اون یک سال، یک سالِ دیگه هم می‌گذره و ما یه‌کم بیشتر این‌ور اون‌ور رفتیم باهم دیگه. بازم اون لبخند صمیمی رو داره. شاید خنده‌دار باشه، اما یه جوری نگام می‌کنه که حس می‌کنم خیلی خوشگلم. با همۀ آروم و تودار بودنش خیلی راحت و ساده احساسش رو بیان می‌کنه. یه بار گفت من از همون جلسۀ اول ازت خوشم اومد. تو هم مثل من خجالتی‌ای، اما یه شخصیتی داری که هرجا بری توجه‌ها رو به خودت جلب می‌کنی. نقد منو با این جمله شروع کرد که فلانی هرچی بنویسه من دوست دارم. این حرف خیلی سخته، به‌خصوص که خودش خعلی بهتر از من می‌نویسه.


وقتی آدم‌هایی که ازت بهترن تحسین و تشویقت می‌کنن، گاهی می‌خوای بری بهشون بگی برو بابا. منو چی فرض کردی؟ نمی‌خواد این‌طوری حرف بزنی. آره من زودرنج و حساسم. اما نه اون‌قد که بخوای با حرف زدن حالمو خوب کنی. من حالم بد باشه می‌آم می‌گم فلانی حالم بده. به فلان دلیل و این‌طور. یه وقت‌هایی با یه آدمِ هفت پشت غریبه درددل کرده‌ام، چون برای اون درد، اون آدمو مناسب دیدم و معمولاً هم درست طرف رو انتخاب کردم. ینی از این آدمایی نیستم که همه‌چی رو به نزدیکام بگم. 


یه چیزی می‌خواستم بگم که این وسط از دست رفت. یه چیزی هست، می‌دونم هست، شایدم نیست و باید باشه و می‌خوام باشه، اما نیست. ولی نگو که توی تشخیص محبت آدما اشتباه می‌کنم. چون واسه اینکه محبت یه نفر از ویترین چشم‌هاش فراتر بشه و به زبان بیاره، لازم نیست عاشق و شیدات باشه و حتی این‌طوری راستش خیلی، خیلی، خیلی، بهتر و امن‌تر و صادقانه‌تره. زمان می‌بره، آرومه، و بهت فرصت کافی واسه دوست داشتن متقابل رو می‌ده. این‌طوری تو هم توی این دوست داشتن راحتی. وگرنه طی این شیش ماه اخیر هرکی بم علاقۀ ناگهانی نشون داده، با یه حالت وات دِ هل‌گونه‌ای بهش نگاه کردم و با اینکه متنفرم از این رفتار، به‌طرزی ناشایسته و نه چندان محترمانه برخورد کرده‌م که البته خیلی هم پشیمون نیستم.


Lullaby
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۰