Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

 

ویرایش بیست و سوم آبان نود و نه: من زور زیادی دارم می‌زنم که حواسم رو قوی کنم، چون هرچی می‌گذره بیشتر می‌فهمم چقدر حواس و غرایز و احساسات آدم مهم‌ترن. از همه‌چی. انگار اساس همه‌چی‌ان. برای همین امشب این آهنگا رو تغییر می‌دم و یه جدید می‌ذارم که یادم بمونه. یادم بمونه هروقت جایی گیر کردم، به احساساتم رجوع کنم تا هرچیز دیگه‌ای، و صادقانه و بدون قضاوت و انتظار و باید و نباید و هر فکری بپذیرم‌شون. بله که کار سختیه، ولی حس خوبی به انجام دادنش دارم.

 

آهنگ رو باز نتونستم بذارم ولی. :))

 

 

Lullaby
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۰

می‌دونم این روزا زندگی تلگرامی هم سخت شده. من خودم این‌قد کانال دارم که نوبتی گذاشتم چک‌شون کنم. :| ولی، تلاش داریم یه کانال متفاوت، جمع‌و‌جور، خلاق، قشنگ، مفهومی و عمیق در عین سادگی، داشته باشیم. دعوت‌تون می‌کنم بهمون بپیوندین:

 

Man_nevis2@

 

 

+ ویرایش: آدرس تغییر کرده عزیزان. یه سری مشکلاتی پیش اومد با کانال، مجبور شدیم تغییر بدیم. خوشحال می‌شیم از همراهیِ صمیمانه‌تون.

 

+ ویرایش سال نود و نه: دلبندانم، لابد می‌دونین خیلی وقته نیستیم. دوست داشتین لیو بدین، دوست داشتین هم بمونین، شاید یه حرکتی زدیم از شرمندگی. نکته اینه که فعلاً از شرمندگی هیچی نمی‌نویسیم.

Lullaby
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۲ موافقین ۸ مخالفین ۰

 

1. خیلی دلم می‌خواد بنویسم. نمی‌دونم از حجم درس‌های اینجاست که برای نوعی فرار می‌خوامش، یا واقعاً چون خیلی از ادبیات و کتاب فاصله گرفته‌م (درمقایسه با استانداردهای خودم می‌گم البته) این جوشش رو حس می‌کنم. دلم می‌خواد شعر بگم، انگلیسی، فارسی، سنتی، نو، داستان‌کوتاه بنویسم، رمان بنویسم، ایده‌ها و واژه‌ها و مفاهیم توی سرم چرخ می‌خورن و گاهی جایی بهشون وجود می‌دم، ولی فراتر از این نمی‌شه. خیلی هم موسیقی گوش می‌دم، که یکی از نشانه‌های غلبۀ خلاقیتمه. مغزم می‌خواد چیزی درکنم. عمیق شم. غوطه بخورم. کاش بتونم. کاش بتونم چون خیلی نیاز دارم.

 

2. کمپس لئوناردو بودم. پلیمی. قدیمیه، ولی خوشگل‌تره. خیلی به ما نزدیکه. پیاده شاید ده دقیقه یه ربع. باصفاست. همون‌جایی که کنسرت پینک تونیک رو رفتیم. ملت شب‌های شنبه یکشنبه جلوش پارتی می‌کنن. خیلی زنده‌ست، فکر نمی‌کنی دانشگاهه. به نظرم این خیلی مهمه، دانشگاه وسط یه منطقۀ خوب شهره و فضاسازی کردنش. ایزوله نیست. جون داره. می‌تونه یکی از پاتوق‌هام بشه. برای درس خوندن. کار کردن. نوشتن. به مردم زل زدن. فکر کردن. موسیقی گوش دادن. هوا خوردن. کلی دوست جدید پیدا کردم. البته ایرانی. خوابگاه‌مون ایرانی زیاد داره، ده دوازده تا. همه رو باهم انداختن اینجا. بچه‌های خیلی خوبی‌ان. ایتالیایی‌ها هم خوبن. هم‌اتاقیم که طلاست. دوست‌هاشم هوامو دارن. کلاس‌ایتالیایی هم خوش می‌گذره، معلم و بچه‌ها همه خوبن. برای سه ماه خوبه دیگه، من راضی‌ام. امروز با چند تا از بچه‌های خودمون و یکی از بچه‌های پلیمی که از دوست‌های یکی از بچه‌هامونه، لئوناردو رفته بودیم. بچه‌ها ازش پرسیدن این کمپس چی داره. چه رشته‌هایی. اونم اسم برد. گفت شیمی. من ناخودآگاه یه سناریو توی سرم شکل گرفت. اگه خیام هنوز شیمی بود، شاید می‌اومدیم اینجا. فکرشو بکن، این‌قدر نزدیک به من. اونجا دیگه سن و اینا خیلی مهم نبود، پلیمی که بخوادت دیگه ویزا سخت نیست. می‌اومد پلیمی، این کمپسِ نزدیکش به خوابگاه من. همه‌ش این اطراف پلاس بودیم. مثل وقتی که توی ایران خونه‌هامون نزدیک بود و همه‌ش کنار هم بودیم. امیدوارم توی یه دنیای موازی این مسیر رو رفته باشیم حداقل.

 

3. برگردیم به این سناریو. سناریوی واقعیت. منا که سه ماهه اومده و در آستانۀ چهار سالگیِ اونچه خودشم نمدونه چیه، داره فکر می‌کنه این آدم دیگه اینجا تموم می‌شه. می‌دونم، آدم‌ها می‌آن و می‌رن. ما هم از اول می‌دونستیم ممکنه چی بشه. سناریوها توی سرمون بود. راستش توی سرم بدتر از اینم بود. ولی صادق باشم، این جزو سناریوهای معمولی بود. نمدونم بده، خوبه. این‌طوری نیست که من دورم پر از آدم و چیزهای جدید باشه که بتونم کلی جایگزین کنم. (هست ها، هرروز دیتای جدید داری، ولی جایگزینی یه‌کم اغراقه) متأسفانه این تصوریه که آدم داره، نمدونم وایبیه که من می‌دم ناخواسته یا گاردیه که آدم دربرابر این موقعیت داره. یکی از دوستام از شب پروازم حسش می‌کرد، تا چند روز حالش خوب نبود. بهم هی می‌گفت منو فراموش نکن. من تعجب می‌کردم، پیش خودم می‌گفتم آخه چرا باید فراموشت کنم؟ من تا یه آدمی رو نذارم کنار، فراموشش نمی‌کنم. :)) خیلی خوب یادم می‌مونه از بقیه. حتی اگه در ارتباط نباشم. یه جا ببینمش، پیامی چیزی، وقتی واکنش نشون می‌دم. اهمیت می‌دم. غیر اون اصلاً به خودم زحمت نمی‌دم. حفظ ظاهر نمی‌کنم. موضعم مشخصه. حالام نمی‌دونم، حس می‌کنم با مهاجرت کنار گذاشته شده‌م. اطرافیانم ناخودآگاه منو دورازدسترس می‌بینن و منم که می‌دونین، خیلی ریچ اوت نمی‌کنم. یه وقت یه پیامی بدم. اینستا ریپلای بزنم. این گاهی ناراحتم می‌کنه، گاهی هم می‌گم خب منم واقعاً درگیرم. یعنی زمانی حساب کنی نمی‌رسم خیلی حرف بزنم. برسمم دغدغۀ فکری دارم و ممکنه بریزم روی طرف. بعد آخه مثل ایران نیست که بتونی قرار بذاری. همه‌چی پیام و زنگ می‌شه. تنوع ارتباطاتت کم می‌شه. انرژی منو خیلی می‌گیره، من آدم پیام و زنگ نیستم. رودررو خیلی بهترم. سعی می‌کنم ناراحت نباشم، به خودم و بقیه حق می‌دم هم‌زمان. دوست دارم مهربون باشم. یه وقتایی نیستم، چون باید از خودم محافظت کنم. یه وقتا اینجا خیلی تنها می‌مونی، حتی وقتی خوابگاه و دوست و آشنا داری. درکل که کیفیت زندگیم خیلی پیشرفت کرده. دیگه اون ریج قبل رو ندارم. تحمل و انعطاف‌پذیریم بالا رفته. کنار می‌آم. می‌تونم شل کنم. و واقعاً هم لذت ببرم، نه که از بیچارگی این کارها رو کنم که بگذره.

 

4. خیلی کم دلم تنگ می‌شه برای چیزی، ولی برای چیزهای مشخصی عمیقاً دلم تنگ می‌شه. خیلی زیاد. هرروز. به‌شکلی غم‌انگیز.

 

فعلاً تا همین‌جاشو می‌دونم. 

Lullaby
۳۱ فروردين ۰۱ ، ۲۰:۰۰

 

شاید به نظر نرسه، ولی خیلی.

 

من خیلی پیش خودم اعتبار دارم، چون به هرچیزی تن نمی‌دم. قبلاً می‌دادم، ممکنه در آینده هم بدم، ربات که نیستم. همیشه آدم درحال تغییره. ولی سعی می‌کنم کاری نکنم که اعتبارم رو پیش خودم از دست بدم، حتی اگه از بیرون به نظر برسه که اعتباری ندارم. این حس درونی رو خیلی لازمش دارم، مخصوصاً الان که اینجا تنهام و قراره روی پای خودم باشم. باید یاد بگیرم رها کنم تصویر بیرونی رو. از شخصیتم. باید پیش خودم سربلند باشم. اگر مسئله فقط بیرون باشه، می‌شم شبیه همون‌ آدم‌هایی که همیشه ازشون بد می‌گم. می‌شم همۀ ترس‌های خودم. همۀ اون تصوراتی که فکر می‌کنی نیستی ولی هستی. بعد دیگه چطوری آبرو داری پیش خودت؟

 

آدم‌های کمی هستن که خویشتن‌داری تو رو می‌فهمن. توی دنیای امروز به‌خصوص که پررو و دریده بودن بیشتر طرفدار داره و همواره تبلیغ می‌شه، کسی برای خویشتن‌داری ارزشی قائل نیست. انگار اصلاً ارزشی نیست، حتی با کمبودهای شخصیتی قاطی می‌شه مواقعی. ولی یه جاهایی خویشتن‌داری تو واقعاً به خاطر عزت نفسته، نه اینکه متوجه حق و حقوقت نباشی. من اینجا هم قبلاً گفته‌م، توی کانالم با سمانه (تیتانیوم) هم گفته‌م، خیلی از طلبکار بودن بدم می‌آد. از اینایی که همیشه دنبال چیزی هستن که گیر بدن و انتظار بیشتری داشته باشن. اینا هیچ‌وقت هیچی انگار براشون کافی نخواهد بود. من سعی می‌کنم حد و حدود خودم رو بدونم. از این‌جور آدم‌ها هم خوشم می‌آد. نه اینایی که توی یه موقعیت پررو می‌شن. دوست دارن ته همه‌چی رو درآرن. دوست دارن کارهایی کنن و چیزهایی رو بدونن که شاید هیچ‌وقت هیچ کمکی بهشون نکنه، ولی عطش دارن. چون رفع کاستی‌های شخصیتی خیلی سخته. معلومه که تو دنبال عطش‌ها و هوس‌هات می‌ری، چون در تو توهمِ رشد و کمال رو تقویت می‌کنن. تا اینکه دوزش می‌آد پایین، باز می‌ری دنبال بیشتر از اون، و تو هیچ‌وقت نمی‌فهمی چی می‌خوای. تو فقط می‌خوای.

 

حالا قضیه اینه که من راستش خودم دیگه دارم شرمنده می‌شم از این حد خویشتن‌داریم. اینو از وقتی مهاجرت کردم بیشتر فهمیدم حتی، توی ایرانم حس می‌کردم. توی دانشگاه خیلی زیاد. ولی می‌گفتم خب آدم‌ها باهم فرق دارن. منم توی یه چیزهایی زیاد می‌خوام. (بازم نه زیاد، می‌دونی؟ بازم توی یه چیزی که دوست داشتمم می‌گفتم بسه. چرا این قدرت رو بعضی‌ها ندارن؟) حتی یه وقت‌هایی حس می‌کردم مشکل از منه. من یه چیزهایی رو به خودم نمی‌بینم انگار. صادقانه، نمی‌بینم هم. این دیگه حدِ ناسالمِ خویشتن‌داریه. این قسمتی هست که باید هرسش کنم. باید تیمارش کنم، هدایتش کنم، تا به اون حد معقول و سالمِ خویشتن‌داری برسه. اما یه ترمزِ درونی هم دارم که می‌گه: ولی تو در حدی نیستی که خودت رو به این روز بندازی. اسمش چیه؟ غرور، عزت نفس؟ همون، جلوم رو می‌گیره. بعد بربر نگاه می‌کنم به اونایی که نمی‌فهمن من چقدر دارم از خودم پاسداری می‌کنم. چطور متوجه نمی‌شن؟ یعنی می‌خوان من کولی‌بازی دربیارم؟ چرا آدمیان نمی‌تونن متوجه یه چیزی که بدون اغراق و ادعاست، بشن؟ چرا همه‌چی باید توی بوق و کرنا باشه تا صداش شنیده بشه؟

 

ولی من کسی رو داشتم که اینو می‌فهمید. نه همیشه، اما یه وقت‌هایی متحیرم می‌کرد. طوری که می‌گفتم آهان! این که فهمید! پس مشکل من نیستم. و جوابی که می‌گرفتم، از اونایی که می‌فهمیدن، خیلی دلم رو قرص می‌کرد. می‌گفتم ببین، درسته. خیلی آروم می‌شدم. کسی که الان توی ذهنمه به نمایندگی از اینا، یه جاهایی وحشتناک متوجه شد. همین قبل رفتنم کاری کرد که به گریه بیفتم. رقت‌انگیزه، نه؟ که وقتی یکی بفهمه تو چطوری داری خودت رو پاسداری می‌کنی، دستت رو بگیره و توی مسیری بذارت که تو امن‌تر باشی. بگی عه، همینو می‌خواستم. چطوری فهمیدی؟ چطوری فهمیدی کاری که من می‌کردم برای این بود؟! 

 

دارم گریه می‌کنم. نه از یادآوری این قضیه، از دونستنِ این حقیقت که چقدر این تجربه‌ها برام کم بوده. انگار طلبکار که نیستم هیچی، بدهکار هم شدم. خیلی غم‌انگیز نیست؟ 

 

دلم برای خودم می‌سوزه. خیلی دلم برای خودم می‌سوزه. 

 

ولی هرچیزی هزینه‌ای داره. اگه برام مهمه اعتبارم پیش بقیه، این شرمندگی بی‌معنیه. باید منم بتونم دریده و نفهم باشم. بگم پس من چی. عاه خاک توی سر فلانی. تف به ذات اون یکی. غلط کرده این کار رو کرده، پدرش رو درمی‌آرم. بمیر و منو ارج بنه. 

 

اما وقتی تو توقع ارج و قرب از دیگران داری، به نظرم یه جور دفاعه. انگار پیش خودت نداری، پس از دیگران می‌خوای. من می‌خوام که نخوام، می‌خوام پیش خودم ارج و قرب داشته باشم. معتبر باشم، حتی اگه یه جاهایی دلم برای خودم بسوزه. نه، بهم مدال افتخار نمی‌دن. به تعداد انگشت‌های یک دست هم قرار نیست برسن کسایی که می‌فهمن. 

 

عوضش باعث می‌شه چیزی باشم که دلم می‌خواد. به هرچیزی تن ندم. برای بقیه. به هرکاری دست نزنم، بعد بگم وای چرا یارو این‌طوری کرد؟ من که اینطوری بودم.

 

حالم به‌هم می‌خوره از این‌جور تجربه‌ها. تهش همیشه از خودم بدم اومده.

 

بیست‌وپنج‌سالگی، بعد نه روز، من همچین نگاهی بهت دارم. این درجه از پختگی رو جای خوبی پیدا کردم. حالا حس خوشایندی بهت دارم.

Lullaby
۲۹ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۰۳

متن زیر اوایل آبان نوشته شده اما اون موقع پست نشده. الان که ده بهمنه، با کمترین تغییر دیدم هنوز همینه حرفام، و خوشم اومد. پست نکرده بودمش که پشیمون نشم. ولی الان دیدم نه، همینه حرفام. ممنونم از خودم، که اینم پشت سر گذروندی. انگار زندگی همینه؛ پشت سر گذروندن و نگاه کردن به چیزهایی که پشت سر گذروندی، و قدرتی که به دست می‌آری برای اینکه چیزهای پیش روت رو پشت سر بذاری.

 

***

من یه چیزی رو از دست داده‌م. یه چیز خیلی باارزش رو. یه چیزی که سه سال و نیم برام بود. و همه‌ش با ناباوری می‌گم آخه! چطور! سه سال و نیم! باورم نمی‌شه این‌همه تونستم. ولی خب، از دست می‌ره. خودمم خیلی این ایده رو دوست دارم که چیزها جاودان نیستن. که هیچ‌چیز همیشگی نیست، ولی... آره، از اون ولی‌هایی که در عالم خیال داری. ولی این یکی می‌تونست نه همیشگی، حداقل یه‌کم بیشتر باشه، نه؟ نمی‌شد همیشگی باشه که. 

 

و این باعث شد یه یه ماهی، انگار توی خواب باشم. البته الان که نگاه می‌کنم، یه هفته‌ش رو این‌طور بودم. تا حالا با کسی هفت ساعت تلفنی حرف زدی؟ اونم برا آدمِ غیرتلفنی‌ای مثل من واقعاً عجیبه. اصن آدمِ تلفنی‌ای می‌شناسی که هفت ساعت حرف بزنه؟ چه برسه به غیرش. نتیجه؟ بازم دیدم چه آدمای خوبی رو کنارم دارم. عجیبه، خیلیا توی دردهاشون تنها می‌مونن. من خیلی خوشبختم که وقتی این اتفاق افتاد، ری و سمانه و امیر بودن. چیزهایی رو توی یه سری از موقعیت‌ها از خودت بروز می‌دی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی توی خودت داشته باشی. ترسناکه. خیلی زیاد. طوری که احساس می‌کنم ضعیفم کرده. خیلی ضعیف. چون زیادی بهش تکیه کرده بودم. هیچ‌وقت این‌طوری به چیزی تکیه نکن. من خودم اینو وقتی دبیرستانی بودم فهمیدم، یه جمله هم اتفاقاً امام علی دراین‌باره داره. همونو یه جا برا خودم نوشته بودم. ولی توی بیست و چهار سالگیم بهش رسیدم. ترسناکه. 

 

پریروز فکر کنم بود که سمانه بهم گفت با خودت مهربون باش. برا همین دیروز رفتم یه کافه‌بازی و نشستم با یه مشت آدم غریبه مافیا بازی کردم. بچه‌های خوبی بودن، خیلی بهم خوش گذشت، یه حس رهاشدگی عجیبی داشتم. کافه‌بازیِ رو از پیج یکی از دوست‌هام پیدا کردم که دوستی دورادوری داریم، توی کافه‌کتاب قبلاً کار می‌کرد و چند بار بیشتر ندیدمش. در حد سلام و علیک. بچۀ خوبیه، خوشم می‌آد از این‌طور آدم‌هایی که راحت رفیق می‌شن با حفظ فاصله. یه جوری‌ان که انگار دقیقاً می‌دونی کِی بری سراغ‌شون. توی دنیای امروز که این‌قدر مرز روابط سخت شده، این‌طور آدما الگوی خوبی‌ان. یارو رو چند ساله بشناسی ولی هیچ‌وقت از حد خودش جابه‌جا نشه. دیده بودم این چند سال کجاها کار می‌کرد و گاهی می‌رفتم سر می‌زدم بش. این بارم دیده بودم گاهی استوری می‌ذاره از بازی‌هاشون، پیام دادم بش و گفت فلان ساعت بیا. اونجا فقط اونو می‌شناختم و مدت زیادی هم بود که یه جا این‌قدر پُرِ غریبه نرفته بودم. ولی خیلی حال خوبی داشتم. 

 

من شهروند ساده بودم و باختیم. :)) با اینکه خیلی خوب شروع کردیم، پدرخواندۀ پدرسوخته‌ای داشتیم که تا آخر بازی موند، وگرنه یه مافیا رو همون روز اول با رأی‌گیری دادیم بیرون. دو تای دیگه هم زود دراومدن. بعد دیگه شهرها شروع کردن همدیگه رو زدن. منم تا آخرهای بازی بودم. جالبه با اینکه توی عمرم کم مافیا بازی کردم، سه تا حدس اولی که زدم درست دراومدن. ولی چون نمی‌شناختنم و حتی آخرهای بازی بهم شک کردن، نتونستم سر اون یکی بقیه رو مجاب کنم. دکتر خیلی خوبی داشتیم، از اول شهر رو توی دستش گرفت و تا آخر اومد. برد و باختش واقعاً مهم نبود، به‌خصوص که من هیشکی رو نمی‌شناختم. فقط گوش می‌کردم و بقیه رو تماشا می‌کردم که چطور بازی می‌کردن. بعدش هم پیاده تا خونه رفتم. خیلی فکر کردم توی راه. دیدی یه وقتی فکر می‌کنی یه اتفاق بدی افتاده ولی بعد می‌فهمی خوب بوده برات؟ از اون چیزها پیش اومد. فرداش فهمیدم. و چون این حرف سمانه رو دارم تا جایی که می‌تونم به خودم می‌گم، سعی کردم به خودم افتخار کنم. توی گوشیمم نوشتم، روزهای اولش این‌قدر برام سخت بود که هرروز می‌نوشتم یه جا. الان دیدم یه ماه و نیمه گذشته. باورم نمی‌شد. یه هفته‌شم برام سخت بود. پس چی شد؟ خیلی ضعیف شدم، ولی نه اون‌قدر که فکر می‌کردم. هنوز اون‌قدر قوی هستم که فکر کنم اون‌قدر هم ضعیف نشدم. کارِ یه شب که نیست. 

 

ری می‌گفت تو بعد این قضیه باید بری تراپی. خودمم خیلی اوایلش فکر می‌کردم برم تراپی. راستش یه بخش امتناع کردنم اینه که باید دوباره با ماجرا روبه‌رو شم. همۀ اون ناراحتی‌ها رو باز کنم. یه مشکل دیگه‌مم اینه که نمدونم تا چند جلسه لازم دارم که برم. بحث زمان همیشه منو زیادی توی چهارچوب می‌ذاره. برای همینم آدم صبوری نیستم. البته دیروز دیدم توی این جریان خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم، طاقت آوردم. از خودم ممنونم. و از کسایی که توی این اوضاع کنارم بودن. فکر نمی‌کردم این‌قدر سخت باشه. بارها به خودم گفتم، بابا این‌قدر هم سخت نیست. خودتو اذیت نکن. تو فقط بیست و چهار سالته. طبیعیه. با خودت مهربون باش. مراقب خودت باش. و خب، خیلی زودرنج و حساس شدم. (انگار قبلش کم بودم) گاهی اوقات ناخودآگاه حس می‌کنم نیاز دارم دیگران مراقبم باشن اصن. ببینم مورد محبت واقع می‌شم. ببینم ازم حمایت می‌شه. عجیب نیست؟ دارم چیزهایی رو تجربه می‌کنم که هیچ‌وقت برام اون‌قدر دغدغه نبوده. ضعیف شدم دیگه. آسیب دیده‌م. یه بخشی که خیلی اذیتم می‌کرد همین بود اصن. پذیرشِ اینکه من آسیب دیده‌م. انتظار داشتم سریع خودمو جمع و جور کنم و ادامه بدم. با اینکه خودم از این رفتارها بدم میاد. از اینایی که وقتی یه چیزی می‌شه، می‌گن نه هیچی نیست. پاشو خودتو جمع کن. زود تند سریع. بعد به‌قدری یارو اون قضیه رو ولش می‌کنه که یه جا می‌زنه بیرون. برا منم یه جاهایی زد بیرون. خوشحالم زود زد بیرون. امیدوارم بعداً یه طوری نشه که فکر کنم عه، من هنوز آمادگیشو نداشتم، هنوز باید پس‌لرزه‌هاشو ببینم. 

 

چند روز قبل هم یکی از دوستام رو دیدم. مهسا رو. و توی همۀ حرف‌های تلخ و شیرینی که زدیم، آخرهای حرف‌هامون یه افشاگری‌ بزرگی از خودش کرد که خب اگه یه ذره حضور ذهن بیشتری داشتم، باید بش می‌گفتم چقدر قویه که داره دراین‌باره حرف می‌زنه. باید بغلش می‌کردم. باید دستش رو می‌گرفتم و بش می‌گفتم تحمل این درد برای هیچ‌کس ساده نیست. چقدر رشد کردی. و آدمی که الان هستی، کارهایی که الان داری می‌کنی، چیزهایی که برات پیش اومده، قطعاً سر قدرتیه که بعد از اون حادثه ازت بیرون اومده. با درد و رنج. چیزی که پشت سر گذرونده بود باعث شد یه لحظه ته دلم خالی شه. وای. چطور... برای همین حرف‌هاش خیلی عوض شده بود. مدلش عوض شده بود. منم عوض شدم. این مدت. قبل این سه سال و نیم و بعدش. دیگه بعد ده سال رفاقت، از ظاهر همم می‌فهمیم یه چیزایی رو.

 

چقدر تا حالا اینجا نوشتم که همیشه از جایی ضربه می‌خوری که بهش فکر نمی‌کنی؟ هروقت دیدی داری به چیزی فکر نمی‌کنی، به چیزی مطمئنی، وایسا ببین چطوری خرابت می‌کنه.

 

نه، واینستا، خودت رهاش کن. 

 

مگه زندگی چقدره که بخوای وایسی و رها نکنی؟

Lullaby
۰۶ آبان ۰۰ ، ۲۳:۲۶

کانالی که با سمانه داریم باعث شده خیلی وقت‌ها نیام اینجا حرف بزنم. الان که دوست دارم بگم، یه سری از حرفام تکرار اونا خواهد بود ولی می‌دونم شاید جز یکی دو نفر بقیه اونجا نیستن. پس براتون تازگی خواهد داشت.

 

1. خیلی خوشحالم که بی‌نیازم از حرف زدن و این داره هی کمتر هم می‌شه. دقت کردم که آدم‌ها خیلی وقت‌ها حرف می‌زنن و با دیگران درونیات‌شونو به اشتراک می‌ذارن تا قدرت بیشتری پیدا کنن در برابر تصمیمات و... خودشون اصلاً. این حمایت اجتماعی خیلی قدرتمنده. می‌بینم چقدر کانال و وبلاگ و صفحه هست که توش زیاد پیام می‌خوره، و من این کارها رو نمی‌کنم. یادم نمی‌آد کجا اما جای معتبری بود که خوندم کسایی که گرایش زیادی دارن از خودشون بگن، وابستگی اجتماعی بیشتری هم دارن و بیشتر متمایلن تشویق بگیرن و تأیید بشن. اینو حتی به عنوان یه زنجیره گفت، که این آدما روی می‌آرن به هنر. موسیقی تولید می‌کنن، آواز می‌خونن، می‌نویسن... اما درعین‌حال می‌گفت هرکسی این کارها رو می‌کنه نشون‌دهندۀ این ویژگی‌ها نیست. داشت کسایی رو می‌گفت که زیاد انجامش می‌دن؛ میل دارن خودشونو همه‌ش ابراز کنن و واکنش اجتماعی رو ببینن. اگر ازشون واکنش اجتماعی رو بگیری، حتی بیشتر بروز می‌دن یا دنبال راه‌های دیگه‌ای می‌گردن تا اینو پُرش کنن. خیلی جالب بود اون مقاله و حیف که من سیوش نکردم تا برگردم بهش چون به نظرم نکات نابی داشت که دونستنش یه دید شفافی از خودت و دیگران می‌ده و نحوۀ مدیریت کردنِ این حمایت اجتماعی‌ایه. چون امکان نداره تو بخوای از حمایت اجتماعی بی‌نیاز بشی (بالاخره حداقل یک دوست، یک شریک، یک والد، یک معلم، یک الگو، منبع تأیید اجتماعی تو هست) اما طوری که ما دنبالش می‌ریم و کارهایی که براش می‌کنیم... تفاوت‌های معناداری می‌سازه. می‌بینم من هی دارم به مرور زمان کمتر خیلی از حرف‌هام رو می‌زنم. منابع حمایت اجتماعیم رو از جاهای محکم‌تر و سالم‌تری می‌گیرم و دست‌وپا زدن‌های بعضی‌ها رو که می‌بینم... آره، به خودم افتخار می‌کنم. این یه دستاورده.

 

2. من در شرایطی هستم که همون‌قدر ممکنه ویزا شم و همه‌چی خوشگل کنار هم پیش بره، ممکنه گند بخوره و من بمونم و راه‌های دیگه. اما نمی‌ترسم. می‌خوام بدونم این کار درسته. دارم فکر بدترین جاهاش رو هم می‌کنم. راه‌های مختلف می‌چینم تا گیر نکنم و فکر کنم دارم از دست می‌رم. راستش خیلی فشار رومه، می‌تونم بگم دیگران حتی دارن برام سخت‌ترش هم می‌کنن و از هر طرف من باید فکر همه‌چی رو بردارم و با همه مدارا کنم و هی از خودم و خواسته‌هام و چیزهایی که باعث می‌شن بخوام به زندگی ادامه بدم، بکشم عقب. برای همین اون بحث حمایت اجتماعی رو پیش کشیدم؛ این مدت بدون اینکه متوجه شم داره این تغییر اتفاق می‌افته درونِ من. منابعم دارن تغییر می‌کنن و یه شهودی منو به‌سمت چیزی که برام بهتره داره می‌کشونه تا جایی که عقلم کار کنه و بگه عه... متوجه شدی این مدت چه چیزهایی تغییر کرده؟ و من بشینم فکر کنم، درک کنم، و... خوشحال شم. 

 

3. جرئت می‌خواد. تغییر کردن. متوجه اشتباهت شدن. درستش کردن. من می‌بینم کسایی رو که اینو ندارن و نه تنها خودشون رو چقدر اذیت می‌کنن و به چه روزگاری می‌افتن، بلکه دیگران رو به چه حس‌ها و فکرها و مشکلاتی دچار می‌کنن. من شده کارم آگاهی از الگوهای اشتباه، فکر کردن درباره‌شون و تغییر دادنِ خودم. حتی اگه اون الگوها بر من اتفاق افتاده‌ن و کنترلی روشون نداشتم، یا فشارشون از قدرت من خارج بوده. نه، من که ضد ضربه نیستم. اما می‌دونم آدم منعطفی‌ام و می‌تونم خودم رو تنظیم کنم. بله، آدمایی هستن که خیلی راحت و سربلند مراحل زندگی‌شونو می‌گذرونن، من این‌طوری نبوده برام. می‌تونم تغییرش بدم؟ نه. ولی نمتونم بشینم و بگم همینه که هست. یا بمیر یا برای چیزی که هستی بجنگ. چون وقتی بمیری یا بشینی، تمام اتفاقای نادرستی که برات افتادن درست جلوه می‌کنن. اونجا چی؟ کی می‌تونه درک کنه؟ هیچ‌کس. الان هم شاید کسی درک نکنه اصلاً، جز کسایی که اینا رو تجربه کردن و دارن مثل تو می‌جنگن. جنگ مسخره‌ایه، معلومه که مسخره‌ست. تو به جای اینکه انرژی و وقت و خیلی چیزهای دیگه‌تو سر اهدافت بذاری، داری از جبهه‌های دیگه هم می‌جنگی. داری گند چیزهایی رو که هیچ صنمی با تو نداشته جز چرخش روزگار و قرعه به نامِ تو خوردن، جمع می‌کنی. نه، وظیفۀ تو نیست. ولی اگه این کار رو نکنی، نمی‌تونی ادامه بدی. یا می‌شی شبیه کسایی که ناامید و درمونده می‌شینن و به همین چرخش‌های روزگار چشم می‌دوزن، یا خودتو می‌کشی. تو داری راه سخت‌تر رو می‌ری چون می‌خوای آدمِ سخت‌تری هم بشی. قرار نیست خوش و خرم مراحل زندگی رو یکی پس از دیگری طی کنی. آره، کسایی هستن که با موانع خیلی کمتری و نسبتاً خوش و خرم این کار رو می‌کنن، ولی تو اونا نیستی. اونا هم تو نیستن. قطعاً تو قضاوت می‌شی، شدی، و خواهی شد. ولی تو قضاوت نکن، تو سخت باش. تو دنبال چیزهای سخت باش تا سخت بشی. 

 

4. از چشمم افتادی. شاید هیچ‌وقت اینو متوجه نشی. یک جورِ خونسردی هم از چشمم افتادی. حتی ناراحت هم نشدم. این‌قدر یعنی منطقِ این اتفاق نیرو داره. من خیلی آدمِ اخلاق‌گرایی نیستم. ضد اخلاقم نیستم، برخلاف یکی از نزدیکان که منو تابوشکن خطاب کرد و از این کلمه خنده‌م گرفت. منظورم اینه که خیلی از اخلاقیاتی که دیگران قبول دارن، من ندارم و دوست هم ندارم داشته باشم چون بسیار شکننده‌ن. و آدم اخلاقیات رو برای چی داره؟ جز اینه که به نفعشه و به زندگیش در جامعه کمک می‌کنه؟ پس خیلی هم متغیره. امروز اخلاقیاتت یه چیزن، فردا چیز دیگه. صرفاً چون نفعت این‌طوری می‌طلبه. پس من سعی می‌کنم با دید باز نگاه کنم به اخلاقیات، البته یه چیزهایی هم هستن که نمدونم چی می‌شه اسمش رو گذاشت، شاید همون اخلاقیات ولی نه در معنای عام. یه چیزهایی رو به تقریباً هر آدم عاقل و بالغی بگی می‌گه درسته و نادرسته. دروغ؟ صداقت؟ وفاداری؟ خیانت؟ اینا دیگه عین شب و روزن. تو نمتونی بگی نه وایسا شاید بعداً روز و شب خصلت‌هاشون عوض بشن! به اینا اعتقاد دارم، اتفاقاً خط قرمزهام ایناهان و دقیقاً فرقش با کسی که ضد اخلاقه همینه. ضد اخلاق به اینا هم اعتقاد نداره. می‌گه هرکی هرکار می‌تونه می‌کنه. هرچی هرچی شد شد. بهش باور داره، پای خودشه. من اما یک خط قرمزهایی دارم و غیر اینا در برابر پدیده‌های اخلاقی می‌شینم تحلیل‌شون می‌کنم قبل اینکه توی چهارچوب خودم طبقه‌بندی‌شون کنم. دوست ندارم سریع بگم این خوبه، این بده. آره، کسایی که اون کار رو می‌کنن زندگی راحت‌تری دارن، خیلی راحت‌تر! برای همین توی جامعه تشویق هم می‌شه و آدم‌هایی مثل من بلاتکلیف و باری‌به‌هرجهت به نظر می‌آن و با ضد اخلاق‌ها و مثلاً تابوشکنان هم‌ردیف می‌شن. حالا، تو خیلی صادقانه پا روی خط قرمزم گذاشتی. منم خیلی صادقانه ازت می‌گذرم، عزیزم.

 

5. من باید از جواب دادن به آدم‌ها دست بردارم. من مسئول افکار و نظرات و ارزش‌های بقیه نیستم. تا وقتی کارت به من بیفته، من همینم که می‌گم. همینِ متغیر و مرموز و فلان. همین کسی که ساکت می‌شینه حرف بقیه رو گوش می‌ده و تا جای ممکن حرف نمی‌زنه. همین کسی که وقتی زیر سؤال هم می‌ره لبخند می‌زنه و می‌فهمه این بحثی نیست که بخواد ادامه‌ش بده. سکوت به معنای رضایت نیست، به معنای خستگیه و درک این مسئله که کارت روی من تأثیری نداره. چرا، تأثیرش اینه که من سخت‌تر می‌شم. 

 

6. و همچنان قویاً معتقدم آدم‌های درستت کنارت می‌مونن. تو رو همین‌طور که هستی درک می‌کنن. مثل رقص می‌مونه. نمی‌خوان بخوننت، باهات هماهنگ می‌شن. تو هم باهاشون هماهنگ می‌شی. اصلاً نمی‌فهمین چطوری، خودبه‌خود می‌شه. زور نمی‌زنین. دوست ندارین خودتونو طور دیگه‌ای به‌هم نشون بدین. فقط تا جایی که می‌تونین، باهم می‌رقصین.

 

+ عنوان از متن آهنگِ No Man's Land آلبوم Shadow King. 

Lullaby
۰۳ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۴۵

 

زودتر از اونچه گفتم برگشتم چون امروز به یه نظریه‌ای رسیدم. خب من از چند سال پیش توی یه تصمیمی که تحت فشار زیادی گرفتم خیلی آسیب دیدم و هنوزم باید تاوانش رو بدم انگار. :) بعد امروز با یکی از بانیان اون تصمیم داشتم حرف می‌زدم، و دوباره یه ضربه‌ای بهم وارد شد. یارو اصلاً یادش نبود چقدر از نظر روانی منو اذیت کرده بود با افکارش و داشت یکی دیگه رو با من مقایسه می‌کرد. جدا از اینکه هنوز اون‌قدر نمدونم چیه که داره یکی دیگه رو با من مقایسه می‌کنه، اینکه یارو اونجا این تصمیم رو گرفت که «درست‌» بود و مال من غلط، خردم کرد. و وقتی بهش گفتم هی، تو از دلایل بزرگی بودی که من این تصمیم رو گرفتم... حتی نذاشت حرفم کامل شه، شدیداً بهم توپید و یکسری حرف تخریب‌کننده تحویلم داد که منو خیلی شوکه کرد. خیلی شبیه حرف‌هایی بود که وقتی می‌خواستم اون تصمیم رو بگیرم و خلاف نظرش بود، بهم زد. و الان سر اینکه چرا اونی که مخالفش بوده رو پیاده نکردم باهام بحث می‌کرد.

 

خیلی سمی نیست؟

 

این دفعۀ سومیه که توی این شوک قرار می‌گیرم و به یه الگویی توی این تجربه برخوردم که امیدوارم بتونم یه روز به آزمایش بذارمش. متوجه شدم توی تصمیماتی که دیگران باهاتون مخالفت می‌کنن یا سمت یه گزینه‌ای سوق‌تون می‌دن، اونم با دلایلِ به زعم خودشون منطقی و خطاب کردنِ تصمیم شما به اشتباه، این نیست که واقعاً دارن از روی یه منطق یا حتی به فکرِ شما بودن این حرف رو می‌زنن. اینه که صرفاً این تصمیم داره به‌نوعی شما رو ازشون دور می‌کنه، که ممکنه به نظر ذهنی یا جسمی یا هر شکلی باشه. این یعنی هم سلطۀ کمتر دیگران روی زندگی شما، هم تعلق کمتر. هردوی این‌ها خواستنی نیست برای خیلی‌ها. کمتر کسی واقعاً تو رو اون‌طور که هستی می‌بینه و دربارۀ تصمیمی بهت نظر می‌ده. اغلب می‌خوان ببینن بعد این تصمیم چقدر می‌تونن باهات در ارتباط باشن، چقدر تسلط داشته باشن، و تو رو همون آدمی ببینن که می‌شناختن. :) می‌خوان تغییرات رو به حداقل برسونن و رفتار و شخصیت تو رو تا جای ممکن پیش‌بینی‌پذیر نگه دارن.

 

برای همینه که بعدش وقتی از اون تصمیم می‌گذره، با شما حتی مخالفت می‌کنن که مخالف‌تون بودن، یا به‌نوعی حمایت‌تون نکردن. یه توجیهی در ملیح‌ترین حالت هم می‌آرن. کاملاً یادشون می‌ره دلایل‌شون رو. همون دلایل منطقی در برابر دلایل بدِ شما رو. خیلی ترسناکه، اما بهتره بپذیری و از این به بعد خودت انتخاب کنی چون هرچی شه می‌تونی یقۀ خودت رو بگیری حداقل. به کسی ربطی نداره. اونجا دیگه هرچقدر بخوان می‌تونن برات دلیل منطقی بیارن و دیگران رو بزنن توی سرت. کاری به درست و غلط بودنِ این رفتار هم ندارم.

 

+ کیبوردم درست نشده. نیم‌فاصله‌مو این ور پیدا کردم.

Lullaby
۰۵ مرداد ۰۰ ، ۱۶:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰

 

هی به خودم میگم میام و بیشتر اینجا مینویسم، ولی یادم میفته لپ تاپ نازنینم چطور الکی کیبوردش خراب شده و هیچ رقمه درست نمیشه تا ویندوز یازده بیاد ببینم آپدیت میشه یا نه. پس احتمالاً خیلی حرفایی که میخوام بزنم یادم میره و تهش حرفای سطحی میزنم. حرفای عمیق رو وقتی داری کارهای عمیق میکنی و اصلاً فکر نمیکنی بیای بنویسی به ذهنت میان.

 

1. من یه عده رو نمیفهمم. یعنی کلاً خیلی آدما رو نمیفهمم، برای همین رفتم روانشناسی خوندم. حداقل یکی از دلایلش بود. ولی اون عده ای که الان میخوام بگم، کسایی هستن که هیچ قدمی در راستای اهدافشون برنمیدارن و انتظار دارن دیگران بهشون بگن. میدونم زندگی توی عصر حاضر ما رو تا جایی اینطوری کرده؛ دلمون میخواد یکی یه لایو بذاره و صفر تا صد یه کوفتی رو بهمون بگه تا اینکه گوگل کنیم و درباره ش بخونیم و کشف کنیم، ولی دیگه حداقل بدیهیات رو گوگل کن لعنتی. من خودمو نگاه میکنم که برام راحت نیست از دیگران همیشه چیزی بخوام. سعی میکنم سرچ هام رو بکنم و اگه به جایی نرسیدم بیام از بقیه بپرسم. ولی تو دیگه میتونی بری سایت سفارت رو بخونی، نه؟ هیچ فوت و فن خاصی وسط نیست، وکیل هم نمیخواد، یا وقتی میگن ب دو میتونی گوگل کنی توی هر آزمون چند میشه. یا میتونی سایت دانشگاها رو بخونی و از ملت نپرسی معماری کجا خوبه. من نمیفهمم چرا بعضیا اینقدر از نظر معزی فلجن. بیشتر نمیفهمم اونایی رو که وقتی کمکشون میکنی، حتی وقتی به یارو میگی فکر کنم و گوگلش کن، با طلبکاری میاد میگه اینکه تو گفتی درست نیست. خب مرگ بگیری، من مگه قراره همه چیو بدونم؟ هرکی با شرایط خودش میدونه. شاید من مامان بابام پولدارن خودم هیچ غلطی نکردم از اول وکیل گرفتیم و همه چیم دست ایجنتمه. توی گروها و کانالا هم برای وقت گذرونی عضوم. تو چرا نمیگردی؟ عین خنگا دنبال بقیه ای. بدتر اونایی که دنبال دور زدنن. راهِ راستم نشونشون بدی میخوان دور بزنن حتی اگه بیراهه باشه!

 

2. من سر یه دوراهی اخلاقی موندم. خیلی چیز سنگینیه و اگر اهل اعتقادات بودم فکر میکردم که خدا داره امتحانم میکنه و اینا، ولی عدل موقعی که یه ناحیه درگیره، درست توی همون ناحیه یه چیز دیگه هم اضافه میشه. عجیب نیست؟ همۀ باورهای اخلاقیم و آینده نگری و منطق و احساسم اومده وسط و هرکدومشون یه چیزی میگن. دلم میخواد درباره ش با یکی حرف بزنم، ولی میترسم قضاوت شم (طبیعتاً) یا اصن چیز مهمی نباشه و بعداً پشیمون شم که چرا همچین حرفی رو رفتم به فلانی زدم و فکر میکنه من واقعاً درگیر اینم. آخه یه سری مشکلات مقطعی ان دیگه. وقتی توی مقطعشی شاید نفهمی. بعد میگذری و اصن یادتم میره ازش. یه وقت که یادت بیفته میگی عه این. حالا من میترسم یادش بیفتم بعداً و بگم وای برای چی رفتم اینو مطرح کردم. چرا بهش اجازه دادم اینقدر بزرگ شه که بخوام با کسی درمیونش بذارم؟

 

3. نمدونم این چیه، ولی یه مدته خلاقیتم خیلی زده بیرون. مدت هاست نمتونم شعر بگم و هربارم میگم میره تا مدت ها بعد ولی تازگی یه شعر بلند خودش اومد و من با صبوری و وسواس نوشتمش و خیلی دوستش دارم. شاید بعداً ازش متنفر شم. از داستان هم که نگم، رسماً فکر میکردم دیگه حالا حالاها نمتونم بنویسم بس که ایده هام رو رها میکردم و به نظرم هیچی جذابیت نداشت (حتی ایده های بقیه) تا باز برخوردم به یه ایده ای که دلم میخواد حتی چاپش کنم. توی ذهنم اقلاً یه ده نفر آدم رو دارم که طرح رو بدم بهشون یا چند فصلی بنویسم و بدم بخونن و نظرشونو بدونم. خیلی حس خوب و عجیبیه... این ذوقی که به آدم میفته و میخوای فیدبک بقیه رو بگیری. دلم براش تنگ شده بود. امیدوارم این ول نشه.

 

بازم میام. قول نمیدم.

Lullaby
۰۳ مرداد ۰۰ ، ۰۱:۴۰

 

سلام. این اولین پست من بعد از دو ماه و نیم ننوشتنه. چقدر ویرده این حس. نمدونم تا حالا شده بود اینقدر اینجا ننویسم یا به نظر خودم زیاد میاد؟ کیبورد لپ تاپم هنوز درست نشده، برای اونایی که در جریانین و حتی اونایی که نیستین، دارم با کیبورد قدیمیم تایپ میکنم و نمدونم نیم فاصله ش کجاست. پس همینطوری خواهم نوشت.

 

1. شمارۀ یک مال کساییه که باعث شدن بیام اینجا بنویسم. من یادم بود بیام بنویسم ولی نمتونستم. دست و دلم نمیرفت. جالبه، اینقدر من با این بلاگ گره خوردم که وقتی یه مدت نوشته نمیشه فکر میکنین واقعاً نیستم و دنبالم میگردین. هنوز خیلیا کنارم نیستن. خیلیا رو از دست دادم. ولی خب، به نظرم این درسته که آدمای درستت کنارت میمونن. اینو با امیرکاج یه بار درباره ش حرف زدیم. حداقل من از اون آدمایی نیستم که همه ش با دوستام باشم. بیشتر اتفاقاً با دوستام نیستم. :)) اما جای درستش دنبالشون میری و اونا همیشه هستن. اونام جای درستش دنبالت میان و همیشه هستی. اینه برای من دوستی. پس ممنون.

 

2. یه مدتی رو با این فکر گذروندم که کجا برم؟ راستش انتخاب هایی که آوردم نه اونقدر خوب بودن که با کله برم، نه اونقدر بد بودن که ولشون کنم. درحقیقت، دو تاشون کورس و دانشگاه های خیلی خوبی ان اما مشکلات زیاد دارم. خیلی به ناراحتی گذروندم که ترجیح میدادم اینا رو نمیداشتم و دوباره تلاش میکردم، تا اینکه بدونم هستن و قراره نرم. حسرت هردوشون باهامه و میگم یه وقتی باز شانسم رو اینجاها امتحان میکنم و این دفعه شرایط بهتر میشه. امیده دیگه، گناه بزرگ بشر. بعد از دو سه ماه درگیری، شدن سه تا و همون رو انتخاب کردم برم که از بقیه دست یافتنی تر بود و با موقعیت الانم بیشتر جور درمیومد... دیگه ببینم چی میشه. میشه، نمیشه؟

 

به طرز عجیبی یه سری از چیزاش خیلی خوب جور شد. متنفرم اینو بگم، چون به طرز گریه داری هیچی برای من جور نشد! دیدین اینایی رو که میگن خودش جور شد؟ بعد چیزای عجیبی هم براشون جور شده، با عقل جور درنمیاد، همین هم طرف رو خوشحال میکنه چون در واقعیت و با پتانسیل های اون موقع نمیشده، ولی جور شده. برای من برعکس بوده. خیلی راحت گزینه هام داشتن جور نمیشدن. یه شکلک خنده رو اینجا پاک کردم از بس موقعیتم ابزورده. آره، داشتم فکر میکردم چی کار کنم که... خیلی اتفاق عجیبی افتاد. من یه جا اپلای کردم که اسمش رو میذارم پی. گفتم خب، اگه اون دو تا گزینۀ خوبم رو نتونستم برم، پی رو برم دیگه. نمیخواستم سال دیگه هم بمونم راستش. این جایی که اپلای کردم، رشته ش رو دوست داشتم، اما جای خیلی خوبی نبود. بد نبود، متوسط بود، رنکش از بقیه جاهایی که آورده بودم پایین تر بود اما شدنی تر بود، میدونین؟ با امیرکاج که حرف میزدم، میگفت من ناراحت میشم تو با این جاهای خوبی که آوردی آخر بری اینجا. راست میگفت، ولی همینه دیگه. این یه ریسه. رقابته. گاهی چیزی که لیاقتش رو داری گیر نمیاری، گاهی هم چیزی بیشتر از لیاقتت گیر میاری. کجای زندگی عادلانه بوده؟ :))

 

بعد یه اتفاق عجیبی افتاد.

 

من پی رو قبول نشدم. 

 

=))

 

پسر. هنوزم یادم میفته خنده م میگیره. ینی گزینه ای که میگفتی خب بایدیفالت قبوله، جاییه که خیلیا میزنن که مطمئن باشن میرن، و من نیووردمش! ینی بدترین حالتمم خراب شد.

 

یه جا دیگه هم تقریباً موقع این یکی اپلای کرده بودم که اسمش رو میذارم بی. از پی خیلی بهتر بود و خیلی هم تعداد کمتری میگرفت، گفته بودم اگه بی رو نیارم خب پی رو که میارم. بعد... :)). اصن کار به اونجا نکشید، میدونین؟ منم داغون افتادم که آخ، پی رو نیووردم پس بی رو که قطعاً نمیارم. انتخاب های دیگه مم که پذیرش گرفته بودم ولی نمتونستم برم. این حد از بدبختی رو چطور باور کنم؟ چطوریه که برای من هی نمیشه؟

 

در کمال ناامیدی، اسمم رو دیدم. توی بی. اصلاً باورم نمیشد. چند بار لیست رو نگاه کردم. هی اسم خودم رو دیدم. دنبال یه فیلتری چیزی بودم که ثابت بشه اینم پذیرش گرفتم ولی نمتونم برم. چیزی پیدا نکردم. خیلی خوشحال نشده بودم، چون نمتونستم باور کنم که اینقدر راحت میشه. گفتم خب، مثل اونای دیگه، به مراحل بعدیش نمیرسم. بعد یکی از دوستای ری داشت یه جا همون دور و برا درس میخوند، ری بهم آیدیش رو داد که باهاش حرف بزنم. ببینم این گزینه ایه که میتونم برم دنبالش یا ولش کنم. طفلک خیلی با جون و دل کمکم کرد، امیدوارم بهش برگرده. دیدم نه، انگار این یکی شدنیه. دیدم دانشگاه مون گروه داره. توی گروه رفتم و گفتم فلانی ام و اینجا اینو قبول شدم. یکی اومد پی ویم که عه تویی؟ ما دنبالت میگشتیم. تو تنها کسی بودی که اسمش توی لیست بود ولی توی هیچ کدوم از گروها و اینا نبود. نمتونستیم پیدات کنیم. بیا توی گروه واتساپ مون. دیدم پنج تا از بچه هایی که توی لیست بودن توی گروه واتساپن. خیلی اطلاعات هم داشتن، پیگیر و جدی، منی که دنبال بهونه بودم اینو ول کنم، کاری کردن که باور کنم این یکی شدنیه. خیلی بچه های خوبی ان. همدیگه رو میشناختن از قبل، که خب خیلی عجیب بود ولی بعد فهمیدم که بیشتر بچه هایی که نمره بالا توی رنکینگ گرفته بودن دعوت کرده بودن مصاحبه، جز منو. من فقط مستقیم پذیرش شده بودم. برای همین من اونای دیگه رو ندیده بودم ولی اونا همه هم رو میشناختن و جالب اینکه مصاحبه هاشون باهم بوده. خلاصه... نمدونم، من سعی میکنم خیلی امیدوار نباشم. میگم شاید اینم نشه. هنوز گزینه های دیگه رو نگه داشتم و حتی ممکنه بازم اپلای کنم که مطمئن بشم به در بسته ای نمیخورم. بی جای خیلی خوبیه، وقتی به امیرکاج گفتم خیلی خوشحال شد. اونم گفت جای خوبیه. احتمالاً خوب پیش بره. فعلاً دنبال کارای سفارتم. هنوز اون دو تای دیگه ای که خیلی دوست داشتم مغزم رو تلخ نگه داشته و گاهی فکر میکنم شاید اگه دنبال اونا رم بگیرم بتونم برم. اعصابم ضعیف شده. شاید بعداً پشیمون شم که بیشتر تلاش نکردم، ولی دوست دارم یادم بمونه چقدر خسته شده بودم.

 

3. اگه شمام توی این مسیر هستین، خیلی مراقب باشین. میدونم هستین. احتیاط های اولیه رو تقریباً همه میدونن. اما آدمای الکی هم زیاد پیدا میشن توی راهتون... که به اشتباه بندازنتون. که گول زننده به نظر بیان. مثلاً یه یارویی هست که یه کانال خوبی هم داره، پوزیشن های بورسیه و فانددار میذاره، بعد تازگی اومد گفت میخوام یه پست بذارم که خودم چطوری امسال پذیرش گرفتم و بیام ریز بهتون بگم، کانالش هم خیلی معروفه و خیلی عضو داره و فکر میکنی خیلی آدم خفنیه، بعد در کمال حیرت کلاً سه جا بیشتر نذاشت. صادقانه، جاهای خاصی هم نبودن! ینی تو که با این آب و تاب میای میگی آدم فکر میکنه... پلی تکنیک؟ زوریخ؟ کویین مری؟ یو بی سی؟ ام آی تی؟ :)) یکی از جاهایی که قبول شده بود اتفاقاً منم قبول شده بودم، دقیقاً همون رشته و دانشگاه، ولی اصلاً فکر نکردم که میتونم بیام زیر و بم اپلای رو به ملت بگم. ینی درسته پذیرش گرفتن راحت نیست، اما فقط یکی از مراحله! تو خودت الان کجایی؟ هروقت ویزات دستت بود و داشتی اونجا درس میخوندی و واقعاٌ راضی بودی، بعد بیا بگو! اینقدر اینجور آدمای خجسته توی این مسیر هستن که آدم دلزده میشه اصن. میگه وای، نکنه منم مثل اینا شم؟ 

 

اگه دیدین دارم شبیه اینا میشم، بی تعارف بم بگین. قول میدم خفه شم و ازتون تشکر کنم.

 

4. یکی از بچه هایی که با ما قبول شده، دوست پسرش هم دقیقاً همین جا قبول شده. با اینکه هنوز یکی دو ماهی به موقع خوابگاه مونده، ایمیل زده دانشگاه که میتونن خوابگاه باهم بیفتن یا نه. اون وقت من که برم، خیام اینجا میمونه. یاد این جملات زرد و شاخ پندارانه میفتم که عقابا همیشه تنهان. 

 

آخه خیام هم واقعاً مثل عقاباست. 

 

5. خیلی توی این یک سال اولویت ها و عاداتم تغییر کرده. چند روز پیش با خیام رفتیم دم خونه یکی از دوستاش که برش داریم بریم بیرون، بم گفت داستان چی جدیداً نوشتی، من گفتم هیچی. دیگه خودمم تعجب نمیکنم که جرئت میکنم اینو بگم. ولی بقیه هنوز عادت ندارن. خیلی پیگیر شد که چی شده و چرا و اینا، منم گفتم نمتونم دیگه بنویسم. خیلی ایده دارم، خیلی شده نصفه نصفه بنویسم، ولی خیلی افکارم عوض شده. دربارۀ نوشتن. دربارۀ آینده. زندگی. کمتر میتونم از داستان ها لذت ببرم و بیشتر دارم کتابای رشته خودم رو میخونم. هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری بشم، ادبیات خیلی توی این سال ها غلبه داشت، ولی اینو نشونۀ بدی نمیدونم. قبلاً چرا، میترسیدم، ولی میگم این یه مرحله ست. شاید بعد برگردی و بتونی بنویسی. اینکه فعلاً نمتونی مثل قبل ادبیات بخونی و بنویسی لزوماً چیز بدی نیست. اتفاقاً شاید یه جور رشده. شاید یه سری چیزای دیگه جمع کردی و بعد برگشتی نوشتی و این دفعه بهتر شدی. کلاً دارم به لحاظ فکری خیلی به این سمت میرم که موقعیت ها و تغییرات توی مسیر زندگی اگه مطابق خواسته ت نیستن به این معنا نیست که بدن و بهت ضرر میرسونن. مگر فکر کنی بدن و بهت ضرر میرسونن! همین که تلاش کردم طور دیگه ای به موقعیتم نگاه کنم، دیدم دارم طور دیگه ای هم درک میکنم. و خوشم اومد. احساس کردم مغزم داره توی فاز خوبی از رشد میره. یعنی صرفاً رضایت قلبی و درونی نیست، فکر میکنم اساس شناختی هم داره.

 

6. گاهی که خیلی شرایط سخته، یادت میره اتفاقای خوب رو. سعی کن یادت نره. نه، اصلاً آدمِ مثبت اندیشی نیستم و دوست هم ندارم کسی رو به مثبت اندیشی دعوت کنم، از قضا مخالفش هم هستم، ولی فکر میکنم ماها همیشه بخشی از واقعیت رو میبینیم. بخشی که میخوایم ببینیم و ازش نتیجه گیری کنیم. و چقدر انسان میتونه کور باشه. چقدر میتونه مقاومت کنه دربرابر اینکه رشد کنه و بهتر بشه. جدی میگم. فکر نمیکنم که انسان واقعاً دلش میخواد رشد کنه و جویای کمالاته. دراصل دنبال پوشوندن خودشه. پوشوندن عیب هاش. رشد و کمال هم برای همینه، ولی گاهی هم به بهانۀ رشد و کمال دنبال پُر کردن کاستی هاش با چیزهای اشتباهیه ولی نمیفهمه. چون فقط اون بخشی رو که دوست داره میبینه.

 

7. توی ذهنم بود که خیلی چیزهای بیشتری میتونم بگم ولی فعلاً همین قدر شد. البته که خیلی زیاده، ولی انتظار داشتم به نسبت دو ماه و نیم ننوشتن، خیلی حرف بزنم. همیشه از اینکه میتونم کمتر از چیزی که فکر میکنم حرف بزنم خوشحال میشم و در عین حال به خودم یادآوری میکنم که چقدر باید سعی کنم کمتر حرف بزنم. حرف مالِ بی عملیه. وقتی سخت مشغول کاری لازم نداری حرف بزنی. 

 

8. عنوان رو هم از پست تولد black swan کش رفتم. با شک و تردید از اتاق تاریک اومدم بیرون و نمیدونم چقدر زخمی ام ولی نمیخوامم اهمیت بدم چون فقط خسته م و فعلاً مهم اینه که اومدم بیرون.

Lullaby
۲۳ خرداد ۰۰ ، ۱۸:۰۹

 

آدمی جلوی هرچی بتونه حرف بزنه و نظریه‌پردازی کنه، جلوی مرگ خام و ساکته. هیچی ازش نمی‌دونه و شاید هیچ‌وقت بهش نتونه ورود کنه. نمی‌شه هیچی رو سرزنش کرد، حتی خود مرگ رو. البته، ما می‌تونیم اون نادکتری که سرطان رو تشخیص نداده بود رو سرزنش که هیچی، به افعال خیلی بدتری دچار کنیم، ولی بازم فایده نداره. یعنی مرگ از اون چیزهایی که هیچ جوره راه برگشت نداره، جبران‌ناپذیره. 

 

قضیه دراصل از آذر پیرارسال شروع شده بوده اما مثل حساسیت باهاش برخورد کرده بوده. دکتره. تا حسابی وزن کم می‌کنه و... خب، از حال و روز می‌افته. خرداد اینا. اونجا بوده که پیش دکتر دیگه‌ای می‌رن و ایشون می‌گه چه نشسته‌این که دیر اومدین حتی. سرطانه. تا حالا کجا بودین؟ حالا تو بیا بگو این وسط نه اون یارو نه کس دیگه‌ای تشخیص می‌داده چه‌شه این طفلک. تازه، این یارو هم اگه فهمیده، چون زن‌داییم که دکتره دورادور شنیده و گفته بیا برو این آزمایش‌ها رو بده. یعنی چه بسا اونم نمی‌گفت زودتر از این تلف می‌شد. 

 

بله، استرس دخیل بوده. درست قبلش دو تا استرس بزرگ متحمل شدن. و بدتر، سوگواری. دو تا سوگواری هم تجربه کردن. همین تابستون. بعد اون هم استرس‌ها زیاد و کم بودن، تغییرات زیادی زندگی‌شون پیدا کرد، تغییراتی که ناگزیر بودن و نمی‌شد جلوشون رو گرفت. از این تغییراتی که توی یه مرحله‌ای که هستی، برای اینکه توی مرحله باقی بمونی باید بهش عمل کنی. بعضاً تغییرات خوبی هم بودن. این وسط یه وقتا حالش بدتر می‌شد، یه وقتا خیلی خوب بود. انگار هیچیش نبود. رفتیم ویلا، حرف زدیم، خندیدیم، رفتیم خونه‌شون، همین دفعه‌آخری. که می‌گفتن درمان‌ها جواب داده و خیلی حالش بهتر شده. حرف زدیم، خندیدیم، انگار هیچیش نبود. 

 

تا اینکه سرما خورد. خب شیمی‌درمانی‌ها خیلی حساسن به مریضی. سیستم ایمنی‌شون ضعیفه. گفته بودن باید مراقب باشه. سرما خورد، خیلی سخت، حالش بد شد، بردنش تهران، دیدن نه فقط سرماخوردگی نیست. زده به جاهای دیگه. بستری کردنش. بهتر شد. بدتر شد. اون‌قدر بهتر شد که بردنش خونه، با دستگاه بود ولی. اون‌قدر بدتر شد که نمتونست نفس بکشه، برگردوندنش بیمارستان. خوب می‌شد. بد می‌شد. هرروز زنگ و خبر. بهتر شد؟ بدتره؟ 

 

از قبل عید یه حس سیاهی داشتم که این عید خوب نیست. نمی‌شه آدم کتمان کنه که این اتفاق نمی‌افته. بله، دقیقاً یکی از بستگان به همین نوع دچار بوده و اتفاقاً زنده مونده و سال‌ها می‌گذره ازش. شاید اون زودتر تشخیص داده شده. شاید این‌قدر شدید نبوده. نمدونم. ولی همه‌مون حس می‌کردیم که... این اتفاق احتمال داره بیفته. منتظر خبر بد بودیم. مامانم دل و دماغ هیچ کاری نداشت. خیلی حرفای تلخ و زننده می‌زد. نمتونستم سرزنشش کنم. داداشش بوده خب، اونم داداش کوچیک و این‌قدر عزیز. الانم می‌گه این همه جوون و پیر رو کرونا برد. اینم یه طور دیگه رفت. 

 

الانم یه چند روز می‌گفتن بهتر شده. یه کاری انجام دادن که گفتن اگه خوب بگذره دیگه می‌تونه بره خونه استراحت کنه. اون بخیر گذشت. فقط ضربان قلبش بالا بوده. تا ظهر خوب بود. زنگ زدن و گفتن عصر. 

 

آدم باورش نمی‌شه. همیشه همین‌طوریه. همین باورناپذیری. به‌خصوص وقتی طرف این‌قدر جوون و سالم و خفن بوده باشه.

Lullaby
۰۲ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۰۴

 

این اسمش چیه؟ تله‌پاتی؟ نزدیک بودن دل‌ها؟ آگاهیِ یه ناخودآگاهِ جمعی یا ناخودآگاهِ یه آگاهیِ جمعی؟ به‌هرحال، قبل اینکه mission blue پست بزنه، می‌خواستم بیام اینجا بنویسم. اومدم اینجا دیدم عع، دقیقاً چیزی زده که منم می‌خواستم بزنم. قدرت خدا.

 

یادمه قدیم‌ها ری می‌گفت بیست و چهار سالگی آدم باید خیلی خفن باشه. ترکیب چهار و شیش، خیلی باحال نیست؟ وقتی این حرف رو می‌زد که پونزده شونزده سال‌مون بود. نمدونم هنوز بهش اعتقاد داره یا نه، منم معتقد به جادوی اعداد و فلسفۀ ریاضی و این چیزها نیستم، اما می‌خوام بیست و چهار سالگیم خفن باشه. می‌خوام ترکیب چهار و شیشم خفن باشه، صرفاً به این دلیل که یک جا توی این زندگی یکی بهم گفت باید خفن باشه، صرفاً به این خاطر که "دلم می‌خواد" خفن باشه. چه اهمیتی داره چی کار کرده‌م و چی کار باید کنم؟ یه سال بیشتر قرار نیست بیست و چهار ساله باشم. هرچیزی رو آدم می‌تونه توی یک سال تجربه کنه، نه؟ چه بد، چه خوب، چه سخت، چه آسون، هرچی.

 

خوشحالم؟ افسرده‌م؟ ناامیدم؟ امیدوارم؟ نمدونم. همه‌شونم. یه ترکیبِ چهار در شیش از احساسات مختلفم و بیست و چهار تا احتمال پیش روی زندگیم وجود داره که با فکر کردن بهشون نمی‌خوام آرامش لحظه‌مو به‌هم بزنم. ممکنه دو ماه دیگه ایران نباشم. ممکنه تا آخر بهار ایران باشم. ممکنه سال دیگه هم ایران باشم. ممکنه گلاسگو باشم. سیتل باشم. بریستول باشم. گلوی باشم. میلان باشم. سنگاپور باشم. ویکتوریا باشم. نیوزیلند باشم. مشهد باشم. تهران باشم. یه جایی باشم که تا حالا جزو گزینه‌هامم نبوده. اصن نباشم. چه می‌دونم؟ فعلاً که هستم، همین که هستم و می‌خوام بیست‌چاری خفن باشه کافی نیست؟ 

 

می‌خوام خفن باشم. شاد باشم. سالم باشم. حالا چه اهمیتی داره امریکا باشم، سیبری باشم، مریخ باشم؟ 

 

توی بیست و سه سالگی خیلی تلاش کردم، حرص خوردم، گریه کردم، افسرده شدم، تا تهش رفتم، برگشتم، اما خوشحال هم بودم. چون کارهایی که دوست داشتم می‌کردم. نباید آدم فراموش کنه چون درگیر سختی‌ها می‌شه، چون کروناست، چون رقابت زیاده، چون گرونیه، چون نمدونی تا کِی زنده‌ای، خوشحال نباشی. من توی این سال خوشحال بودم چون خیلی چیزی یاد گرفتم. چون رشد کردم. خودم رو بیشتر شناختم. آزمون و خطا کردم. فکر زیاد کردم. جسارت کردم. عشق ورزیدم. تا جایی که تونستم دست بقیه رم گرفتم. جمعه‌ها باوجود هر مشکلی که بود نشستم کنار کسایی که باهاشون بهم خوش می‌گذشت. خیام رو داشتم. جمع‌های خیلی خوبی داشتم. سختی کشیدم. آسونی کشیدم. حرص خوردم. آرامش داشتم. حرف مفت زیاد شنیدم. حرف درست هم زیاد شنیدم. کمک‌های عجیبی بهم رسید. کمک‌های مهمی ازم دریغ شد. تلخ داشتم، تلخ بودم، شیرینی داشتم، شیرین بودم، مگه این زندگی نیست؟

 

از بیست و چهار سالگی چی می‌خوام؟ کتاب بخونم؟ فیلم و سریال ببینم؟ قله‌های علم و دانش و موفقیت رو فتح کنم؟ دنیا رو ببینم؟ افق دیدم رو بیشتر کنم؟ بنویسم؟ بخوابم؟ بمیرم؟

 

از بیست و چهار سالگی فقط می‌خوام خفن باشه، چون دلم می‌خواد.

 

Lullaby
۲۲ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۲۹

 

چون دیروز تولدم بود و هیچ حس خاصی جز بیهودگی از این زندگی و عمرِ رفته نداشتم، اینجا اومدم بنویسم اما چون نمی‌خواستمم غر بزنم و چیزهایی رو بگم که صد هزار بار نوشتم و فقط یه ذره خودم رو دلداری دادم، خواستم با یک سخن آراسته‌ای پست بزنم و برم پی کارم. می‌دونم چند وقته اینجا رو به سانِ یه فن‌بلاگ (؟) سوراخ سوراخ نکردم در وصف فورینر و لو گرم. پس اومدم متن یکی از اولین آهنگ‌هاشون رو بذارم که جزو آخرین آهنگ‌هاییه که ازشون شنیدم و بااین‌حال خیلی دوستش دارم. خیلی برای بدعسِ درونم جوابه.

 

تقدیم به همۀ بدعس‌های درون.

 

Never had no need
For any military aid
And I never took charge of the light brigade
I got no castle to defend or attack
But still I seem to be picking up flack

I am the captain of this body of mine
I'll send fear into the enemy lines
On the ground, in the air or at sea
They're all pointing a finger at me

I'm at war with the world
That's the way it must be
I'll fight while I can
To put an end to this misery

I'm at war with the world
I'll have to fight to be free
Yes I'm at war with the world
Nobody's capturing me

Never have no need
For any military aid
Never took charge of the light brigade
I got no castle to defend or attack
But still I seem to be picking up flack

War with the world, with the world
I'll have to fight to be be free
Yes I'm at war with the world, with the world
Nobody's capturing me

War with the world
What do they want from me?
War with the world
Why don't they let me be?

 

درآخر می‌دونم اگه ذره‌ای در مخاطب اشتیاقی ایجاد کرده بودم برای گوش دادن به اینا، با این‌همه لیریک گذاشتنم دافعه ایجاد کردم، ولی عجیبه که بعضی آهنگ‌هاشون اصلاً معروف نیست و به نظرم خیلی خوبن. یعنی یه بارم توی کنسرتی چیزی نخوندن ولی خیلی آهنگ خوبی بوده. مثل growing up the hardway و seventeen و یه سری‌های دیگه. اون دفعه blinded by science هم گذاشته بودم که جزو اولین آهنگ‌هایی بود که ازشون گوش داده بودم و خیلی دوستش دارم ولی جزو آهنگ‌های معروف‌شون نیست. حالا من به قدر تمام کسایی که اینا رو گوش ندادن گوش می‌دم‌شون. :همر:

 

+ بیست و چهار. دلم می‌خواد یه غلطِ حسابی با این بیست و چهار بکنم. یه چیزی که بعداً یادم بیفته یا یادم بندازن بگم پاه! بیست و چهار! یاه یاه یاه مثلاً.

 

+ می‌خوام برم گلاسگو. 

Lullaby
۲۱ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۵۰